نویسنده: صهیب بهرامیان
اولین روز زمستان بود. خانوادهی ترابلسن وقتی که از خواب بیدار شدند، پردهها را کنار زدند. برف تمام شهر را پوشانده بود. بیلی که پسر خانواده بود فریاد کشید: هورا، هورا. همه خوشحال بودند بیلی و خواهرش ماریو زود صبحانه خوردند و لباسهایشان را پوشیدند و از خانه بیرون رفتند. آنها کمی روی برفها سرسرهبازی کردند، اما ناگهان صدای عجیب و غریبی آمد. اژدهایی از آتش ساخته شده از درون برف بیرون آمد. تمام بچّهها فرار میکردند. بیلی و ماریو هم همراه با بچّههای دیگر فرار میکردند.
ناگهان ماریو روی یخها سر خورد و به زمین افتاد اژدها به ماریو حمله کرد که او را بگیرد امّا قبل از رسیدن اژدها به ماریو، بیلی یک گلوله برفی به سوی اژدها پرتاب کرد.
وقتی که گلوله به اژدها برخورد کرد اژدها فریاد بلندی کشید. فریاد اژدها آنقدر آزاردهنده بود که بیلی بیهوش شد. وقتی که بیلی به هوش آمد. در بیمارستان بود. همین که به هوش آمد خبر نگاران وارد اتاقش شدند و به حرف هیچ کس هم غیر از بیلی توجّه نمیکردند. آنها از بیلی میپرسیدند که اژدها چه شکلی بود و... بعد از ظهر یک مرد میخواست با بیلی ملاقات کند. اما پرستارها نمیگذاشتند که او وارد اتاق بیلی شود. مرد با نگاه کردن به چشم پرستار او را تبدیل به مجسّمه کرد.
و وارد اتاق بیلی شد. بیلی گفت: خبرنگار هستی. مرد جواب داد نه. بیلی گفت: پس به چه دلیل به اینجا اومدی. مرد گفت: بعداً خودت میفهمی. مرد چند لحظه به چشمهای بیلی نگاه کرد. بیلی و آن مرد درجا به یک اتاق در مدرسهی وان پیوستند.
مرد به بیلی گفت: آن اژدهایی که به شما حمله کرد «اژدهای آتشین» نام دارد.
و تنها یک نفر میتواند او را شکست دهد. کسی که جرأت داشته باشد به او گلولهی برفی یا هر چیز دیگری به او پرتاب کند؛ همان شخص است که میتواند اژدها را شکست دهد. بیلی گفت: به خاطر خواهرم این کار را میکنم. مرد به بیلی گفت: هدف او از دزیدن خواهرت به دام انداختن تو است. بیلی گفت: خب، ما هم برایش نقشه میکشیم.
مرد گفت: عجله نکن تو باید با آ قای پین حرف بزنی و تلاش کنی که چهار نشان که به آنها نشانهای برفی میگویند پیدا کنی آن وقت میتوانی با اژدها مبارزه کنی. بیلی گفت: هرچه زودتر بهتر من نمیخواهم خواهرم رنج بکشد. مرد گفت: فعلاً بیا برویم با آقای پین حرف بزنیم بعداً به جستجوی نشانهها برو و اگر نشانهها را پیدا کردی به جنگ با اژدها برو. آنها پیش آقای پین رفتند. آقای پین شکل نشانهها را به بیلی نشان داد. و به او گفت: که میتواند در زمان حرکت کند. بیلی گفت: یعنی چه؟ آقای پین گفت: الآن تو میتوانی به آینده و گذشته سفر کنی. بیلی در اولین سفر، به گذشتهی کشور یونان رفت. آن زمان اسکندر مقدونی پادشاه یونان میخواست به ایران حمله کند. مردم با تعجّب به لباسهای بیلی خیره شده بودند. ناگهان صدای عجیب و غریبی آمد که میگفت: بیلی وارد خوابگاه سربازان شو. بیلی وقتی که به در خوابگاه نگاه کرد، دو سرباز آنجا ایستاده بودند و نگهبانی میدادند. بیلی این بار باید از مغزش استفاده میکرد. او یک لیزر به همراه داشت. او نور لیزر را جلوی پای سربازان قرار داد سربازان هم نور را دنبال میکردند بیلی از این فرصت استفاده کرد و به داخل خوابگاه رفت. تمام سربازان خوابیده بودند. بیلی کمی گشت و نشان اول را در یک سپر پیدا کرد. او رفت که نشان را بردارد که یکی از سربازان بلند شد در همان وقت ساعت بیلی زنگ خورد او زود زنگ را خاموش کرد و ساعت را به سرباز داد. و نشان را از سپر سرباز کند و فرار کرد سرباز هم با تعجب به ساعت نگاه میکرد.
