تبليغاتX
وب‌نوشت صهیب بهرامیان
وب‌نوشت صهیب بهرامیان                                             
جمعه سی و یکم خرداد 1387
مهمانی ...  

 

نویسندگان صهیب با همکاری مبین احمدنژاد

ساعت هشت بعد از ظهر خانواده‌ی دایی‌ام به خانه‌ی ما آمدند. همراه آنها پدربزرگم به همراه مادر بزرگم هم بودند.

وقتی آن‌ها به خانه‌ی ما آمدند چهارشنبه بود. معرفی اسم پسر آن‌ها مبین و اسم خواهر بزرگترش فایزه و اسم خواهر كوچكتر ساجده بود. اسم پدربزرگم اسماعیل دایی‌ام جعفر زن دایی‌ام ریحان و مادربزرگم خدیجه.

ماجراها

(1)اسكیت چند ساعت گذشته بود ساعت 10 شب بود كه در بالكن بودیم و بیرون را تماشا می‌كردیم منظره‌ی زیبایی بود. ناگهان ساجده گفت:

مبین تماشا كن صهیب اسكیت دارد. فردا صبح مبین اسكیت را برداشت و از بالكن به بیرون برد. مبین آنقدر اسكیت كرد كه داشت كم‌كم یاد می‌گرفت. فایزه هم آنقدر با اسكیت راه رفت كه كم‌كم داشت یاد می‌گرفت.

(2)یواشكی ميوه خوردن:  ساعت 11 شب من به مبین گفتم امشب وقتی كه همه خوابیدند ما به سراغ یخچال می‌رویم مبین گفت: از یخچال چی درمیا‌ری؟ من گفتم : آلبالو، گیلاس، زردآلو و هلو.

شب من و فایزه و مبین آماده بودیم اما خواهرم اوین تا ساعات دو شب نخوابید ما یك كم دزدی كردیم اما كم.

(3)استخر پنجشنبه

من و مبین پدرهایمان را وادار كردیم كه به استخر برویم. اوّل پدرم گفت: ساعت دو بعد گفت: ساعت سه و نیم بعد ساعت چهار به استخر رفتیم. ما آنقدر در صف ایستادیم تا نوبتمان بیاید. ساعت چهار رفته بودیم ساعت شش و نیم به استخر رفتیم. چون تا آن وقت سانس دوم تمام نشده بود. وقتی به استخر رفتیم پدرم، مبین و دایی‌ام خیلی خوب شنا می‌كردند اما من می‌ترسیدم؛ خیلی خوب بود.

پدرم گفت: دیگر حرف استخر را نزن چون دیدم چطور شنا می‌كردی.

(4)سیندرلا 3 وقتی فایزه فهمید كه من سیندرلای سه دارم افتاد به جونم و گریه می‌كرد كه سیندرلا را برایش پیداكنم آن را پیدا كردم اما جوری گریه می‌كرد كه سیندرلا را برایش انداختم توی سیدی رم تا تماشا كند.

سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387
كارنامه‌ی كلاس سوّم ...  

 

خدا را شكر كه امسال هم در امتحانات قبول شدم -هرچند كه معلمم خیلی بد بود- اما خودم تلاش كردم و قبول شدم.

 

نوبت اوّل                               نوبت دوّم با ضریب دو

 20                 قرآن                      40

 20                تعلیمات دینی           40 

20                 املاء                      40

19                 انشاء                    40

20                 قرائت فارسی         40

20                 تعلیمات اجتماعی    40

19                 ریاضیات                40

19                 علوم                    40

20                 ورزش                  40

20                  هنر                    40

 

معدل نوبت اوّل      70/19

معدل نوبت دوّم         20

جمع نمرات            400

انضباط                   20

                    معدل كل: 90/19

خدا را شكر می‌كنم امیدوارم بقیه‌ی بچه‌های كلاس سوم و بچه‌های پایه‌های دیگر هم قبول شوند.

یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387
صمد بهرنگی ...  

 صمد بهرنگی

بعد از روزها برنامه‌ریزی قرار بود امروز یكشنبه به استخر برویم. من و پدرم به استخر رفتیم گفتند تعطیل است از آن‌جا به بازار رفتیم. پدرم سه تا از دوستان همکلاس دبیرستانی خودش را هم دید. بعد از آن‌ها جدا شدیم و به كتابفروشی رفتیم؛ به پدرم گفتم: پدر برای من كتاب داستان می‌خری؟ پدر گفت: بلی.

در كتابفروشی دو كتاب بود كه من بهشان علاقه داشتم:

اوّلی:قصّه‌های مجید قیمت: 6000تومان             

دوّمی: قصّه‌های صمد قیمت:3500تومان

 

من یك كم از قصّه‌های مجید را خواندم هیچی ازش حالی نشدم. اما قصّه‌های صمد را خواندم برام جالب بود؛ آن‌را انتخاب كردم. تا الآن دوتا از قصّه‌هایش را خوانده‌ام یكی از آنها اسمش ماهی سیاه كوچولو است و دیگری اسمش الدوز و كلاغ‌ها است. قصه‌ی اول یه‌ کم سیاسیه‌. می‌گویند صمد آنرا نه‌ برای بچه‌ها بلکه‌ برای بزرگترها نوشته‌ است! صمد چهل سال پیش از دنیا رفته‌ است. پدرم می‌گوید صمد با دوچرخه‌ به‌ روستاها و دهات می‌رفت و کتابهای داستان را به‌ بچّه‌ها می‌داد.

اما حیف باز  هم نشد به استخر برویم دو هفته است داریم برنامه‌ریزی می‌كنیم كی به استخر برویم. اما از اینکه‌ این کتاب را خریده‌ام خوشحالم.

