
بعد از روزها برنامهریزی قرار بود امروز یكشنبه به استخر برویم. من و پدرم به استخر رفتیم گفتند تعطیل است از آنجا به بازار رفتیم. پدرم سه تا از دوستان همکلاس دبیرستانی خودش را هم دید. بعد از آنها جدا شدیم و به كتابفروشی رفتیم؛ به پدرم گفتم: پدر برای من كتاب داستان میخری؟ پدر گفت: بلی.
در كتابفروشی دو كتاب بود كه من بهشان علاقه داشتم:
اوّلی:قصّههای مجید قیمت: 6000تومان
دوّمی: قصّههای صمد قیمت:3500تومان
من یك كم از قصّههای مجید را خواندم هیچی ازش حالی نشدم. اما قصّههای صمد را خواندم برام جالب بود؛ آنرا انتخاب كردم. تا الآن دوتا از قصّههایش را خواندهام یكی از آنها اسمش ماهی سیاه كوچولو است و دیگری اسمش الدوز و كلاغها است. قصهی اول یه کم سیاسیه. میگویند صمد آنرا نه برای بچهها بلکه برای بزرگترها نوشته است! صمد چهل سال پیش از دنیا رفته است. پدرم میگوید صمد با دوچرخه به روستاها و دهات میرفت و کتابهای داستان را به بچّهها میداد.
اما حیف باز هم نشد به استخر برویم دو هفته است داریم برنامهریزی میكنیم كی به استخر برویم. اما از اینکه این کتاب را خریدهام خوشحالم.

