نویسنده: صهیب بهرامیان
توجّه: این سناریو که در اصل برای درست کردن «انیمیشن» نوشتهام، کاملاً خیالی و غیرواقعی است.
ما در خانه چای مینوشیدیم که صدای رفت و آمد طبقهی بالا گوشها را آزار میداد. پدر گفت: صهیب ببین این همه سر و صدا چیست؟
مادر گفت: چه کار داری همسایهی طبقهی بالا میخواهند از این جا بروند. دارند وسایلشان را جمع میکنند. پدر گفت: چرا از این جا میروند؟ مادر در پاسخ او گفت: من چه میدانم حتماً جایی از این جا بزرگتر خریدهاند. بعد مادر گفت: صهیب برو یک بسته ماکارونی بخر، امشب مهمون داریم. صهیب گفت: کی؟ مادر گفت: خونهی عمهات.
دو روز بعد صهیب پرده را کشید هوا آفتابی بود.
یک وانت هم پر از وسایل دم در پارک کرده بود. صهیب هم زود گفت: مادر مادر! همسایهی جدیدمان آمدند آنها الآن وسایلشان را به خانهی خود میبرند. صهیب زود رفت کنار در. در را باز کرد یک پسر همسن و سال خودش آن جا بود. سلام کرد و گفت: شما همسایهی جدید ما هستید؟ من اسمم صهیب است. پسر هم گفت: من هم اسمم نیما است. ناگهان مردی آمد و گفت: نیما بیا کمکم کن تا جعبهی کامپیوتر را بردارم. نیما گفت: چشم پدر. صهیب هم در را بست.
... ادامه مطلب

