تبليغاتX
وب‌نوشت صهیب بهرامیان
وب‌نوشت صهیب بهرامیان                                             
جمعه بیست و دوم تیر 1386
شرك ...  

شرككارتون شرك را خيلي دوست دارم. اولين بار كه شرك را ديدم فكر كردم غول بدي هست و لي بعد كه حرف هايش را شنيم از او خوشم آمد .وقتي كه شرك دو در بازار بود من فكرمي كردم چرا ايران هرگز همچنين كارتوني درست نمي كند.بعد فهميدم كه ايران فقط بلد است كه فيلم هاي عروسكي بسازد.

 

 

جمعه بیست و دوم تیر 1386
حادثه‌ای در مزرعه ...  

نویسنده: صهیب بهرامیان
 

روزی از روزها باغبانی به نام آقای بالت فكری به سرش زد.
گفت:سبزه ها را به  شكلهای حیوانات در می‌آورم .
به كتابفروشی رفت و گفت آقا هیچ كتابی را در نظر ندارید كه در باره‌ی شكل در آوردن سبزه‌ها باشد.
كتابفروش جواب داد چرا هست.
آقای بالت كتاب را خرید و به مزرعه برگشت او سبزه‌ها  را به شكلهای قشنگی در می‌آورد.

روزی از روزها آقای بالت خواست كه  سبزه را به شكل خروس درآورد.
اما نردبان لیز خورد و آقای بالت از هوا به زمین خورد و پایش شكست.
صاحب مزرعه آقای بالت را به بیمارستان برد و دو پسر را به جای آقای بالت به مزرعه برد تا كارهای آقای بالت را انجام دهند.
پسر ها باید آتش كوچكی را درست می كردند و برگهای درختها را می سوزاندند.
یكی از پسرها گفت:دوست من بیا آتش بزرگی روشن كنیم این طوری كارمان زودتر تمام می‌شود.
مزرعه آتش گرفت.
آتش نشانی آمد و آتش راخاموش كرد.

بعد از این حادثه‌ تا وقتی كه آقای بالت خوب می‌شد باید صاحب مزرعه خودش كارهای مزرعه را می‌كرد. یكی از روزهای گرم و درخشان آقای بالت به مزرعه برگشت.


جمعه بیست و دوم تیر 1386
عمو قناد از بهترين‌ گروه‌ برنامه‌ساز كودك‌مي‌گويد; فتيله‌! براي‌ ما جمعه‌ تعطيل‌ نيست‌ ...  

     شنيدن‌ نام‌ فيتيله‌ شما را به‌ ياد چه‌ چيزي‌مي‌اندازد؟ حتما بلافاصله‌ به‌ ياد چراغ‌هاي‌قديمي‌ نفتي‌ مي‌افتيد يا وسيله‌اي‌ كه‌ در فيلم‌هاي‌جنگي‌ از آن‌ براي‌ ايجاد انفجار استفاده‌مي‌كردند. در هر حال‌ شما نمي‌توانيد مخاطب‌اين‌ فيتيله‌ باشيد. اما اين‌ يك‌ فيتيله‌ است‌ كه‌ اگر باآن‌ آشنا شويد، ديگر به‌ سختي‌ از آن‌ دل‌ خواهيدكند. شما مي‌توانيد صبح‌هاي‌ جمعه‌ از ساعت‌ 10 تا12 ظهر در شبكه‌ دو سيما با اين‌ فيتيله‌ سلام‌ وعليك‌ كنيد. شايد خواندن‌ اين‌ گزارش‌ بتواند شمارا با جزئيات‌ بيشتري‌ از اين‌ برنامه‌ آشنا كند. اما درابتداي‌ گفتگوي‌ كوتاهي‌ با عمو قناد (مجيدقنادي‌) فردي‌ كه‌ سال‌هاي‌ جواني‌ خود را باكودكان‌ گذرانده‌ و در حال‌ حاضر مجري‌ وتهيه‌كننده‌ اين‌ برنامه‌ است‌ انجام‌ داديم‌ كه‌خواهيد خواند.

 


... ادامه مطلب
پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386
محمد آن کودک یتیم ...  

به نام خدا

روزی روزگاری كودكی در سرزمین مكه به دنیا می‌آید، پدر بزرگش نامی را برای او انتخاب می‌كند كه قبلاً هیچ كس این نام را نداشته است؛ نام او را «محمّد» می‌گذارند.

چند ماهی پیش از تولّد محمّد پدرش عبدالله در سفر بازرگانی وفات می‌كند. و مادر محمد در سن شش سالگی او از دنیا می‌رود.

