تبليغاتX
وب‌نوشت صهیب بهرامیان
وب‌نوشت صهیب بهرامیان                                             
جمعه چهارم اردیبهشت 1388
من و هزار آرزو! ...  

نویسنده‌: صهیب بهرامیان

توجّه: این سناریو که‌ در اصل برای درست کردن «انیمیشن» نوشته‌ام، کاملاً خیالی و غیرواقعی است.

ما در خانه چای می‌نوشیدیم که صدای رفت و آمد طبقه‌ی بالا گوشها را آزار می‌داد. پدر گفت: صهیب ببین این همه سر و صدا چیست؟
مادر گفت: چه کار داری همسایه‌ی طبقه‌ی بالا می‌خواهند از این جا بروند. دارند وسایل‌شان را جمع می‌کنند. پدر گفت: چرا از این جا می‌روند؟ مادر در پاسخ او گفت: من چه می‌دانم حتماً جایی از این جا بزرگتر خریده‌اند. بعد مادر گفت: صهیب برو یک بسته ماکارونی بخر، امشب مهمون داریم. صهیب گفت: کی؟ مادر گفت: خونه‌ی عمه‌ات.
دو روز بعد صهیب پرده را کشید هوا آفتابی بود.
یک وانت هم پر از وسایل دم در پارک کرده بود. صهیب هم زود گفت: مادر مادر! همسایه‌ی جدیدمان آمدند آنها الآن وسایلشان را به خانه‌ی خود می‌برند. صهیب زود رفت کنار در. در را باز کرد یک پسر همسن و سال خودش آن جا بود. سلام کرد و گفت: شما همسایه‌ی جدید ما هستید؟ من اسمم صهیب است. پسر هم گفت: من هم اسمم نیما است. ناگهان مردی آمد و گفت: نیما بیا کمکم کن تا جعبه‌ی کامپیوتر را بردارم. نیما گفت: چشم پدر. صهیب هم در را بست.


... ادامه مطلب
جمعه چهارم اردیبهشت 1388
پسر برفی ...  
نویسنده: صهیب بهرامیان

         اولین روز زمستان بود. خانواده‌ی ترابلسن وقتی که از خواب بیدار شدند، پرده‌‌ها را کنار زدند. برف تمام شهر را پوشانده بود. بیلی که پسر خانواده بود فریاد کشید: هورا، هورا. همه خوشحال بودند بیلی و خواهرش ماریو زود صبحانه خوردند و لباس‌‌هایشان را پوشیدند و از خانه بیرون رفتند. آن‌‌ها کمی روی برف‌‌ها سرسره‌بازی کردند، اما ناگهان صدای عجیب و غریبی آمد. اژدهایی از آتش ساخته شده از درون برف بیرون آمد. تمام بچّه‌‌ها فرار می‌کردند. بیلی و ماریو هم همراه با بچّه‌‌های دیگر فرار می‌کردند.
ناگهان ماریو روی یخ‌‌ها سر خورد و به زمین افتاد اژدها به ماریو حمله کرد که او را بگیرد امّا قبل از رسیدن اژدها به ماریو، بیلی یک گلوله برفی به سوی اژدها پرتاب کرد.
وقتی که گلوله به اژدها برخورد کرد اژدها فریاد بلندی کشید. فریاد اژدها آن‌قدر آزاردهنده بود که بیلی بیهوش شد. وقتی که بیلی به هوش آمد. در بیمارستان بود. همین که به هوش آمد خبر نگار‌‌ان وارد اتاقش شدند و به حرف هیچ کس هم غیر از بیلی توجّه نمی‌کردند. آن‌‌ها از بیلی می‌پرسیدند که اژدها چه شکلی بود و... بعد از ظهر یک مرد می‌خواست با بیلی ملاقات کند. اما پرستار‌‌ها نمی‌گذاشتند که او وارد اتاق بیلی شود. مرد با نگاه کردن به چشم پرستار او را تبدیل به مجسّمه کرد.


... ادامه مطلب