<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>وب‌نوشت صهیب بهرامیان</title>
<link>http://sohaibgol.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Fri, 04 Sep 2009 10:51:06 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>«روز از نو روزی از نو»</title>
<link>http://sohaibgol.blogfa.com/post-100.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;چند ماه‌ پیش روزهای خوش خواهرم به اتمام رسید. باز هم این اتفاق که 7 سال پیش برای من اتفاق افتاد این بار برای خواهر اولم اوین پیش آمد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;7 سال پیش خانه‌ی اولمان&lt;BR&gt;&lt;/STRONG&gt; صهیب: مادر وقتی که خواهرم اوین به دنیا آمد دوباره من را بغل می‌کنی؟&lt;BR&gt; مادر: معلومه پسرم گلم.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;STRONG&gt;هنگام بیرون رفتن از بیمارسان:&lt;BR&gt;&lt;/STRONG&gt; صهیب: مادر الآن منو بغل کن.&lt;BR&gt;مادر: چی می‌گی من الآن مریضم، اگه خوب شدم بغلت می‌کنم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;3 ماه بعد&lt;/STRONG&gt;&lt;BR&gt; صهیب: مادر تو که الآن خوب شده‌ای، پس چرا بغلم نمی‌کنی؟!&lt;BR&gt;مادر: صهیب تو که بچه نیستی! بچه‌ها رو بغل می‌کنن.&lt;BR&gt; با خودم فکر کردم که مادر راست می‌گوید من که بچه نیستم. 3 ماه گذشت خواهرم 6 ماه بود.&lt;BR&gt;در گوشه‌ی اتاق نشسته بودم و فکر می‌کردم و به خودم می‌گفتم: از اون وقت که مادر به من گفت: تو  که‌ بچه نیستی 69 بار به من گفته‌اند: که تو بچه‌ی یا مثلاً: ڕۆڵه منداڵی دۆینێ... هزار حرف این جوری، اما بعضی وقتها مثلاً در بیمارستان که به هم آمپول می‌زدند تا گریه نکنم به هم می‌گفتند: ماشالا دیگه خودش مردی شده؛ پدرم می‌گفت: پسر من مردِ مرد. دلم به این خوش می‌شد اما بعداً فهمیدم که مثل قدیم برای پدر ومادر اهمیت ندارم و هر بچه‌ای را که این بلا بر سرش آمده بود بهترین همبازی من می‌شد. کم کم خواهرم بزرگ می‌شد او را اذیت می کردم عروسک‌هایش را خراب می‌کردم اما بعد فهمیدم که خواهرم هیچ تقصیری ندارد.&lt;BR&gt;پس شروع کردم به اذیت کردن پدر و مادر؛ مثلاً بهانه می‌گرفتم و می‌گفتم: غذا نمی خورم یا به حرف‌هایشان گوش نمی‌دادم.&lt;BR&gt;تا این که فهمیدم مادرم بارداره، وقتی که از بیمارستان برگشتند، احساس خوبی نداشتم شب‌ها خوابم نمی‌برد، دلم برای اوین می‌سوخت که مثل من شد. &lt;STRONG&gt;«روز از نو روزی از نو»&lt;BR&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 04 Sep 2009 10:51:06 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sohaibgol&amp;postid=100</comments>
<dc:creator>sohaibgol</dc:creator>
<guid>http://sohaibgol.blogfa.com/post-100.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>گفت و گوی پای نرم و پای سفت</title>
<link>http://sohaibgol.blogfa.com/post-99.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;توی  مسجد نماز عصر رکعت اول هنگام سجده : پای نرم که اسم صاحبش علی می شه می گه چقدر خوبه که نرمش می کنم آخه چند ساعت تموم روی ترمز نشستم  و ترمز رو فشار دادم . این آقا علی هم چه رانندگی می کنه هی گاز ترمز گاز ترمز . پای سفت که اسم صاحبش مجید می شه می گه خوبه صاحب تو ورزش هم می کنه مال من که از وقتی متولد شده فقط دو بار ورزش کرده البته ورزش که نه برای رسیدن به اتوبوس کمی دوید همین .منم تو آخرت به خدا می گم که چه قدر منو اذیت کرده . وقتی که بلند می شن پای نرم متل یه خمیر راحت و آسوده بلند می شه . پای سفت وقتی که می خواد بلند شه شق و تقی ازش میاد فکر می کنی تو جنگ جهانی دوم هستی .