
یک داستان واقعی
واقعاً الآن من دوست دارم که کامپیوتر خانهیمان برایش اتفاقی بیفتد که تا پنج ماه درست نشود. چون من صبح میروم به مدرسه بعد از ظهر که به خانه برگشتم؛ پدرم بعد از پنج دقیقه بهمدرسه میرود. وقتی که به خانه هم برمیگردد. میشینه پشت این کامپیوتر. کامپیوتر یا اینترنت خانوادهی دوم پدرم هستند.
میتونم بگم که من در روز 4 ساعت یک همکلاسیام را میبینم؛ حتی کمتر از این پدرم را میبینم. وقتی که شیفت بعد از ظهر میشوم اگه زنگ خانه را میزنم میگویم به احتمال 100% پدرم پشت کامپیوتر است.
سؤالی ازش میپرسم: جواب نمیدهد که نمیدهد، کمی تماشایش می کنم. لطفاً «گ» را با زبان کردی و با تلفظ اشنویهیی بخوانید. «گیانه چت دهوێ؟» آنقدر عصبانی میشوم! حتی وقتی که مهمان به خانهی ما میآید وقتی که احوالپرسی کرد، دوباره بلند میشود و پشت کامپیوتر مینشیند.
... ادامه مطلب

