<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>وب‌نوشت صهیب بهرامیان</title>
<link>http://sohaibgol.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Tue, 22 Dec 2009 20:44:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>فقط به‌ خاطر اوین!</title>
<link>http://sohaibgol.blogfa.com/post-105.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;سلام دوستان&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;روز جمعه‌ سالروز تولد من بود، عجب اتفاقی، من درست در روز جمعه‌ ۲۷/۹/۷۷ به‌ دنیا آمده‌ بودم! یعنی حالا من یک دهه‌ و یک سال تمام زندگی کرده‌ام، البته‌ من اعتقاد چندانی به‌ جشن تولد ندارم و احساس می‌کنم بیشتر مال دوران بچگی و کودکی است، اوین هم ۱۱ آذر ۸۱ به‌ دنیا آمده‌، مادرم به‌ خاطر دل اوین تصمیم گرفت دو تا از دوستهای صمیمی او را دعوت کند، و یک مراسم ساده‌ برگزار شد، گفتم فقط به‌ خاطر اوین، این هم چند تا عکس آن شب:&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 354px; HEIGHT: 326px&quot; height=472 src=&quot;http://aksupload.ir/pic/Dec/DSC02263(1).JPG&quot; width=404&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 22 Dec 2009 20:44:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sohaibgol&amp;postid=105</comments>
<dc:creator>sohaibgol</dc:creator>
<guid>http://sohaibgol.blogfa.com/post-105.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تاريخچه فوتبال جهان</title>
<link>http://sohaibgol.blogfa.com/post-104.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt; گردآوری: صهیب بهرامیان&lt;BR&gt;بازي با توپ تاريخچه اي چند هزار ساله دارد و گر چه به درستي معلوم نيست كه نخستين بار ورزش فوتبال در كدامين نقطه از كره زمين متداول شده و چه كساني آن را ابداع كرده اند اما مدارك تاريخي ثابت مي‌كند كه لگد زدن به توپ يا چيز‌هاي مدور و گرد در گوشه و كنار گيتي به شكلهاي مختلف رواج داشته است. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;چين : &lt;BR&gt;نزديك به دو هزار سال پيش يكي از امپراطور‌هاي چيني به نام امپراطور هوانگ تين كه به تقويت جسم و روح سربازان خود بسيار علاقمند بود بازي جالب و سرگرم كننده اي را ابداع كرد و نظاميان را واداشت كه در اوقات فراغت به آن بپردازند.اين بازي تسو- كوه ناميده شد و ترتيب ان چنين بود كه دو گروه بدون استفاده از دست و فقط با ضربه‌هاي پا توپ را مي بردند تا از زمين حريف عبور دهند. تسو در زبان چيني به معني لگد زدن و كوه به معني توپ است تو پي كه براي بازي تسو- كوه بكار مي رفت از هشت قطعه چرم به هم دو خته تشكيل مي شد كه درون آن را با پر مرغ يا پشم مي انبا شتند. &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 22 Dec 2009 20:23:12 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sohaibgol&amp;postid=104</comments>
<dc:creator>sohaibgol</dc:creator>
<guid>http://sohaibgol.blogfa.com/post-104.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>چند از عکس از خواهر کوچکم سۆلین</title>
<link>http://sohaibgol.blogfa.com/post-103.aspx</link>
<description>سلام خیلی وقته‌ می‌خوام چند عکس از خواهر خوشکلم سولین بزارم، امیدوارم که‌ خوشتان بیاد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG height=542 src=&quot;http://kilashin.persiangig.com/solin/DSC02079.JPG&quot; width=407&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 02 Dec 2009 16:09:47 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sohaibgol&amp;postid=103</comments>
<dc:creator>sohaibgol</dc:creator>