پای نرم به پای سفت می گه خب منم این مشکل داشتم صاحب منم از 20 سالگی به ورزش کردن مشغول شد اونم به خاطرحرف دکتر . پای سفت گفت : مگه دکتر چی گفت پای نرم گفت من خودم به فلجی زدم  دکترم گفت: که باید عمل بشم صاحبم به خاطره سلامتی من شروع کرد به ورزش منم کم کم که عصبانیتم کاهش یافت دوباره خودم خوب کردم . پای سفت گفت نقشه ی  خوبی هست . ((سه روز بعد )) دوباره پای نرم و پای سفت همدیگرو توی همون مسجد دیدند . اما کمی از یکدیگر دور بودند به همین دلیل پا های دیگر هم ازاین موضوع باخبر شدند . این بار پا های دیگر هم همین کار را تکرار کردند و همه ی اهل محل به همین صورت ورزشکار  شدند و یک تیم فوتبال هم تشکیل دادند .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;این ماجرا برای کی خوب بود : دکتر ، مسجد ، پاها ی سفت و خود افراد محله .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;این ماجرا برای کی بد بود :---------------------------------------------&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 22 Aug 2009 16:25:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sohaibgol&amp;postid=99</comments>
<dc:creator>sohaibgol</dc:creator>
<guid>http://sohaibgol.blogfa.com/post-99.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ماه‌ رمضان مبارک!</title>
<link>http://sohaibgol.blogfa.com/post-98.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;سلام&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 300px; HEIGHT: 193px&quot; alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.islahweb.org/html/images/news/1250411164orig&quot; align=left border=0&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;راستی دوستان عزیز مدتی است که‌ هیچ چیزی را با شما در میان نگذاشته‌ام، در اول خرداد صبحش خدا بالاخره‌ ما را صاحب خواهری دیگر کرد که‌ ما اسمش را &lt;STRONG&gt;سولین&lt;/STRONG&gt; گذاشتیم، اما در اداره‌ ثبت احوال به‌ نام دیگری به‌ ما شناسنامه‌ دادند، برای من سؤال است که‌ چرا دولت حتی در اسم گذاشتن روی بچه‌ها هم دخالت می‌کند؟؟؟!!!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;همین خواهر کوچولوی من، منظورم سولین است، در همان روزهای اول تولدش دکترا گفتند باید عملش کنید، ما مجبور شدیم اونو تو یکی از بیمارستانهای ارومیه‌ (مطهری) بستری و عمل کنیم، خدایش من هر روز که‌ به‌ ملاقات سولین و مادرم می‌رفتیم کلی با خواهرم &lt;STRONG&gt;اوین&lt;/STRONG&gt; و &lt;STRONG&gt;شاهو&lt;/STRONG&gt; پسر عمویم، با اسباب بازیهایی که‌ در حیاط بیمارستان گذاشته‌ بودند، بازی می‌کردیم، حتی بحضی وقتا یادمون می‌رفت که‌ برای چه‌ آمده‌ایم بیمارستان!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;یه‌ شب از همون شبا همراه‌ پدرم و خانواده‌ی دو تا خاله‌ام به‌ پارک تخم مرغی ارومیه‌ رفتیم ، خدایش اونجا هم به‌ من خیلی بهم خوش گذشت و تا دلت بخواد از وسایل ورزشی که‌ در پارک بود استفاده‌ کردیم. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;در ۱۹ تیر در حالیکه‌ از مهاباد به‌ بوکان برمیگشتیم و می خواستیم به‌ غار سهولان برویم، چند کیلومتر مانده‌ به‌ آنجا،  یه‌ تصادف کوچولویی کردیم که‌  شکر خدا اونم به‌ خیر گذشت!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;از ارومیه‌ که‌ برگشتم متوجه‌ شدم که‌ معلم عزیز کلاس چهارمم آقای &lt;STRONG&gt;خالند احمدی،&lt;/STRONG&gt; مطلب &quot;گنجشک فراموش‌کار&quot; را که‌ قبلا نوشته‌ بودم، به‌ هفته‌نامه‌ی سیروان در سنندج فرستاده‌ بودند و آنها هم در &lt;A href=&quot;http://www.sirwanweekly.com/Default.aspx?TabId=58&amp;nid=10733&quot; target=_blank&gt; شماره‌ ۳۰خرداد ۸۸&lt;/A&gt; آنرا چاپ کرده‌ بودند، که‌ من هم از آنها و هم از آقای احمدی ممنون هستم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;راستی یادم نبود، امروز روز اول ماه‌ رمضان است و من هم روزه‌ام، امیدوارم این ماه‌ بر همه‌، مخصوصا بچه‌ها مبارک باشد. &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 22 Aug 2009 13:06:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sohaibgol&amp;postid=98</comments>