دوباره همان صدای عجیب و غریب آمد که میگفت: الآن تو صاحب قدرت «دستبرفی» شدهای میتوانی امتحان کنی. بیلی وقتی که دستش را مشت کرد یک گلولهی بزرگ برفی از درون دستش بیرون آمد. او این بار با دست باز سعی خودش را کرد و این بار هم چند تکّه یخ تیز از درون دستش بیرون آمد. او به مدرسهی وان برگشت و آن قدر قدرت «دستبرفی» را تمرین کرد که میتوانست چیزی را که صد متر ازش دور است را با یک حرکت بزند. اژدها از این که بیلی موفق شده بود نشان اول را به دست آورد ناراحت شده بود. او میخواست هر طوری که شده نشانهای دیگر را به دست آورد. یک روز وقتی که بیلی تمرین میکرد آقای پین پیش او آمد و به او گفت: که باید برود و نشان دوم را پیدا کند. بیلی آماده شد که به سفر دومش برود؛ این بار زمان او را به گذشتهی کشور چین برد. آن زمان جنگ بین ژاپن و چین به اوج خودش رسیده بود.
بیلی از این که سربازان ژاپنی به مردم کشور چین ظلم میکردند. خیلی ناراحت شد. او تصمیم گرفت که با سربازان کشور ژاپن بجنگد. بیلی به یکی از سربازان که پیرزنی را میزد حمله کرد و با چند تکه یخ تیز او را کشت. یکی از سربازان چند تیر به سوی بیلی پرتاب کرد او هم چند مشت یخی به سوی او پرتاب کرد وقتی که تیرها با مشتهای یخی برخورد کردند از مشتها عبور کردند. بیلی که نمیدانست چهکار کند دستش را جلوی گلوله قرار گذاشت قبل از این که تیر به دست بیلی برخورد کند منجمد شد و به زمین افتاد.
اما مشتهای یخی به سربازها برخورد کرد و آنها را بیهوش کرد. پیرزن هم به بیلی گفت: الآن که تو جون منو نجات دادی من هم بهت یه چیزی میدهم. اما بیلی که هیچی از حرفهاش نمیفهمید و فقط با زبان خودش میگفت: بله بله.
پیرزن یک کیک داغ خوشمزه به او داد. اما کیک خیلی سنگین بود. بیلی کمکم او را خورد ولی ناگهان دهانش به چیزه سفتی برخورد کرد او را از داخل کیک بیرون آورد. آن چیز سفت نشان دوم بود. بیلی این بار صاحب قدرت کلهبرفی شده بود.
بیلی کمی که به نشان نگاه کرد اژدها آمد. بیلی یک تکه یخ به طرف چشم اژدها پرتاب کرد چشم اژدها کور شد. (وقتی که چشمهای اژدها کور شود بعد از یک هفته دوباره خوب میشود.)
دوباره بیلی به اژدها حمله کرد اژدها هم یک سنگ آتشین به طرف بیلی پرتاب کرد سنگ آتشین به پای بیلی برخورد کرد. ناگهان زمان او را به آیندهی کشور استرالیا برد. بیلی بیهوش شده بود و در یک مزرعه بر زمین افتاده بود.
پسر جوانی او را پیدا کرد و به خانهی خودشان برد. وقتی که بیلی به هوش آمد، روی تختخوابی دراز کشیده بود. بیلی و آن خانواده بعداز چند روز خیلی خوب با هم آشنا شدند.
یک روز بیلی با پسری که او را پیدا کرده بو به مزرعه رفتند. در کناره مزرعه آثار باستانی وجود داشت. بیلی و پسر به داخل آن بنای قدیمی رفتند. بیلی به تابلوهایی که در آن بنا بود نگاه میکرد در بالای یکی از تابلوها ساعت بزرگی وجود دا شت. بیلی کمی به ساعت نگاه کرد. نشان سومی در داخل ساعت بود اما بیلی که قدش به آن جا نمیرسید ولی با قدرتهایی که داشت سعی میکرد نشان را از ساعت جدا کند.