<guid>http://sohaibgol.blogfa.com/post-103.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>چشمه و سنگ   </title>
<link>http://sohaibgol.blogfa.com/post-102.aspx</link>
<description>                                              &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 120px; HEIGHT: 140px&quot; alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.persian-language.org/Adabiat/Images/289.jpg&quot; align=middle border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;ملک الشّعرا «بهار»&lt;BR&gt;جدا شد یکی چشمه از کوهسار           به ره گشت ناگه به سنگی دچار&lt;BR&gt;به نرمی چنین گفت با سنگ سخت:     کرم کرده راهی ده ای      نیکبخت&lt;BR&gt;گران سنگ تیره دل سخت سر             زدش سیلی و گفت:  دور ای پسر!&lt;BR&gt;نجنبیدم     از سیل    زورآزمای            که ای تو که پیش تو جنبم زجای؟&lt;BR&gt;نشد چشمه از پاسخ سنگ، سرد            به کندن  در    اِستاد و    ابرام کرد&lt;BR&gt;بسی کند و کاوید و کوشش  نمود          کز آن  سنگ    خارا رهی   برگشود&lt;BR&gt;ز کوشش به هر چیزی خواهی رسید      به هر چیز خواهی کماهی رسید &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;برو    کارگر باش   و    امیّدوار                     که از یأس جز مرگ   ناید به بار&lt;BR&gt;گرت پایداری است در کار ها                 شود سهل   پیش تو    دشوار ها&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 02 Dec 2009 15:26:11 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sohaibgol&amp;postid=102</comments>
<dc:creator>sohaibgol</dc:creator>
<guid>http://sohaibgol.blogfa.com/post-102.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تو نیکی می‌کن و در دجله انداز       که ایزد در بیابانت دهد باز</title>
<link>http://sohaibgol.blogfa.com/post-101.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;خلیفه‌ی بغداد، غلامی داشت به نام فتح. فتح بسیار نجیب و درستکار بود. از همین رو، خلیفه او را به فرزندی پذیرفته بود و وی را از فرزند خود نیز عزیزتر می‌داشت. روزی خلیفه فرمان داد که فتح شنا بیاموزد. ملّاحانی کار آزموده آمدند تا در دجله به او شنا بیاموزند. با این که فتح شنا کردن را به خوبی نیاموخته بود ولی چنان وانمود می‌کردکه همه چیز را آموخته است. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;تا این که یک روز تصمیم گرفت به تنهایی و بدون استاد، برای شنا به دجله برود. فتح به نزدیک آب رسید و با یک جست (شیرجه)خود را به میان رود انداخت . جریان تند آب او را با خود برد. فتح دست و پایی زد امّا فایده نداشت. پس خود را به رودخانه سپرد و همراه آب رفت. رود می‌غرّید و می‌خروشید و فتح را با خود برد. او پس از آن که مدتی همرا جریان آب پیش رفت، در کنار رود به حفره‌ای رسید. که موج در دیواره‌ی آن ایجاد کرده بود . به سختی خود را به آن حفره انداخت همان جا نشست و با خود گفت: (تا خدای تبارک و تعالی چه بخواهد به هر حال، از مرگی سخت جان بدر بردم. )&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;فتح هفت روز آنجا ماند. روز اوّل وقتی به خلیفه خبر رسیدکه فتح در آب دجله رفته و بازنگشته است به زیر آمد و در خاک نشست وگفت: (هرکه فتح را مرده بیابد و بیاورد، او را هزار دینار عطا کنم. )و سوگند یاد کرد که (تا زمانی که فتح را نزد من نیاورند و من او را نبینم، طعام (غذا) نخورم. )&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ملّاحان به آب زدند. با جریان تند آب غوطه (فرو رفتن در آب) خوردند. شنا کردند و در پی یافتن فتح، لحظه ای از پای ننشستد. هیچ کس به زنده بودن فتح امیدی نداشت تا آن که هفت روز گذشت. در هفتمین روز، اتفاقاً یکی از ملّاحان به حفره‌ای که فتح به آن پناه برده بود، رسید، و فتح را سالم و سلامت در آنجا دید. شاد گشت و گفت: همین جا منتظر باش تا قایقی بیاورم و تو رانجات دهم. آنگاه شتابان نزد خلیفه آمد و گفت: ای خلیفه! اگر فتح را زنده بیاورم، مرا چه عطا دهی؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;گفت: پنج هزار دینار به تو خواهم داد. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ملّاح فریاد کشید: یافتمش، زنده!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;قایق را بردند و فتح را سالم نزد خلیفه آوردند. خلیفه به قول خود عمل کردو آن چه وعده داده بود، به ملّاح بخشید. پس به وزیر دستور داد: به خزانه برو و از هر چه در آن جا هست، نیمی را به شکرانه‌ی سلامتی فتح بین فقرا تقسیم کن. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;سپس به خادمان دربار گفت: نان و طعام آوریدکه فتح، هفت روز آست لب به غذا نزده. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;فتح گفت: یا خلیفه من سیرم. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;خلیفه گفت: مگر از آب دجله سیری. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;گفت: نه، من در این هفت روز گرسنه نمانده ام چرا که هر روز بیست نان دردر سینی بزرگی روی آب شناورمی‌شد و من آن سینی را با هر زحمتی بود به طرف خود می‌کشیدم و دو یا سه نان از آن را می‌خوردم. روی هر نان نوشته بود: محمّد بن الحسین الاسکاف، برای همین سیر و زنده ماندم. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;خلیفه با شنیدن ماجرایی که بر فتح گذشته بود، فرمان داد تا در شهر ندا دهند مردی که در دجله نان می‌افکند، کیست؟به دربار بیایند خلیفه قصد سپاسگزاری از او را دارد. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;فرمان اجرا شد، روز بعد مردی به دربار آمد و گفت: من آن کسی هستم که در دجله نان می‌افکند. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;خلیفه گفت: نشانی بده تا باور کنم درس می‌گویی؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;مرد گفت: نشان آن که نام من روی هر نانی نوشته شده است. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;خلیفه گفت: نشانی را درست گفتی، حال بگو ببینم چند وقت است که در دجله نان می‌افکنی؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;مرد گفت: یک سال است. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;پرسید: مقصود تو از این کار چه بود؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;مرد پاسخ داد: شنیده یودم که نیکی کن و به رود انداز تا در زمانی نا معلوم پاداش کار نیکت را بگیری و من نیز چنین کردم. آن چه داشتم نان بود. هر روز تعدادی نان را در سینی بزرگ می‌گذاشتم و به آب روان رود می‌سپردم. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;خلیفه گفت: به آن چه شنیده بودی، عمل کردی و حال پاداش نیکی‌ات را خواهی گرفت &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;منبع: کتاب فارسی پنجم به‌ نقل از قابوسنامه‌&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 01 Dec 2009 06:28:45 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sohaibgol&amp;postid=101</comments>
<dc:creator>sohaibgol</dc:creator>
<guid>http://sohaibgol.blogfa.com/post-101.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>«روز از نو روزی از نو»</title>