<dc:creator>sohaibgol</dc:creator>
<guid>http://sohaibgol.blogfa.com/post-98.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>من و هزار آرزو!</title>
<link>http://sohaibgol.blogfa.com/post-97.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;نویسنده‌: صهیب بهرامیان&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#cc0000&gt;&lt;STRONG&gt;توجّه: این سناریو که‌ در اصل برای درست کردن «انیمیشن» نوشته‌ام، کاملاً خیالی و غیرواقعی است&lt;/STRONG&gt;.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;ما در خانه چای می‌نوشیدیم که صدای رفت و آمد طبقه‌ی بالا گوشها را آزار می‌داد. پدر گفت: صهیب ببین این همه سر و صدا چیست؟&lt;BR&gt;مادر گفت: چه کار داری همسایه‌ی طبقه‌ی بالا می‌خواهند از این جا بروند. دارند وسایل‌شان را جمع می‌کنند. پدر گفت: چرا از این جا می‌روند؟ مادر در پاسخ او گفت: من چه می‌دانم حتماً جایی از این جا بزرگتر خریده‌اند. بعد مادر گفت: صهیب برو یک بسته ماکارونی بخر، امشب مهمون داریم. صهیب گفت: کی؟ مادر گفت: خونه‌ی عمه‌ات. &lt;BR&gt;دو روز بعد صهیب پرده را کشید هوا آفتابی بود.&lt;BR&gt;یک وانت هم پر از وسایل دم در پارک کرده بود. صهیب هم زود گفت: مادر مادر! همسایه‌ی جدیدمان آمدند آنها الآن وسایلشان را به خانه‌ی خود می‌برند. صهیب زود رفت کنار در. در را باز کرد یک پسر همسن و سال خودش آن جا بود. سلام کرد و گفت: شما همسایه‌ی جدید ما هستید؟ من اسمم صهیب است. پسر هم گفت: من هم اسمم نیما است. ناگهان مردی آمد و گفت: نیما بیا کمکم کن تا جعبه‌ی کامپیوتر را بردارم. نیما گفت: چشم پدر. صهیب هم در را بست. &lt;BR&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 24 Apr 2009 06:55:35 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sohaibgol&amp;postid=97</comments>
<dc:creator>sohaibgol</dc:creator>
<guid>http://sohaibgol.blogfa.com/post-97.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>پسر برفی </title>
<link>http://sohaibgol.blogfa.com/post-96.aspx</link>
<description>&lt;STRONG&gt;نویسنده: صهیب بهرامیان&lt;/STRONG&gt;
&lt;P align=justify&gt;         اولین روز زمستان بود. خانواده‌ی ترابلسن وقتی که از خواب بیدار شدند، پرده‌‌ها را کنار زدند. برف تمام شهر را پوشانده بود. بیلی که پسر خانواده بود فریاد کشید: هورا، هورا. همه خوشحال بودند بیلی و خواهرش ماریو زود صبحانه خوردند و لباس‌‌هایشان را پوشیدند و از خانه بیرون رفتند. آن‌‌ها کمی روی برف‌‌ها سرسره‌بازی کردند، اما ناگهان صدای عجیب و غریبی آمد. اژدهایی از آتش ساخته شده از درون برف بیرون آمد. تمام بچّه‌‌ها فرار می‌کردند. بیلی و ماریو هم همراه با بچّه‌‌های دیگر فرار می‌کردند. &lt;BR&gt;ناگهان ماریو روی یخ‌‌ها سر خورد و به زمین افتاد اژدها به ماریو حمله کرد که او را بگیرد امّا قبل از رسیدن اژدها به ماریو، بیلی یک گلوله برفی به سوی اژدها پرتاب کرد. &lt;BR&gt;وقتی که گلوله به اژدها برخورد کرد اژدها فریاد بلندی کشید. فریاد اژدها آن‌قدر آزاردهنده بود که بیلی بیهوش شد. وقتی که بیلی به هوش آمد. در بیمارستان بود. همین که به هوش آمد خبر نگار‌‌ان وارد اتاقش شدند و به حرف هیچ کس هم غیر از بیلی توجّه نمی‌کردند. آن‌‌ها از بیلی می‌پرسیدند که اژدها چه شکلی بود و... بعد از ظهر یک مرد می‌خواست با بیلی ملاقات کند. اما پرستار‌‌ها نمی‌گذاشتند که او وارد اتاق بیلی شود. مرد با نگاه کردن به چشم پرستار او را تبدیل به مجسّمه کرد. &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 24 Apr 2009 05:37:01 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sohaibgol&amp;postid=96</comments>
<dc:creator>sohaibgol</dc:creator>