در زمان تولد محمد در عربستان بچه‌ها را برای اینكه از جهت جسمی قوی و نیرومند شوند به صحرا می‌فرستادند و یك نفر به نام « دایه» را برایش انتخاب می‌كردند و خانواده‌ی كودك به دایه هدیه‌های بسیاری می‌دادند، اما محمد چون پدر نداشت هیچ كس حاضر نبود وی را با خود به صحرا ببرد. زنی به نام حلیمه‌ی سعدیه یك بار محمد را دید ولی چون خانواده‌اش فقیر بودند و محمد هم یتیم بود و پدر نداشت از بردن وی خودداری كرد اما همه‌ی كوچه پس كوچه‌های  مكّه را پشت سر گذاشت ولی هیچ كس پیدا نشد كه كودكش را به وی بدهد تا اینكه دوباره پیش آمنه برگشت و ناچار محمّد را با خود به صحرا برد .

در آن سال كه خشكسالی بود و گیاهی در صحرا پیدا نمی‌شد به بركت حضور محمد پستان شتران حلیمه پر از شیر شد.

حلیمه دانست كه محمد كودك عادی نیست.  محمّد مدت چهارتا پنج سال را در صحرا پیش خانواده‌ی حلیمه ماند. اما روزی حادثه‌ی عجیبی برای محمد روی داد و این باعث شد كه حلیمه بترسد و هر چه زودتر محمد را به خانواده‌اش بازگرداند.

هنوز شش سال از سن محمّد نگذشته بود كه مادرش را در سفر  از دست داد  و برای بار دیگر محمد غمخوار و مادر عزیزش را از دست داد، اما چه می‌شود كرد ؟ محمّد كودكی است كه آینده‌ی روشنی در انتظارش است و باید یتیم باشد تا اینكه در حالت یتیمی به پیامبری برسد.

بعد از مرگ مادرش پدربزرگ عزیزش عبدالمطلب سرپرستی وی را بر عهده گرفت. طولی نکشید كه محمد بی‌ناز و محروم از محبت پدر و مادر،  پدر بزرگش را نیز در سن هشت سالگی از دست داد.

عبدالمطلب به‌ فرزندش ابوطالب سفارش  کرد كه تا زنده است باید از محمد نگهداری و مراقبت نماید و  ابوطالب هم در هیچ حالتی  با آنكه مرد فقیر بود و فرزندان كوچكی داشت از حمایت برادرزاده‌ی كوچكش محمّد دست برنداشت.

محمّد در خانه‌ی عمویش ابوطالب بود و مشغول چراندن گوسفندها بود و خلاصه چوپان بود. تا اینكه در چهارده سالگی همراه عمویش به سفر شام رفت و در شام نیز از كنار  عبادتگاه بحیرای مسیحی گذشتند.

بحیرا آن راهب مسیحی به محض دیدن محمد نوجوان و آثار و علایم دانست كه این همان پیامبر آخر زمان است كه در تورات و انجیل از وی یاد شده است و به ابوطالب گفت اگر یهودیان وی را بشناسند حتماً بلای بر سرش می‌آورند. و پیشنهاد داد كه محمد به مكه بازگردانده شود و ابوطالب نیز همین كار را كرد و محمد را روانه‌ی مكه نمود.

محمد تا سن 25سالگی همچنان چوپان است و تا اینكه در این سال به پیشنهاد  و ثروت زن ثروتمند قریشی خدیجه دختر خویلد به شام سفر می‌كند و در دو سفری كه با سرمایه و پول خدیجه به شام می‌رود؛ سود بسیاری را نصیب خدیجه می‌كند.

خدیجه كه در آن هنگام چهل سال داشت و بیوه بود و خواستگاران بسیاری داشت، از امانتداری و صداقت محمد كه در آن زمان به امین شناخته می‌شد بسیار خوشش آمد و به محمد پیشنهاد ازدواج داد. محمد امین نیز پیشنهاد وی را پذیرفت و با وی ازدواج كرد.

محمد از سن 25 سالگی تا چهل سالگی در مكه به كار بازرگانی مشغول بود و یك ماه هر سال را به غار حرا در كوه نور می‌رفت و در آنجا به عبادت و راز و نیاز مشغول می‌شد.

ادامه دارد .....

چهارشنبه سیزدهم تیر 1386
شنا ...  

امروز به همراه دوستانم به استخر سقز رفتيم. اوّل كارت خود را به مردي داديم و بعد به داخل استخر رفتيم.آنجا لباسهايمان را در آورديم و به دخل آّب رفتيم. من به جايي رفتم كه آب تا گردن من مي آمد و شيرجه زدم توي آب.پايم از جا تكون خورد و به داخل آب رفتم .نمي توانستم نفس بكشم.كه دوست پدرم نام دارد كاك حسن مرا از آب درآورد.من از استخر بيرون آمدم دوستم احسان مي گفت:امروز در استخر سقز يك نفر مرده .حالا اين روحش است که من می بینم.

سه شنبه دوازدهم تیر 1386
دروغ سوگند غيبت ...  
دروغ سوگند غيبت
؟ ؟؟ ؟؟؟؟؟
مي خواهم اگر دروغ سوگند و غيبت كردم.در اين دفترچه بنويسم.مادرم گفت اگر زيادتراز ۵۰ تا سوگند دروغ و غيبت كرده باشي دوچرخه برايت نمي خرم.خودم دوچرخه دارم ولي زنجيرش در اومد.بخاطر همين اين دفترچه را گذاشته ام.
سه شنبه دوازدهم تیر 1386
عمو پورنگ ...  