<link>http://sohaibgol.blogfa.com/post-100.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;چند ماه‌ پیش روزهای خوش خواهرم به اتمام رسید. باز هم این اتفاق که 7 سال پیش برای من اتفاق افتاد این بار برای خواهر اولم اوین پیش آمد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;7 سال پیش خانه‌ی اولمان&lt;BR&gt;&lt;/STRONG&gt; صهیب: مادر وقتی که خواهرم اوین به دنیا آمد دوباره من را بغل می‌کنی؟&lt;BR&gt; مادر: معلومه پسرم گلم.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;STRONG&gt;هنگام بیرون رفتن از بیمارسان:&lt;BR&gt;&lt;/STRONG&gt; صهیب: مادر الآن منو بغل کن.&lt;BR&gt;مادر: چی می‌گی من الآن مریضم، اگه خوب شدم بغلت می‌کنم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;3 ماه بعد&lt;/STRONG&gt;&lt;BR&gt; صهیب: مادر تو که الآن خوب شده‌ای، پس چرا بغلم نمی‌کنی؟!&lt;BR&gt;مادر: صهیب تو که بچه نیستی! بچه‌ها رو بغل می‌کنن.&lt;BR&gt; با خودم فکر کردم که مادر راست می‌گوید من که بچه نیستم. 3 ماه گذشت خواهرم 6 ماه بود.&lt;BR&gt;در گوشه‌ی اتاق نشسته بودم و فکر می‌کردم و به خودم می‌گفتم: از اون وقت که مادر به من گفت: تو  که‌ بچه نیستی 69 بار به من گفته‌اند: که تو بچه‌ی یا مثلاً: ڕۆڵه منداڵی دۆینێ... هزار حرف این جوری، اما بعضی وقتها مثلاً در بیمارستان که به هم آمپول می‌زدند تا گریه نکنم به هم می‌گفتند: ماشالا دیگه خودش مردی شده؛ پدرم می‌گفت: پسر من مردِ مرد. دلم به این خوش می‌شد اما بعداً فهمیدم که مثل قدیم برای پدر ومادر اهمیت ندارم و هر بچه‌ای را که این بلا بر سرش آمده بود بهترین همبازی من می‌شد. کم کم خواهرم بزرگ می‌شد او را اذیت می کردم عروسک‌هایش را خراب می‌کردم اما بعد فهمیدم که خواهرم هیچ تقصیری ندارد.&lt;BR&gt;پس شروع کردم به اذیت کردن پدر و مادر؛ مثلاً بهانه می‌گرفتم و می‌گفتم: غذا نمی خورم یا به حرف‌هایشان گوش نمی‌دادم.&lt;BR&gt;تا این که فهمیدم مادرم بارداره، وقتی که از بیمارستان برگشتند، احساس خوبی نداشتم شب‌ها خوابم نمی‌برد، دلم برای اوین می‌سوخت که مثل من شد. &lt;STRONG&gt;«روز از نو روزی از نو»&lt;BR&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 04 Sep 2009 10:51:06 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sohaibgol&amp;postid=100</comments>
<dc:creator>sohaibgol</dc:creator>
<guid>http://sohaibgol.blogfa.com/post-100.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>گفت و گوی پای نرم و پای سفت</title>
<link>http://sohaibgol.blogfa.com/post-99.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;توی  مسجد نماز عصر رکعت اول هنگام سجده : پای نرم که اسم صاحبش علی می شه می گه چقدر خوبه که نرمش می کنم آخه چند ساعت تموم روی ترمز نشستم  و ترمز رو فشار دادم . این آقا علی هم چه رانندگی می کنه هی گاز ترمز گاز ترمز . پای سفت که اسم صاحبش مجید می شه می گه خوبه صاحب تو ورزش هم می کنه مال من که از وقتی متولد شده فقط دو بار ورزش کرده البته ورزش که نه برای رسیدن به اتوبوس کمی دوید همین .منم تو آخرت به خدا می گم که چه قدر منو اذیت کرده . وقتی که بلند می شن پای نرم متل یه خمیر راحت و آسوده بلند می شه . پای سفت وقتی که می خواد بلند شه شق و تقی ازش میاد فکر می کنی تو جنگ جهانی دوم هستی .پای نرم به پای سفت می گه خب منم این مشکل داشتم صاحب منم از 20 سالگی به ورزش کردن مشغول شد اونم به خاطرحرف دکتر . پای سفت گفت : مگه دکتر چی گفت پای نرم گفت من خودم به فلجی زدم  دکترم گفت: که باید عمل بشم صاحبم به خاطره سلامتی من شروع کرد به ورزش منم کم کم که عصبانیتم کاهش یافت دوباره خودم خوب کردم . پای سفت گفت نقشه ی  خوبی هست . ((سه روز بعد )) دوباره پای نرم و پای سفت همدیگرو توی همون مسجد دیدند . اما کمی از یکدیگر دور بودند به همین دلیل پا های دیگر هم ازاین موضوع باخبر شدند . این بار پا های دیگر هم همین کار را تکرار کردند و همه ی اهل محل به همین صورت ورزشکار  شدند و یک تیم فوتبال هم تشکیل دادند .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;این ماجرا برای کی خوب بود : دکتر ، مسجد ، پاها ی سفت و خود افراد محله .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;این ماجرا برای کی بد بود :---------------------------------------------&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 22 Aug 2009 16:25:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sohaibgol&amp;postid=99</comments>