<guid>http://sohaibgol.blogfa.com/post-96.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>به‌فر کووانێ؟!</title>
<link>http://sohaibgol.blogfa.com/post-95.aspx</link>
<description>&lt;META http-equiv=Content-Language content=ar-kw&gt;
&lt;META content=&quot;Microsoft FrontPage 5.0&quot; name=GENERATOR&gt;
&lt;META content=FrontPage.Editor.Document name=ProgId&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT face=&quot;Unikurd Web&quot; size=2&gt;&lt;SPAN lang=AR-KW&gt;سوهه‌یب به‌هرامیان&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;A href=&quot;http://irapic.com/uploads/1235856098.jpg&quot;&gt;&lt;IMG style=&quot;-MS-INTERPOLATION-MODE: nearest-neighbor&quot; height=269 src=&quot;http://irapic.com/uploads/1235856098.jpg&quot; width=259 align=left&gt;&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT face=&quot;Unikurd Web&quot; size=2&gt;&lt;SPAN lang=AR-KW&gt;له‌ ئه‌وه‌ڵین ڕۆژی زستانه‌وه‌ کاته‌ک که‌ له‌خه‌و هه‌ڵده‌ستم، ئه‌وه‌ڵین کارم ئه‌وه‌یه‌ که‌ ده‌ڕۆم چاو له‌ ده‌رێ ده‌که‌م؛ به‌ ئومێدی ئه‌وه‌ی که‌ که‌مه‌ک به‌فر ببارێ. ئه‌مما حه‌موو جارێ به‌جێگای به‌فر، عه‌رزی ویشک ده‌بینم یان عه‌رزی ته‌ڕ. له‌بیرمه‌ ساڵی پێشدا هه‌ر ئه‌و وه‌ختانه‌ بوو که‌ له‌گه‌ڵ خوشکه‌که‌م &quot;ئاده‌م به‌فری&quot;یمان چا ده‌کرد. له‌ مه‌دره‌سه‌ شه‌ڕه‌تۆپه‌ڵه‌مان ده‌کرد یان ده‌ستی یه‌کترمان ده‌گرت‌وهه‌ڵده‌هاتین. چه‌ند ڕۆژیش هه‌ر له‌به‌ر به‌فربارین نه‌ڕۆیشتینه‌ مه‌دره‌سه‌. &lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT face=&quot;Unikurd Web&quot; size=2&gt;&lt;SPAN lang=AR-KW&gt;ئه‌وڕۆ فه‌قه‌ت نۆزده‌ رۆژی ماوه‌ جستان ته‌واو بێ، دوعا ده‌که‌م که‌ له‌و نۆزده‌ ڕۆژه‌دا‌ که‌مێك به‌فر ببارێ، ده‌نا ئه‌من تا ساڵێکی دیکه‌ ته‌حه‌مول ناکه‌م.&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 28 Feb 2009 12:34:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sohaibgol&amp;postid=95</comments>
<dc:creator>sohaibgol</dc:creator>
<guid>http://sohaibgol.blogfa.com/post-95.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>&quot;دوستان تورا خدا  به پدرم بگویید که ترک اعتیاد کند.&quot;</title>
<link>http://sohaibgol.blogfa.com/post-94.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 409px; HEIGHT: 545px&quot; height=545 alt=&quot;پدرم در حین کار کردن با کامپیوتر نه‌ صدایی را می‌شنود و نه‌ ...&quot; hspace=0 src=&quot;http://irapic.com/uploads/1230102177.jpg&quot; width=409 border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;BR&gt;&lt;STRONG&gt;یک داستان واقعی &lt;BR&gt;&lt;/STRONG&gt;واقعاً الآن من دوست دارم که کامپیوتر خانه‌یمان برایش اتفاقی بیفتد که تا پنج ماه درست نشود. چون من صبح می‌روم به مدرسه بعد از ظهر که به خانه برگشتم؛ پدرم بعد از پنج دقیقه به‌مدرسه می‌رود. وقتی که به خانه هم برمی‌گردد. می‌شینه پشت این کامپیوتر. کامپیوتر یا اینترنت خانواده‌ی دوم پدرم هستند.&lt;BR&gt;می‌تونم بگم که من در روز 4 ساعت یک همکلاسی‌ام را می‌بینم؛ حتی کمتر از این  پدرم را می‌بینم. وقتی که شیفت بعد از ظهر می‌شوم اگه زنگ خانه را می‌زنم می‌گویم به احتمال 100% پدرم پشت کامپیوتر است.&lt;BR&gt;سؤالی ازش می‌پرسم: جواب نمی‌دهد که نمی‌دهد، کمی تماشایش می کنم. لطفاً «گ» را با زبان کردی و با تلفظ اشنویه‌یی بخوانید. «گیانه چت ده‌وێ؟» آنقدر عصبانی می‌شوم! حتی وقتی که مهمان به خانه‌ی ما می‌آید وقتی که احوالپرسی کرد، دوباره بلند می‌شود و پشت کامپیوتر می‌نشیند.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 23 Dec 2008 16:00:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sohaibgol&amp;postid=94</comments>