ناگهان سقف بنای قدیمی شکست و اژدها از بالا به داخل آمد. بیلی هم یک «کلهبرفی» به سوی اژدها پرتاب کرد. اما اژدها هم با پرتاب یک سنگ آتشین نگذاشت که «کلهبرفی» با او برخورد کند. اژدها با سوزاندن دیوارها و تابلوها کاری کرد که بیلی بیهوش شود او فکر کرد که بیلی مرده است به همین خاطر نشان را برنداشت. و تمام آنجا را به آتش کشید. ناگهان بیلی به هوش آمد و زود آتش را خاموش کرد. کمکم مردم هم به آنجا آمدند و بیلی را به بیمارستان بردند. بیلی که نشان سوم را از دست داده بود. خیلی ناراحت شده بود و با خودش فکر میکرد که هرطوری شده باید نشان چهارمی را پیدا کند. این بار زمان او را به کشور آمریکا برد. او در یک فضاپیما بود.
خیلی زود فضاپیما به حرکت درآمد و به بالا رفت. آنها میخواستند به سیارهی مشتری بروند. بیلی کاغذی پیدا کرد که تمام مشخصات در آن نوشته شده بود. در کاغذ نوشته شده بود که آن سال سال 2080 میلادی است. بیلی لباسی پوشید که مناسب قد خودش بود. خلبانها در راه با مشکل روبهرو شدند فضاپیما به جای سیارهی مشتری در کرهی ماه فرود آمد. بیلی دزدکی از فضاپیما خارج شد. چند دقیقه بعد خلبانها هم از فضاپیما خارج شدند. بیلی کمی گشت ناگهان نشان چهارمی را بر روی زمین ماه پیدا کرد. او آهسته آهسته به نشان نزدیک شد. ولی ناگهان به هوا پرت شد. او به هر زحمتی که شد از آن محوطه خارج شد. او یک مشت برفی به سوی نشان پرتاب کرد.
مشت با نشان برخورد کرد و به هوا رفت. بیلی هم به داخل محوطه رفت و نشان را گرفت. او دوباره به هر زحمتی که شده از محوطه خارج شد. خلبانها هم زود سوار فضا پیما شدند و به سوی زمین حرکت کردند. زمان بیلی را به مدرسهی وان برد.
آقای پین و بقیهی معلمان مدرسه بیلی را تشویق کردند نشان چهارمی قدرتی به نام «پابرفی» را به بیلی داد. بیلی بعد از چند هفته که تمام آمده شده بود. به جنگ با اژدها رفت.
آقای پین نقشهی قلمروی اژدها را به بیلی داد. آقای پین علاوه بر نقشهی قلمروی اژدها یک اسب پرنده و یک شمشیر به او داد و گفت: اژدها فقط با این شمشیر کشته میشود. بعد بیلی سوار اسب پرنده شد و به راه افتاد. آنها کمکم به قلمروی اژدها نزدیک میشدند. بیلی به اسب پرنده گفت: برو پایین و بعد هم به مدرسهی پین برگرد. اسب پرنده گفت: باشد. بیلی کم کم به دروازهی قصر اژدها رسید. آقای پین قبلاً به بیلی گفته بود. که اگر اژدها را با آتش بسوزانی چشمهایش کور میشود.
به همین دلیل بیلی با خودش کبریت و یک بطری نوشابه کوچک نفت آورده بود. همین که دروازه را باز کرد. آتش گرفت. او تمام لباسهایش را در آورد امّا آتش خاموش نشد. او مجبور بود که بطری نوشابه را هم پرت کند؛ همین که بطری نوشابه را از خودش دور کرد. آتش خاموش شد. قصر اژدها هم خیلی داغ بود به همین دلیل او آتش گرفت.
او کمکم به یک گودال آتشین نزدیک شد. او با قدرتهایش کمی از آتش داخل گودال را خاموش کرد. ناگهان اژدها از داخل گودال بیرون آمد. همین که از گودال بیرون آمد یک سنگ آتشین به طرف بیلی پرتاب کرد. سنگ به بیلی برخورد کرد.
بیلی خودش را به موشمردگی زد همین که اژدها به بیلی نزدیک شد. بیلی شمشیر را به سوی اژدها پرتاب کرد. شمشیر در قلب اژدها فرو رفت. اژدها کمکم به خاکستر تبدیل شد و به هوا رفت. ناگهان مادر بیلی، بیلی را از خواب بیدار کرد.