<dc:creator>sohaibgol</dc:creator>
<guid>http://sohaibgol.blogfa.com/post-99.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ماه‌ رمضان مبارک!</title>
<link>http://sohaibgol.blogfa.com/post-98.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;سلام&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 300px; HEIGHT: 193px&quot; alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.islahweb.org/html/images/news/1250411164orig&quot; align=left border=0&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;راستی دوستان عزیز مدتی است که‌ هیچ چیزی را با شما در میان نگذاشته‌ام، در اول خرداد صبحش خدا بالاخره‌ ما را صاحب خواهری دیگر کرد که‌ ما اسمش را &lt;STRONG&gt;سولین&lt;/STRONG&gt; گذاشتیم، اما در اداره‌ ثبت احوال به‌ نام دیگری به‌ ما شناسنامه‌ دادند، برای من سؤال است که‌ چرا دولت حتی در اسم گذاشتن روی بچه‌ها هم دخالت می‌کند؟؟؟!!!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;همین خواهر کوچولوی من، منظورم سولین است، در همان روزهای اول تولدش دکترا گفتند باید عملش کنید، ما مجبور شدیم اونو تو یکی از بیمارستانهای ارومیه‌ (مطهری) بستری و عمل کنیم، خدایش من هر روز که‌ به‌ ملاقات سولین و مادرم می‌رفتیم کلی با خواهرم &lt;STRONG&gt;اوین&lt;/STRONG&gt; و &lt;STRONG&gt;شاهو&lt;/STRONG&gt; پسر عمویم، با اسباب بازیهایی که‌ در حیاط بیمارستان گذاشته‌ بودند، بازی می‌کردیم، حتی بحضی وقتا یادمون می‌رفت که‌ برای چه‌ آمده‌ایم بیمارستان!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;یه‌ شب از همون شبا همراه‌ پدرم و خانواده‌ی دو تا خاله‌ام به‌ پارک تخم مرغی ارومیه‌ رفتیم ، خدایش اونجا هم به‌ من خیلی بهم خوش گذشت و تا دلت بخواد از وسایل ورزشی که‌ در پارک بود استفاده‌ کردیم. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;در ۱۹ تیر در حالیکه‌ از مهاباد به‌ بوکان برمیگشتیم و می خواستیم به‌ غار سهولان برویم، چند کیلومتر مانده‌ به‌ آنجا،  یه‌ تصادف کوچولویی کردیم که‌  شکر خدا اونم به‌ خیر گذشت!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;از ارومیه‌ که‌ برگشتم متوجه‌ شدم که‌ معلم عزیز کلاس چهارمم آقای &lt;STRONG&gt;خالند احمدی،&lt;/STRONG&gt; مطلب &quot;گنجشک فراموش‌کار&quot; را که‌ قبلا نوشته‌ بودم، به‌ هفته‌نامه‌ی سیروان در سنندج فرستاده‌ بودند و آنها هم در &lt;A href=&quot;http://www.sirwanweekly.com/Default.aspx?TabId=58&amp;nid=10733&quot; target=_blank&gt; شماره‌ ۳۰خرداد ۸۸&lt;/A&gt; آنرا چاپ کرده‌ بودند، که‌ من هم از آنها و هم از آقای احمدی ممنون هستم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;راستی یادم نبود، امروز روز اول ماه‌ رمضان است و من هم روزه‌ام، امیدوارم این ماه‌ بر همه‌، مخصوصا بچه‌ها مبارک باشد. &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 22 Aug 2009 13:06:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sohaibgol&amp;postid=98</comments>
<dc:creator>sohaibgol</dc:creator>
<guid>http://sohaibgol.blogfa.com/post-98.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>من و هزار آرزو!</title>