<dc:creator>sohaibgol</dc:creator>
<guid>http://sohaibgol.blogfa.com/post-94.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>فوتبال محله‌</title>
<link>http://sohaibgol.blogfa.com/post-92.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;لازم است بدانید که من امسال تیم خودم را عوض کردم. الآن من یکی از طرفداران تیم &lt;STRONG&gt;پیروزی&lt;/STRONG&gt; هستم. فقط بخاطر علی کریمی و کریم باقری وا قعاً عالی بازی می‌کنند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;هرچند که &lt;STRONG&gt;استقلال&lt;/STRONG&gt; اول است و &lt;STRONG&gt;پیروزی&lt;/STRONG&gt; چهارم؛ اما دوباره پیروزی هستم. راستی ما هم در منطقه‌ی خودمان تیمی داریم که اسمش : اندیشه است؛ چون آپارتمان‌ها اسمشان کوی اندیشه است، ما هم این تیم را اندیشه نامیده‌ایم. زمین بزرگی داریم تقریباً 60متر عرض دارد و10متر هم طول بزرگ است و دروازه دارد البته فکر نکنید که دوازه میله دارد سمت چپ دیوار و سمت راست هم با دو سنگ.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;دروازه‌هایمان هریکی 3قدم متوسط عرض دارند و طولشان هم 2 متر است. بازیکنانی که در مسابقات شرکت کرده‌اند:&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;دروازه بان: رامین کاک اللهی پنجم ابتدایی، &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;دفاع: دیاکو شمامی اول رهنمایی.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;حمله: فریاب سلیمانی دوم راهنمایی.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;حمله: دیاکو خالقی پنجم ابتدایی.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;البته بچه‌های دیگری هم هستند که توانایی این کار را ندارند. مثل من، که تعویض هستم دیار کاظمی هم با من و نیما بازیار هم. پرهام ادهمی نیما محمودپور و رضا هم که سالها بعد چشمشان به میدان بازی می‌افتد. تا الآن دو بازی را برده‌ایم و هیچ بازی را هم نباخته‌ایم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;اولین بازیمان با کوی اندیشه‌ی 2 بود که 8-5  آنها را شکست دادیم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;دومین بازی هم کاملاً خودمان را آماده کرده بودیم. جمعه این بازی را شروع کردیم. نیمه‌ای 30 دقیقه و آنها را 10-5 شکست دادیم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;آمار بازیکنان کوی اندیشه:&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;
&lt;TABLE cellSpacing=0 cellPadding=0 border=1&gt;
&lt;TBODY&gt;
&lt;TR&gt;
&lt;TD vAlign=top width=106&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;فریاب سلیمانی                    &lt;/P&gt;&lt;/TD&gt;
&lt;TD vAlign=top width=86&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;100درصد                 &lt;/P&gt;&lt;/TD&gt;
&lt;TD vAlign=top width=216&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دوم راهنمایی&lt;/P&gt;&lt;/TD&gt;&lt;/TR&gt;
&lt;TR&gt;
&lt;TD vAlign=top width=106&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دیاکو خالقی&lt;/P&gt;&lt;/TD&gt;
&lt;TD vAlign=top width=86&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;100 درصد&lt;/P&gt;&lt;/TD&gt;
&lt;TD vAlign=top width=216&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;پنجم ابتدایی&lt;/P&gt;&lt;/TD&gt;&lt;/TR&gt;
&lt;TR&gt;
&lt;TD vAlign=top width=106&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دیاکو شمامی&lt;/P&gt;&lt;/TD&gt;
&lt;TD vAlign=top width=86&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;95درصد&lt;/P&gt;&lt;/TD&gt;
&lt;TD vAlign=top width=216&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اول راهنمایی&lt;/P&gt;&lt;/TD&gt;&lt;/TR&gt;
&lt;TR&gt;
