اولین خبر: روز شانزدهم فروردین كه من به مدرسه رفتم همهی بچهها مرا خوش آمد گویی گفتند یكی از بچهها از من پرسید صهیب خبر داری پدر هژیر فوت كرده است من اگر این جمله را شنیدم خیلی ناراحت شدم.
روز فوت: چهاردهم فروردین
نام: محمد مرادی
علت مرگ: بیماری قلبی
سن :سی و پنج سال
خبر دوم: برای روز معلم همهی بچهها حرف میزدند اما من همینطور ایستاده بودم و در دلم میخندیدم به یاد روزی افتادم كه برای معلمم كادو بردم یك لباس فردای آن روز معلم من آمد و گفت: صهیب آن لباسی كه برایم خریده بودی ده سانت از خودم كوچكتر بود. در همین فكر بودم كه یكی از بچهها از من پرسید چه چیزی میآوری من گفتم هیچ؟؟؟؟؟؟!!!!!!
ولی به نظر من هر بچهای مقداری پول بیاورد و همهی بچهها با هم یك كیك بزرگ بخریم و همگی آنرا با بخوریم.
یك سوال روز معلم چهارشنبه است یا پنجشنبه؟؟؟؟؟؟
خبر سوم:
امروز آقای كلاس ما بهخاطر عمل شدن دخترش به مدرسه نیامد.
بهجای معلم خودمان، ما یك زنگ را در كلاس آقای حسینی خواندیم همهی ما را كشت فقط بزن بكوب بود درس نمیخواندیم كه فقط او ما را میزد انگار كلاس كاراته بود امید مجیدی یك خندهی كوچك كرد آنقدر این آقا او را زد كه قسمتی از بدنش کبود شده بود تا یكی از همكلاسیهایم گفت: آقا اجازه! مردم كه بچههایشان را برای شما بزرگ نكردند، من در عمرم پسری مثل آن پسر باغیرت ندیده بودم. الحمدلله كه اسم من در لیست آقای حسینی نوشته نشده بود!

