توی مسجد نماز عصر رکعت اول هنگام سجده : پای نرم که اسم صاحبش علی می شه می گه چقدر خوبه که نرمش می کنم آخه چند ساعت تموم روی ترمز نشستم و ترمز رو فشار دادم . این آقا علی هم چه رانندگی می کنه هی گاز ترمز گاز ترمز . پای سفت که اسم صاحبش مجید می شه می گه خوبه صاحب تو ورزش هم می کنه مال من که از وقتی متولد شده فقط دو بار ورزش کرده البته ورزش که نه برای رسیدن به اتوبوس کمی دوید همین .منم تو آخرت به خدا می گم که چه قدر منو اذیت کرده . وقتی که بلند می شن پای نرم متل یه خمیر راحت و آسوده بلند می شه . پای سفت وقتی که می خواد بلند شه شق و تقی ازش میاد فکر می کنی تو جنگ جهانی دوم هستی .پای نرم به پای سفت می گه خب منم این مشکل داشتم صاحب منم از 20 سالگی به ورزش کردن مشغول شد اونم به خاطرحرف دکتر . پای سفت گفت : مگه دکتر چی گفت پای نرم گفت من خودم به فلجی زدم دکترم گفت: که باید عمل بشم صاحبم به خاطره سلامتی من شروع کرد به ورزش منم کم کم که عصبانیتم کاهش یافت دوباره خودم خوب کردم . پای سفت گفت نقشه ی خوبی هست . ((سه روز بعد )) دوباره پای نرم و پای سفت همدیگرو توی همون مسجد دیدند . اما کمی از یکدیگر دور بودند به همین دلیل پا های دیگر هم ازاین موضوع باخبر شدند . این بار پا های دیگر هم همین کار را تکرار کردند و همه ی اهل محل به همین صورت ورزشکار شدند و یک تیم فوتبال هم تشکیل دادند .
این ماجرا برای کی خوب بود : دکتر ، مسجد ، پاها ی سفت و خود افراد محله .
این ماجرا برای کی بد بود :---------------------------------------------