&lt;TD vAlign=top width=106&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;رامین                     کاکه‌اللهی                &lt;/P&gt;&lt;/TD&gt;
&lt;TD vAlign=top width=86&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;89درصد&lt;/P&gt;&lt;/TD&gt;
&lt;TD vAlign=top width=216&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;پنجم ابتدایی&lt;/P&gt;&lt;/TD&gt;&lt;/TR&gt;
&lt;TR&gt;
&lt;TD vAlign=top width=106&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;رضا رام&lt;/P&gt;&lt;/TD&gt;
&lt;TD vAlign=top width=86&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;81 درصد&lt;/P&gt;&lt;/TD&gt;
&lt;TD vAlign=top width=216&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اول راهنمایی&lt;/P&gt;&lt;/TD&gt;&lt;/TR&gt;
&lt;TR&gt;
&lt;TD vAlign=top width=106&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;صهیب بهرامیان&lt;/P&gt;&lt;/TD&gt;
&lt;TD vAlign=top width=86&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;80 درصد&lt;/P&gt;&lt;/TD&gt;
&lt;TD vAlign=top width=216&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;چهارم ابتدایی&lt;/P&gt;&lt;/TD&gt;&lt;/TR&gt;
&lt;TR&gt;
&lt;TD vAlign=top width=106&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دیار کاظمی&lt;/P&gt;&lt;/TD&gt;
&lt;TD vAlign=top width=86&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;79درصد&lt;/P&gt;&lt;/TD&gt;
&lt;TD vAlign=top width=216&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;چهارم ابتدایی&lt;/P&gt;&lt;/TD&gt;&lt;/TR&gt;
&lt;TR&gt;
&lt;TD vAlign=top width=106&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;نیما بازیار&lt;/P&gt;&lt;/TD&gt;
&lt;TD vAlign=top width=86&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;79درصد&lt;/P&gt;&lt;/TD&gt;
&lt;TD vAlign=top width=216&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;سوم ابتدایی&lt;/P&gt;&lt;/TD&gt;&lt;/TR&gt;
&lt;TR&gt;
&lt;TD vAlign=top width=106&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;نیما محمودپور&lt;/P&gt;&lt;/TD&gt;
&lt;TD vAlign=top width=86&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;70درصد&lt;/P&gt;&lt;/TD&gt;
&lt;TD vAlign=top width=216&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;چهارم ابتدایی&lt;/P&gt;&lt;/TD&gt;&lt;/TR&gt;
&lt;TR&gt;
&lt;TD vAlign=top width=106&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;پرهام ادهمی&lt;/P&gt;&lt;/TD&gt;
&lt;TD vAlign=top width=86&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;60درصد&lt;/P&gt;&lt;/TD&gt;
&lt;TD vAlign=top width=216&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;سوم ابتدایی&lt;/P&gt;&lt;/TD&gt;&lt;/TR&gt;&lt;/TBODY&gt;&lt;/TABLE&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; هیئت امنا گفته بودند که برایتان یک زمین فوتبال درست می‌کنیم اما بچه‌ها گفتند: الآن که پول ندارند یک چراغ گاز برای نگهبان بخرند چطور می‌توانند برای ما زمین درست کنند. البته ما خیلی وقت که روی آسفالت فوتبال نکرده‌ایم. فقط روی چمن. این چمن‌ها را برای زیبایی گذاشته بودند اما ما در آن فوتبال می‌کنیم و خیلی هم از روی آسفالت بیشتر کیف دارد. مردان و زنان زیادی بر علیه ما شکایت می‌کنند اما ما به حرفهایشان گوش نمی‌دهیم و اگر دنبالمان هم آمدند فرار می‌کنیم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;اولین نفر: رحمان امین پور! مردی 55 ساله که خیلی هم تند می‌دود و شانس ما هیئت امنا هم است. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;دومین نفر: سحر با شوهرش عطا فقط فحش می‌دهند!