تبليغاتX
وب‌نوشت صهیب بهرامیان
وب‌نوشت صهیب بهرامیان                                             
شنبه سی و یکم مرداد 1388
گفت و گوی پای نرم و پای سفت ...  

توی  مسجد نماز عصر رکعت اول هنگام سجده : پای نرم که اسم صاحبش علی می شه می گه چقدر خوبه که نرمش می کنم آخه چند ساعت تموم روی ترمز نشستم  و ترمز رو فشار دادم . این آقا علی هم چه رانندگی می کنه هی گاز ترمز گاز ترمز . پای سفت که اسم صاحبش مجید می شه می گه خوبه صاحب تو ورزش هم می کنه مال من که از وقتی متولد شده فقط دو بار ورزش کرده البته ورزش که نه برای رسیدن به اتوبوس کمی دوید همین .منم تو آخرت به خدا می گم که چه قدر منو اذیت کرده . وقتی که بلند می شن پای نرم متل یه خمیر راحت و آسوده بلند می شه . پای سفت وقتی که می خواد بلند شه شق و تقی ازش میاد فکر می کنی تو جنگ جهانی دوم هستی .پای نرم به پای سفت می گه خب منم این مشکل داشتم صاحب منم از 20 سالگی به ورزش کردن مشغول شد اونم به خاطرحرف دکتر . پای سفت گفت : مگه دکتر چی گفت پای نرم گفت من خودم به فلجی زدم  دکترم گفت: که باید عمل بشم صاحبم به خاطره سلامتی من شروع کرد به ورزش منم کم کم که عصبانیتم کاهش یافت دوباره خودم خوب کردم . پای سفت گفت نقشه ی  خوبی هست . ((سه روز بعد )) دوباره پای نرم و پای سفت همدیگرو توی همون مسجد دیدند . اما کمی از یکدیگر دور بودند به همین دلیل پا های دیگر هم ازاین موضوع باخبر شدند . این بار پا های دیگر هم همین کار را تکرار کردند و همه ی اهل محل به همین صورت ورزشکار  شدند و یک تیم فوتبال هم تشکیل دادند .

 

 

 

 

این ماجرا برای کی خوب بود : دکتر ، مسجد ، پاها ی سفت و خود افراد محله .

این ماجرا برای کی بد بود :---------------------------------------------

شنبه سی و یکم مرداد 1388
ماه‌ رمضان مبارک! ...  

سلام

راستی دوستان عزیز مدتی است که‌ هیچ چیزی را با شما در میان نگذاشته‌ام، در اول خرداد صبحش خدا بالاخره‌ ما را صاحب خواهری دیگر کرد که‌ ما اسمش را سولین گذاشتیم، اما در اداره‌ ثبت احوال به‌ نام دیگری به‌ ما شناسنامه‌ دادند، برای من سؤال است که‌ چرا دولت حتی در اسم گذاشتن روی بچه‌ها هم دخالت می‌کند؟؟؟!!!

همین خواهر کوچولوی من، منظورم سولین است، در همان روزهای اول تولدش دکترا گفتند باید عملش کنید، ما مجبور شدیم اونو تو یکی از بیمارستانهای ارومیه‌ (مطهری) بستری و عمل کنیم، خدایش من هر روز که‌ به‌ ملاقات سولین و مادرم می‌رفتیم کلی با خواهرم اوین و شاهو پسر عمویم، با اسباب بازیهایی که‌ در حیاط بیمارستان گذاشته‌ بودند، بازی می‌کردیم، حتی بحضی وقتا یادمون می‌رفت که‌ برای چه‌ آمده‌ایم بیمارستان!

یه‌ شب از همون شبا همراه‌ پدرم و خانواده‌ی دو تا خاله‌ام به‌ پارک تخم مرغی ارومیه‌ رفتیم ، خدایش اونجا هم به‌ من خیلی بهم خوش گذشت و تا دلت بخواد از وسایل ورزشی که‌ در پارک بود استفاده‌ کردیم.

در ۱۹ تیر در حالیکه‌ از مهاباد به‌ بوکان برمیگشتیم و می خواستیم به‌ غار سهولان برویم، چند کیلومتر مانده‌ به‌ آنجا،  یه‌ تصادف کوچولویی کردیم که‌  شکر خدا اونم به‌ خیر گذشت!

از ارومیه‌ که‌ برگشتم متوجه‌ شدم که‌ معلم عزیز کلاس چهارمم آقای خالند احمدی، مطلب "گنجشک فراموش‌کار" را که‌ قبلا نوشته‌ بودم، به‌ هفته‌نامه‌ی سیروان در سنندج فرستاده‌ بودند و آنها هم در  شماره‌ ۳۰خرداد ۸۸ آنرا چاپ کرده‌ بودند، که‌ من هم از آنها و هم از آقای احمدی ممنون هستم.

راستی یادم نبود، امروز روز اول ماه‌ رمضان است و من هم روزه‌ام، امیدوارم این ماه‌ بر همه‌، مخصوصا بچه‌ها مبارک باشد.