پنجشنبه ساعت دوازده خانوادهی دوست پدرم كاك كامران از اشنویه به خانهی ما آمدند. كاك كامران پسری دارد به نام معید كه من از بچگی با او دوست هستم. وقتی كه آنها وارد خانه شدند پدرم حسابی آنها را خوشآمدگویی گفت. من و معید به بیرون رفتیم فردین همسایه ما یك گنجشك گرفته بود .فردین آن گنجشك را ول كرد گنجشك فرار كرد و افتاد توی میلههای كنتور آب خانه ها ما خیلی زحمت كشیدیم تا گنجشك را از میله ها دربیاوریم امّا نتوانستیم فردین به اشكان كه یك بچهی كوچك است
گفت: تو دستت را در آن جا فرو ببر و گنجشك را دربیاور.
اشكان گنجشك را از آن جا درآورد .شنبه ساعت پنج و نیم به پارك ساحلی رفتیم و سوار قصر بادی شدیم مادر معید گفت: و قتی كه از قصر سر می خورید دست تان را بلند كنید. من و معید دستمان را بلند كردیم تا اصطكاك كمتری داشته باشیم. اما ما وقتی دستمان را بلند كردیم خیلی وحشتناك بود من روی تیوب افتادم؛ معید هم فریاد میكشید برو كنار؟
معید هم با سرعت زیاد روی من افتاد. بعد كاك كامران دو بلیط موتورسواری هم برای ما گرفت اول معید سوار شد كمی جلو رفت و خودش را به جدول زد معید سه دور زد من هم همین طور.