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;سومین نفر: بابک مردی 120 کیلویی و  با ادب با پیکان قراضه‌اش.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;چهارمین نفر:آقای خیاطی خیلی از خودش تعریف می‌کند و به ما درس ادب می‌دهد می‌گوید: وقتی همسن شما بودم می‌رفتم و درس می‌خواندم و الآن نگاه کنید چقدر ثروتمند هستم؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;در یک خانه‌ی  یکخوابه زندگی می‌کند آن هم اجاره‌نشین.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ماشینی دارد تمام سرعتش 50  است.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 13 Dec 2008 13:58:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sohaibgol&amp;postid=92</comments>
<dc:creator>sohaibgol</dc:creator>
<guid>http://sohaibgol.blogfa.com/post-92.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>گنجشک فراموش‌کار</title>
<link>http://sohaibgol.blogfa.com/post-91.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;صهیب بهرامیان &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;روزی روزگاری گنجشکی جوان در جنگلی زندگی می‌کرد. تمام حیوانات جنگل او را دوست داشتند. امّا گنجشک خیلی فراموش کار بود.&lt;BR&gt;وقتی که حیوانی با او قراری می‌گذاشت و می‌گفت: ‌که من امشب به خانه‌ات می‌آیم می‌گفت: ‌باشه اما شب با خیال آسوده می‌گرفت و می‌خوابید. حیوان هم پشت در می‌ماند.گنجشک هم از این موضوع  خیلی ناراحت بود او دوست داشت که حرف‌ها واتفاقات را هرگز فراموش نکند. امّا این فقط یک خیال بود.&lt;BR&gt;مسابقه‌ای برای فراموش‌کاران جنگل گذاشته شد.&lt;BR&gt;ده نفر فراموش کار شرکت کرد گنجشک می‌گفت: ‌مطمئن هستم که من از همشون فراموش کارتر هستم پس این مسابقه را می‌بازم و در آن شرکت نمی‌کنم. معلم آقا گنجشکه آقای جغد نام داشت.آقای جغد خودش یک وقت فراموش کاری بوده هر چیزی را که بهش می‌گفتند: ‌بعد از یک دقیقه فراموش می‌کرد امّا او هم در مسابقه‌ای مانند این مسابقه شرکت کرده بود و این فراموش کاری‌اش را از بین برد.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 06 Dec 2008 09:53:09 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sohaibgol&amp;postid=91</comments>
<dc:creator>sohaibgol</dc:creator>
<guid>http://sohaibgol.blogfa.com/post-91.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>  به‌رهه‌مه‌كانی خالند ئه‌حمه‌دی (هۆزان)   </title>
<link>http://sohaibgol.blogfa.com/post-90.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;BR&gt;هه‌ی لایه‌ لایه‌ 2&lt;BR&gt;پێم خۆشه‌ دایه‌&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;من لایه‌لایه‌&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;خۆراكه بۆ رۆح&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;هه‌ر ئه‌و هه‌وایه‌&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;هه‌ی لایه‌ لایه‌&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;هه‌ی لایه‌ لایه‌&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;شه‌وگار دره‌نگه‌&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;خه‌و چاوی گرتووم&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;دایكم به‌ ئاهه‌نگ&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;پێم‌وایه‌ خه‌وتووم&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;هه‌ی لایه‌ لایه‌&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;هه‌ی لایه‌ لایه‌&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 06 Dec 2008 09:47:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sohaibgol&amp;postid=90</comments>
<dc:creator>sohaibgol</dc:creator>
<guid>http://sohaibgol.blogfa.com/post-90.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