عموپورنگبرنامه‌های آقای داریوش فرضیایی مشهور به عموپورنگ  را از وقتی که کوچک بودم همیشه تماشا می کردم. یکی از روزها می‌خواستیم به مهمونی بریم. 
در مهمونی مردم زیادی بودند. من رفتم و تلویزیون را روشن کردم برنامه‌ی عموپورنگ را نشان می‌داد. صدای تلویزیون را زیاد کردم. پدرم به من  گفت:
تو که هیچی ازش حالی نمی‌شی پس صدای اونو کم کن.حالا هم که خوب ازش حالی می‌شم ولی کم حوصله دارم که تماشاش کنم. ولی روز قبلی یک برنامه نشون داد که خیلی ازش خوشم اومد گفتم :که  تابستان امسال را باید کیف کنم با برنامه‌های عمو پورنگ.

چهارشنبه ششم تیر 1386
خاطرات خنده‌دار دو نفر ...  

 

              

بنام خدا

 

من یک پسردایی  توپل به‌ نام احسان دارم، احسان دو سال و چند ماهی  از من بزرگتر است، اما انگار ما همسن و همکلاسیم. وقتی ما  به‌ اشنویه‌ می‌رویم، من بیشتر با او هستم و خلاصه‌ خیلی خیلی همدیگر را دوست داریم. چند نمونه‌ از خاطرات:

  

1.       ما در خانه‌ی پدربزرگمان بودیم. خانه‌ی پدربزرگم یک کمد خیلی بزرگی دارد به اندازه‌ی دو اتاق. من و دوستم به داخل کمد رفتیم؛ دوستم یک دفعه کنترلش را از دست داد و همه‌ی  اثاث کمد به هم ریخت. دوستم گفت:بدو به بیرون بریم. بعد از یک ساعت ما به  خانه برگشتیم. دیدیم که مادربزرگم به دایی‌ام می‌گوید: چرا این کمد را به هم زده‌ است؟  و دایی‌ام هم انکار می‌کرد. من و دوستم خیلی از آن صحنه لذت بردیم.

2.       روزی  با دوستم بازی می‌کردیم که مادرم به‌ من گفت: "صهیب دیگر باید به خانه‌ی پدر بزرگ دیگه‌ات برویم."من و دوستم ناراحت شدیم. مادرم گفـت:"احسان توهم می‌توانی با ما بیایی." وقتی به خانه‌ی پدربزرگم رسیدیم. پدربزرگم با یک جیپ لگد شده به کنار ما آمد. بعد پدربزرگم به خانه رفت. مادرم هم به خانه رفت. ما سوار جیپ شدیم و درون آن بازی کردیم. بعد من به دوستم گفتم: من ماشین را می‌رانم دوستم گفت:نه من ماشین را می‌رانم. دعوا شد و ما از ماشین خارج شدیم؛ دوستم یک سنگ برداشت و گفت: من ماشین را می‌رانم و سنگی را به‌ طرف من پرتاب کرد. من نگذاشتم  سنگ به‌ من بخورد، ولی سنگ به در همسایه خورد و ما به خانه فرار کردیم.

3.       یک روز ما می‌خواستیم از پدربزرگمان پول بگیریم. او نماز می‌خواند ما چند دقیقه به او نگاه کردیم. بعد وقتی که نمازش تمام شد به ما گفت:" ها بیایید هزار تومان فقط باید برای همه‌ی بچه‌ها(نوه‌ها) چیز بخرید." ما باید برای 10نفر چیز می‌خریدیم. به دکّان بقالی رفتیم و برای همه‌ی بچه‌ها دو تا آب‌نبات خریدیم و برای خودمان هم سوسیس، لواشک و آبمیوه خریدیم.

4.       روزی مادربزرگمان لواشک درست کرده‌ بود. روزی آنها به مهمانی رفتند. فقط من، دوستم و زن دایی‌ام درخانه ماندیم. فکر کردیم چطور لواشکها را برداریم. دوستم فکر کرد و گفت: زن‌عموی من و زن‌دایی تو  که‌ اسمش بهار است؛ ما می‌رویم و می‌گوییم: یادت هست وقتی فصل بهار بود ما با هم لواشک می‌خوردیم، زن‌دایی‌ام فهمید و به ما لواشک داد.

ادامه‌ دارد......

                           

سه شنبه پنجم تیر 1386
ماجرای شیخ ...  

روزی یک راننده دو نفر را سوار می‌کند یکی می‌گوید:شیخ من از شیخ تو خوبتر است. دوِمی می‌گوید:شیخ من مثل خدا است. مرد می‌گوید: حرف نزن هیچ کس مثل خدا بزرگ نیست. مرد گفت:شیخ من نه نماز می‌خواند نه روزه می‌گیرد نه‌ زکات می‌دهد؛ خدا هم هیچ یک از این کارها را انجام نمی‌دهد پس  شیخ من خداست.