تبليغاتX
وب‌نوشت صهیب بهرامیان
وب‌نوشت صهیب بهرامیان                                             
جمعه بیستم مهر 1386
مجموعه داستان هاي باران Suhaib ...  


در شهری جادوگری زندگی می‌كرد كه همه‌ی مردم ازش بدشان می‌آمد؟
او همیشه به شهر می‌رفت و خانه‌های مردم را می‌سوزاند و بچه‌هایشان را می‌دزدید. پادشاه آن كشور بسیار از جادوگر بدش می آمد. به همین دلیل چند جوان نیرومند فرستاد تا جادوگر را از بین ببرند. اسم یكی از آنها پیتربود.
پیتر دوست داشت كه بتواند جادوگر را از بین ببرد............؟
آن‌ها در راه به پیرمردی رسیدند از او پرسیدند خانه‌ی جادوگر كجاست پیرمرد جواب داد خانه‌ی جادوگر كنار آبشار سیلب است.
آن‌ها رفتند و رفتند تا به خانه‌ی جادوگر رسیدند دختری كنار آبشار نشسته بود.
آن‌ها جلو رفتند به دخترك دستی زدند دخترك خیلی وحشتناك به آن ها نگاه كرد و با صدای بلندی گفت:سیك سیك سیك ، سه تا از جوانان به سنگ تبدیل شدند. بقیه فرار كردند اما پیتر شمشیر خود را در آورد و به دخترك گفت:
من مثل اونا ترسو نیستم. دختر گفت: شمشیر جادویی ناگهان شمشیر خیلی بزرگی در دست دختر قرار گرفت.
دختر شمشیر را به سوی پیتر پرتاب كرد پیتر سرش را پایین آورد شمشیر در درخت فرو رفت دختر باز هم صدای سیك سیك سیك را گفت: و چشم‌هایش را رو به پیتر كرد پیتر خیلی تند دوید و و پیتر به هر جایی كه می‌رفت پشت سرش یخ می‌شد پیتر به طرف دختر دوید و پشت سرش هم یخ بود .به طرف دختر دوید و از بالای آن جا شاخه‌ی درختی را دید دستانش را به آن جا گرفت و از روی دختر پرید شمشیرش را در آورد و گفت: بگیر این هم از تو و دختر را نصف كرد و كشت. اما آن دختر جادوگر نبود بلكه یكی از یاران جادوگر بود.

پسر رفت تابه اتاق نوراني رسيد. در اتاق را باز كردديد كه جادوگر سر صندلی نشسته است  و دوستانش را طلسم مي كند. جادوگر به دوستان پيتر گفت: بريد اون را بكشيد.
پيتر بازهم شمشيرش را در آورد يكي از آن‌ها با شمشير به طرفش دويد پيتر شمشير او را گرفت و با پا به او  ضربه‌زد.
يكي ديگر هم به او حمله كرد.ان بار او از شمشيرش استفاده كرد
يكي دو بار شمشيرش را  به طرف او كشيد اما
او هم با شمشيرش از خودش دفاع مي كرد.
پيتر نمي توانست از خودش دفاع كند يك استخر بزرگ آب را آن جا ديد دويو دويد تا به استخر رسيد لباس هايش را  در آورد و به سوي آب شيرجه زد.
جادوگر با زهم با كلمه ي سيك سيك سيك سر آب را به يخ تبديل كرد ديگر پيتر در آن جا گيركرده بود .
پيتر به طرف سوراخ كوچك رفت كه آن سوراخ به آبشار سيلب وصل مي شد.
او خود را از مرگ نجات داد و قتي بيرون آمد جادوگر آنجا بود.
اين با جادوگر شمشيري كه آن دختر ازش استفاده مي كرد را از درخت بيرون كشيد.
با ان شمشير جادوگر به نينجا تبديل شد.
دستش را كشيد ناگهان جادوگر غيب شد جادوگر در پشت پيتر سبز شد.پيتر هنوز ندانسته بود كه جادوگر پشت سرش قرار دارد.جادوگر از پشت به پيتر حمله كرد و پيتر را كشت در همين حال سربازان
پادشاه جادوگر را هم كشتند.


جمعه ششم مهر 1386
ما چقدر خدا را شکر می‌کنیم؟ ...  

 پارسال روز اوّل مدرسه در كلاسی كه درس می‌خواندم پسری كوتاه‌قد را دیدم.

رفتم و به او گفتم : می‌آیی با هم درس بخوانیم؟ او گفت: تو خوب درس میخوانی؟

من هم جواب دادم تقریباً.

 او گفت: باشه.

از آن روز من و او دوست‌های صمیمی شدیم.

بعضی وقت‌ها من در درس به او كمك می‌كردم. روزی از او پرسیدم: در خانه درس می‌خوانی؟

 او به من گفت: من خانه‌ای ندارم و در كنار دوستانم در بهزیستی زندگی می‌كنم.

از آن روز پولم را با او خرج می‌كردم و لباس ورزشی‌ام را به او می‌دادم و خودم با لباس‌های عادی‌ام بازی می‌كردم. دست‌كشی كه خریده بودم تا با آن به مدرسه بروم و با آن برف بازی كنم را به او دادم.

روزی یكی از آقاهای مدرسه آمد و گفت: یاسین باید به پیش دوستانش بیاید و با آن‌ها درس بخواند. از آن روز دیگر در كلاس دوستی نداشم. كم كم دوستانی را

 پیدا كردم. صمیمی‌ترین آنها «امیر رضا» نام داشت. پدر امیررضا پلیس بود.

حالا می‌گویم ما باید واقعاً خدا را شكر كنیم كه این همه نعمت مانند پدر، مادر، خانه‌، خواهر و ... را به ما داده است و سعی کنیم در این ماه‌ مبارک رمضان به‌ فقیران کمک کنیم.