<link>http://sohaibgol.blogfa.com/post-97.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;نویسنده‌: صهیب بهرامیان&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#cc0000&gt;&lt;STRONG&gt;توجّه: این سناریو که‌ در اصل برای درست کردن «انیمیشن» نوشته‌ام، کاملاً خیالی و غیرواقعی است&lt;/STRONG&gt;.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;ما در خانه چای می‌نوشیدیم که صدای رفت و آمد طبقه‌ی بالا گوشها را آزار می‌داد. پدر گفت: صهیب ببین این همه سر و صدا چیست؟&lt;BR&gt;مادر گفت: چه کار داری همسایه‌ی طبقه‌ی بالا می‌خواهند از این جا بروند. دارند وسایل‌شان را جمع می‌کنند. پدر گفت: چرا از این جا می‌روند؟ مادر در پاسخ او گفت: من چه می‌دانم حتماً جایی از این جا بزرگتر خریده‌اند. بعد مادر گفت: صهیب برو یک بسته ماکارونی بخر، امشب مهمون داریم. صهیب گفت: کی؟ مادر گفت: خونه‌ی عمه‌ات. &lt;BR&gt;دو روز بعد صهیب پرده را کشید هوا آفتابی بود.&lt;BR&gt;یک وانت هم پر از وسایل دم در پارک کرده بود. صهیب هم زود گفت: مادر مادر! همسایه‌ی جدیدمان آمدند آنها الآن وسایلشان را به خانه‌ی خود می‌برند. صهیب زود رفت کنار در. در را باز کرد یک پسر همسن و سال خودش آن جا بود. سلام کرد و گفت: شما همسایه‌ی جدید ما هستید؟ من اسمم صهیب است. پسر هم گفت: من هم اسمم نیما است. ناگهان مردی آمد و گفت: نیما بیا کمکم کن تا جعبه‌ی کامپیوتر را بردارم. نیما گفت: چشم پدر. صهیب هم در را بست. &lt;BR&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 24 Apr 2009 06:55:35 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sohaibgol&amp;postid=97</comments>
<dc:creator>sohaibgol</dc:creator>
<guid>http://sohaibgol.blogfa.com/post-97.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>پسر برفی </title>
<link>http://sohaibgol.blogfa.com/post-96.aspx</link>
<description>&lt;STRONG&gt;نویسنده: صهیب بهرامیان&lt;/STRONG&gt;
&lt;P align=justify&gt;         اولین روز زمستان بود. خانواده‌ی ترابلسن وقتی که از خواب بیدار شدند، پرده‌‌ها را کنار زدند. برف تمام شهر را پوشانده بود. بیلی که پسر خانواده بود فریاد کشید: هورا، هورا. همه خوشحال بودند بیلی و خواهرش ماریو زود صبحانه خوردند و لباس‌‌هایشان را پوشیدند و از خانه بیرون رفتند. آن‌‌ها کمی روی برف‌‌ها سرسره‌بازی کردند، اما ناگهان صدای عجیب و غریبی آمد. اژدهایی از آتش ساخته شده از درون برف بیرون آمد. تمام بچّه‌‌ها فرار می‌کردند. بیلی و ماریو هم همراه با بچّه‌‌های دیگر فرار می‌کردند. &lt;BR&gt;ناگهان ماریو روی یخ‌‌ها سر خورد و به زمین افتاد اژدها به ماریو حمله کرد که او را بگیرد امّا قبل از رسیدن اژدها به ماریو، بیلی یک گلوله برفی به سوی اژدها پرتاب کرد. &lt;BR&gt;وقتی که گلوله به اژدها برخورد کرد اژدها فریاد بلندی کشید. فریاد اژدها آن‌قدر آزاردهنده بود که بیلی بیهوش شد. وقتی که بیلی به هوش آمد. در بیمارستان بود. همین که به هوش آمد خبر نگار‌‌ان وارد اتاقش شدند و به حرف هیچ کس هم غیر از بیلی توجّه نمی‌کردند. آن‌‌ها از بیلی می‌پرسیدند که اژدها چه شکلی بود و... بعد از ظهر یک مرد می‌خواست با بیلی ملاقات کند. اما پرستار‌‌ها نمی‌گذاشتند که او وارد اتاق بیلی شود. مرد با نگاه کردن به چشم پرستار او را تبدیل به مجسّمه کرد. &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 24 Apr 2009 05:37:01 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sohaibgol&amp;postid=96</comments>
<dc:creator>sohaibgol</dc:creator>
<guid>http://sohaibgol.blogfa.com/post-96.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
