تبليغاتX
وب‌نوشت صهیب بهرامیان
وب‌نوشت صهیب بهرامیان                                             
جمعه پنجم بهمن 1386
نامه‌ای از ابراهام لینكلن به معلمِ پسرِش ...  

به نام خدای مهربان

به او بیاموز
می‌دانم كه باید بیاموزد همه انسانها، با انصاف و درستكار نیستند، اما این را هم به او بیاموز كه به ازای هر انسان رذلی قهرمانی هم هست و در مقابل هر سیاستمدار خودخواهی، رهبری از خودگذشته و فداكار هست.
به او بگو به ازای هر خصمی دوستی هم هست، می‌دانم كه باید مدّتی وقت صرف كرد، اما اگر می‌توانی به او بیاموز كه زحمت كسب یك دلار ارزشی بسیار  بیش از شادی پیدا كردن پنج دلار دارد. شكست را  به او بیاموز و همچنین لذّت پیروزی را.
او را از حسادت برحذر دار، و اگر می‌توانی راز خنده خاموش را به او بیاموز و از شگفتی‌های كتاب‌ها برایش بگو. زمانی هم به او بده تا به راز پرندگان در آسمان، زنبورها در نور خورشید،گلها در دامنه‌های سرسبز بیندیشد. به او بیاموز مردود شدن بسیار شرافتمندانه‌تر از تقلب كردن است. به او بیاموز به نظرات خودش ایمان داشته باشد حتی اگر همه به او بگویند اشتباه فكر می‌كند.
بیاموز كه با مردم مهربان و متواضع، به مهر بانی و تواضع رفتار كند و با مردم متكبّر و خشن به تكبّر و خشونت.
بیاموز كه قدرت بازو و مغزش را به بالاترین مزایده‌ها بفروشد، اما هرگز اجازه ندهد برچسب قیمتی بر قلب و روحش آویخته شود.                                                                                             
 بیاموز گوش‌هایش را بر عربده‌های اراذل و زورگویان ببندد، بایستد و مبارزه كند. با او به ملایمت و مهربانی رفتار كن. اما او را در آغوش نگیر چون تنها آزمونِ آتش است كه استیل گرانبهایی را می‌آفریند. به بودن و زندگی كردن تشویقش كن، بگذار صبر را تجربه كند تا شجاع و  بی‌باك شود.
 به او بیاموز همیشه عمیق‌ترین ایمان را به خود داشته باشد، چرا كه در این صورت همیشه عمیق‌ترین ایمان را به نو ع بشر خواهد داشت. 
       خواهش بزرگی است. می‌دانم  
                                    اما ببین چه كار می‌توانی بكنی
                                      او پسرك خوبی است.

***

توجه‌: نوشته‌ی بالا و " حسنک کجایی؟" را از  آقای اسماعیل خالندی، پدر دوست عزیزم مظهر خالندی گرفته‌ام. با تشکر از آنان.
                                                                              

جمعه پنجم بهمن 1386
حسنک کجایی؟ ...  

به نام خدا
گوسفند بع بع می‌کرد، گاو ما ما می‌کرد، سگ واق واق می‌کرد و همه با هم فریاد می‌زدند حسنک کجایی؟           

شب شده بود اما حسنک به خانه نیامده بود، حسنک مدّت‌های زیادی است که به خانه نمی‌آید، او به شهر رفته و در آنجا شلوار جین و  تی‌شرت‌های تنگ به تن می‌کند، او هر روز صبح به جای غذا دادن به  حیوانات جلوی آینه به موهای خود ژل می‌زند.
موهای حسنک دیگر مثل پشم گوسفند نیست چون او به موهای خود گلَت می‌زند.
دیروز که حسنک با کبری چت می‌کرد. کبری گفت تصمیم بزرگی گرفته است، کبری تصمیم داشت حسنک را رها کند و دیگر با او چت نکند. چون او با پترس چت می‌کرد. پترس همیشه پای کامپیوترش نشسته بود و چت می‌کرد، پترس دید که سدّ سوراخ شده اما انگشت او درد می‌کرد، چون زیاد چت کرده بود. او نمی‌دانست که سدّ تا چند لحظه‌ی دیگر می‌شکند. پترس در حال چت کردن، غرق شد.
برای مراسم دفن او کبری تصمیم گرفت با قطار به آن سرزمین برود، اما کوه، روی ریل ریزش کرده بود، ریزعلی دید که کوه ریزش کرده اما حوصله نداشت. ریزعلی سردش بود ولی دلش نمی‌خواست لباسش را در آورد. ریزعلی چراغ قوّه داشت اما حوصله‌ی درد سر نداشت. قطار به سنگ‌ها برخورد کرد و منفجر شد، کبری و مسافران قطار مردند.
امّا ریزعلی بدون توجّه به خانه رفت. خانه مثل همیشه سوت و کور بود. الآن چند سالی است که کوکب‌خانم همسر ریزعلی مهمانِ ناخوانده ندارد؛ او حتّی مهمانِ خوانده هم ندارد. او حوصله‌ی مهمان ندارد. او پول ندارد تا شکم مهمان را سیر کند.
او در خانه تخم‌مرغ و پنیر دارد اما گوشت ندارد. او کلاس بالایی دارد؛ او فامیل‌های پولدار دارد.
او آخرین بار که گوشت قرمز خرید چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت. اما او از چوپان دروغگو گله ندارد. چون دنیای ما خیلی چوپان دروغگو دارد. به همین دلیل است که دیگر در کتاب‌های دبستان آن داستان‌های قشنگ وجود ندارد.