 

پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387
برنامه‌ی هفتگی من ...  

 

من چند سالی است كه هیچ برنامه‌ای نداشتم، من در فصل تعطیلات صبحها معمولا ساعت10 از خواب بیدار می‌شدم ‌و در فصلهایی که‌ به‌ مدرسه‌ می‌رفتم همیشه چند دقیقه‌ای دیر به مدرسه می‌رسیدم.

اگر از مدرسه برمی‌گشتم تا ساعت 11 در بیرون بازی می‌كردم. اما این بار برای خودم برنامه‌ای درست كردم آن را چاپ می‌كنم و به دیوار اتاقم می‌چسپانم و هر روز آن را تكرار می‌كنم.

 

 

ساعت

کار

5

نماز و قرآن

7

صبحانه

10

تلویزیون

11

کامپیوتر

13

استراحت

16

بیرون رفتن و فوتبال

19

مطالعه‌

20

تماشای فیلم

21

نماز

22

خواب

 

چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387
استخر به‌ نام مقبل هنرپژوه در بوكان ...  

  

برای اولین بار در بوكان استخر سرپوشیده‌ای درست شده است كه نام آن مقبل هنرپژوه است، خودتان می‌دانید كه مقبل هنرپژوه‌ یك صخره‌نورد بود و 7 ماه پیش در بوكان در یكی از دیدنی‌ترین جاهای بوكان كه اسمش برده زرد است، در حال صخره‌نوردی افتاد و بعد از ده‌ روز بیهوشی فوت کرد.

پدرم می‌گوید: مقبل هنرپژوه در هنرستان ‌شاگرد من بود، او در رشته‌ی الكترونیك درس می‌خواند. چند هزار نفر برای تشییع جنازه‌ی مقبل به كوه برده زرد رفتند.

بیشتر مردم كاغذ‌هایی به دست گرفته بودند كه روی آنها نوشته شده بود:  "ما نمی‌دانستیم كه برده زرد از هیمالایا  بلندتر است."

من و پدرم یك هفته است كه قرار است به آن استخر برویم اما هر روز پدرم به بهانه‌های مختلف می‌گوید: امروز نه، فردا.

 

 

 

 

 

 

چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387
خانه‌ی خودمان ...  


امروز هشتمین روز آمدن به خانه‌ی خودمان است. ما از كرایه و رهن نجات پیدا كردیم و به خانه‌ای آمدیم كه مال خودمان باشد. هرچند كه یك كم كوچك است اما باور كنید كه این خانه را از كاخ سعدآباد هم بیشتر دوست دارم دعا می‌كنم كه همه‌ی آنهایی كه بی‌خانه هستند خانه‌دار شوند.

در اینجا دوستان خوبی پیدا کرده‌ام، ما در یک مجتمع آپارتمانی زندگی می‌کنیم که‌ دارای حیاط بزرگی است که‌ تازگی فضای سبز هم برایش درست کرده‌اند. ما در طبقه‌ی سوم هستیم و واحد ما دارای منظره‌ی قشنگی است.

سه شنبه چهاردهم خرداد 1387
و امّا داستان «معلّم كلاس سوّمم» ...  

من در آخرین روزهای مدرسه،  برای اولین بار در مدرسه كتك خوردم. آن هم وقتی بود كه در كلاس بیكار بودیم.
 دوستم گفت: می‌آیی با هم بازی كنیم؟ من هم گفتم بله.
آن وقت به زیر میز رفتیم و باهم بازی كردیم كه ناگهان معلّممان آمد.
او طوری مرا زد كه گریه‌ام گرفت و صورتم زخمی شده بود، چندلحظه بعد آمد و از من معذرت‌خواهی كرد، چون می‌دانست وقتی به خانه بروم همه چیز را به پدر و مادر می‌گویم.
-من هم با گریه گفتم: خودتان در كلاس كلّابازی می‌كنید؛( البته كلمه‌ی درستش در زبان کردی «مێشێن» است.)ولی ما چرا حق نداریم در كلاس، در وقت بیكاری یك لحظه، بازی كنیم؟
او گفت: "من در زنگ ورزش كلا ّبازی كرده‌ام."
اما او فراموش کرده‌ بود که‌ در زنگ ورزش نه او و نه هیچ بچّه‌ای در كلاس نمی‌ماند.
در ادامه‌ با ناراحتی گفت: "نگاه كن شاگرد چه‌قدر بی‌صفت است! نه ماه كه داری بهش درس می‌گی الآن داره ازت انتقاد می‌کنه‌." او به من گفت:" به پدر و مادرت چیزی در این باره مگو و بگو خودم به زمین افتادم و صورتم خراش برداشت." 
دو روز بعد مادر مسئله را فهمید.
او هر روز بچه‌ها را می‌فرستاد تا از نانوایی برایش نان بخرند و به خانه‌اش ببرند.
یاد آقای «احمد مجدی» معلّم كلاس اول من به‌ خیر! هر هفته دو بار از ما امتحان می‌گرفت ولی این یكی در طول سال فقط دو بار از ما امتحان ریاضی گرفت.
هرچند شایدآوردن نامش در اینجا جالب نباشد؛ اسم معلم کلاس سومم "آقای م. ش" بود.
اشكال كار اینجاست كه او هر ماه حقوق خودش را می‌گیرد ولی درس آنچنانی هم به بچه‌ها نمی‌گوید!
امیدوارم در كلاس چهارم چنین معلّمی نداشته باشم و هیچ كس چنین معلّم وظیفه‌نشناسی نداشته باشد!