صهیب بهرامیان
روزی روزگاری گنجشکی جوان در جنگلی زندگی میکرد. تمام حیوانات جنگل او را دوست داشتند. امّا گنجشک خیلی فراموش کار بود.
وقتی که حیوانی با او قراری میگذاشت و میگفت: که من امشب به خانهات میآیم میگفت: باشه اما شب با خیال آسوده میگرفت و میخوابید. حیوان هم پشت در میماند.گنجشک هم از این موضوع خیلی ناراحت بود او دوست داشت که حرفها واتفاقات را هرگز فراموش نکند. امّا این فقط یک خیال بود.
مسابقهای برای فراموشکاران جنگل گذاشته شد.
ده نفر فراموش کار شرکت کرد گنجشک میگفت: مطمئن هستم که من از همشون فراموش کارتر هستم پس این مسابقه را میبازم و در آن شرکت نمیکنم. معلم آقا گنجشکه آقای جغد نام داشت.آقای جغد خودش یک وقت فراموش کاری بوده هر چیزی را که بهش میگفتند: بعد از یک دقیقه فراموش میکرد امّا او هم در مسابقهای مانند این مسابقه شرکت کرده بود و این فراموش کاریاش را از بین برد.
آقا گنجشک رفت پیشه آقا جغد و گفت: میدونم وقتی که شرکت میکنم مقام آخر را به دست میآورم.آقا جغده گفت : «خواستن توانستن است».
و گفت: فکرش بکن امتحان کن اگه خوب نشدی من اسم خودم را دروغ گو میزارم.این حرف را زد و رفت شب گنجشک روی یک کاغذ نوشت که فردا ساعت پنج بعد از ظهر باید به مسابقه برود.
و خوابید. فردا صبح هنوز آقا گنجشک از خواب بیدار نشده بود که باد خیلی تندی اومد و اون کاغذ را با خودش برد. فردا وقتی آقا گنجشک از خواب بیدار شد؛ زود به بیرون رفت.
او نمیدانست که باید به مسابقه بود. به بقالی جنگل رفت گفت: یک گرم ارزن به من بده میخواهم امشب خانوادهی خواهرم را دعوت کنم. دست بقال درد نکنه گفت: مگه تو در مسابقه شرکت نکرده بودی؟ همین بود که گنجشک یادش آمد زود به خانه برگشت به ساعت نگاه کرد امّا دید که الآن ساعت ده صبح است.
امّا یادش نمیآمد که ساعت چند باید به مسابقه برود.
زود رفت و ساعت مسابقه را پرسید. روی یک کاغذ نوشت تا یادش نرود.گنجشک بلند شد و به میدان جنگل رفت مسابقه آن جا شروع میشد.کاغذهایی به آنان دادند نام خودشان را نوشتند.
حیواناتی که در این مسابقه شرکت کردند عبارتند از:
مار، میمون، فیل، خرس، روباه، موش، جوجه تیغی، گربه،گنجشک و شیر.
مسابقه شروع شد.
سؤال یک: چند سال داری؟ مار داشت گریه میکرد و داد میزد خدایا من چند سال هستم؟! میمون میگفت: پار سال 360سال بودم امسال چند سال هستم؟ فیل میگفت: وقتی به دنیا آمدم 11سال بودم حالا چند سال هستم. خرس میگفت: بعد از این مسابقه به خانه میروم و این همه ماهی میخورم. روباه تقلب میکرد و سن جوجهتیغی را مینوشت.
موش میگفت: امشب بچه هایم را به شهربازی میبرم.
همهی جواب ها نادرست بودند ولی گنجشک فکر کرد وگفت: یک سال هستم.
سؤال دو: کدام حیوان پادشاه جنگل است؟ مار گفت: معلومه، پدرم.
میمون گفت: مورچه، فیل گفت: مادره آقا شیره. این بار هم هر یکی چیزی گفت: اما گنجشک هم یادش نمیآمد هر چند فکر کرد؛ نشد اما یک دفعه یادش آمد که شیر پادشاه جنگل است.
سؤالها را جواب داد مسابقه تمام شد مار میگفت: شرطبندی میکنیم، اگه اول نیومدم اسم خودم شیر میزارم.
گنجشک اول شد حیوانات دیگر هر یک حرفی میزدند
فیل میگفت: او تقلب کرده، آخه من هیکلم ده برابر اوست.
ولی گنجشک فهمید که این ضربالمثل یک واقعیت است: «خواستن توانستن است»

