تبليغاتX
وب‌نوشت صهیب بهرامیان
وب‌نوشت صهیب بهرامیان                                             
جمعه سیزدهم شهریور 1388
«روز از نو روزی از نو» ...  

چند ماه‌ پیش روزهای خوش خواهرم به اتمام رسید. باز هم این اتفاق که 7 سال پیش برای من اتفاق افتاد این بار برای خواهر اولم اوین پیش آمد.

7 سال پیش خانه‌ی اولمان
 صهیب: مادر وقتی که خواهرم اوین به دنیا آمد دوباره من را بغل می‌کنی؟
 مادر: معلومه پسرم گلم.

هنگام بیرون رفتن از بیمارسان:
 صهیب: مادر الآن منو بغل کن.
مادر: چی می‌گی من الآن مریضم، اگه خوب شدم بغلت می‌کنم.

3 ماه بعد
 صهیب: مادر تو که الآن خوب شده‌ای، پس چرا بغلم نمی‌کنی؟!
مادر: صهیب تو که بچه نیستی! بچه‌ها رو بغل می‌کنن.
 با خودم فکر کردم که مادر راست می‌گوید من که بچه نیستم. 3 ماه گذشت خواهرم 6 ماه بود.
در گوشه‌ی اتاق نشسته بودم و فکر می‌کردم و به خودم می‌گفتم: از اون وقت که مادر به من گفت: تو  که‌ بچه نیستی 69 بار به من گفته‌اند: که تو بچه‌ی یا مثلاً: ڕۆڵه منداڵی دۆینێ... هزار حرف این جوری، اما بعضی وقتها مثلاً در بیمارستان که به هم آمپول می‌زدند تا گریه نکنم به هم می‌گفتند: ماشالا دیگه خودش مردی شده؛ پدرم می‌گفت: پسر من مردِ مرد. دلم به این خوش می‌شد اما بعداً فهمیدم که مثل قدیم برای پدر ومادر اهمیت ندارم و هر بچه‌ای را که این بلا بر سرش آمده بود بهترین همبازی من می‌شد. کم کم خواهرم بزرگ می‌شد او را اذیت می کردم عروسک‌هایش را خراب می‌کردم اما بعد فهمیدم که خواهرم هیچ تقصیری ندارد.
پس شروع کردم به اذیت کردن پدر و مادر؛ مثلاً بهانه می‌گرفتم و می‌گفتم: غذا نمی خورم یا به حرف‌هایشان گوش نمی‌دادم.
تا این که فهمیدم مادرم بارداره، وقتی که از بیمارستان برگشتند، احساس خوبی نداشتم شب‌ها خوابم نمی‌برد، دلم برای اوین می‌سوخت که مثل من شد. «روز از نو روزی از نو»