به نام خدا
روزی روزگاری كودكی در سرزمین مكه به دنیا میآید، پدر بزرگش نامی را برای او انتخاب میكند كه قبلاً هیچ كس این نام را نداشته است؛ نام او را «محمّد» میگذارند.
چند ماهی پیش از تولّد محمّد پدرش عبدالله در سفر بازرگانی وفات میكند. و مادر محمد در سن شش سالگی او از دنیا میرود.
در زمان تولد محمد در عربستان بچهها را برای اینكه از جهت جسمی قوی و نیرومند شوند به صحرا میفرستادند و یك نفر به نام « دایه» را برایش انتخاب میكردند و خانوادهی كودك به دایه هدیههای بسیاری میدادند، اما محمد چون پدر نداشت هیچ كس حاضر نبود وی را با خود به صحرا ببرد. زنی به نام حلیمهی سعدیه یك بار محمد را دید ولی چون خانوادهاش فقیر بودند و محمد هم یتیم بود و پدر نداشت از بردن وی خودداری كرد اما همهی كوچه پس كوچههای مكّه را پشت سر گذاشت ولی هیچ كس پیدا نشد كه كودكش را به وی بدهد تا اینكه دوباره پیش آمنه برگشت و ناچار محمّد را با خود به صحرا برد .
در آن سال كه خشكسالی بود و گیاهی در صحرا پیدا نمیشد به بركت حضور محمد پستان شتران حلیمه پر از شیر شد.
حلیمه دانست كه محمد كودك عادی نیست. محمّد مدت چهارتا پنج سال را در صحرا پیش خانوادهی حلیمه ماند. اما روزی حادثهی عجیبی برای محمد روی داد و این باعث شد كه حلیمه بترسد و هر چه زودتر محمد را به خانوادهاش بازگرداند.
هنوز شش سال از سن محمّد نگذشته بود كه مادرش را در سفر از دست داد و برای بار دیگر محمد غمخوار و مادر عزیزش را از دست داد، اما چه میشود كرد ؟ محمّد كودكی است كه آیندهی روشنی در انتظارش است و باید یتیم باشد تا اینكه در حالت یتیمی به پیامبری برسد.
بعد از مرگ مادرش پدربزرگ عزیزش عبدالمطلب سرپرستی وی را بر عهده گرفت. طولی نکشید كه محمد بیناز و محروم از محبت پدر و مادر، پدر بزرگش را نیز در سن هشت سالگی از دست داد.
عبدالمطلب به فرزندش ابوطالب سفارش کرد كه تا زنده است باید از محمد نگهداری و مراقبت نماید و ابوطالب هم در هیچ حالتی با آنكه مرد فقیر بود و فرزندان كوچكی داشت از حمایت برادرزادهی كوچكش محمّد دست برنداشت.
محمّد در خانهی عمویش ابوطالب بود و مشغول چراندن گوسفندها بود و خلاصه چوپان بود. تا اینكه در چهارده سالگی همراه عمویش به سفر شام رفت و در شام نیز از كنار عبادتگاه بحیرای مسیحی گذشتند.
بحیرا آن راهب مسیحی به محض دیدن محمد نوجوان و آثار و علایم دانست كه این همان پیامبر آخر زمان است كه در تورات و انجیل از وی یاد شده است و به ابوطالب گفت اگر یهودیان وی را بشناسند حتماً بلای بر سرش میآورند. و پیشنهاد داد كه محمد به مكه بازگردانده شود و ابوطالب نیز همین كار را كرد و محمد را روانهی مكه نمود.
محمد تا سن 25سالگی همچنان چوپان است و تا اینكه در این سال به پیشنهاد و ثروت زن ثروتمند قریشی خدیجه دختر خویلد به شام سفر میكند و در دو سفری كه با سرمایه و پول خدیجه به شام میرود؛ سود بسیاری را نصیب خدیجه میكند.
خدیجه كه در آن هنگام چهل سال داشت و بیوه بود و خواستگاران بسیاری داشت، از امانتداری و صداقت محمد كه در آن زمان به امین شناخته میشد بسیار خوشش آمد و به محمد پیشنهاد ازدواج داد. محمد امین نیز پیشنهاد وی را پذیرفت و با وی ازدواج كرد.
محمد از سن 25 سالگی تا چهل سالگی در مكه به كار بازرگانی مشغول بود و یك ماه هر سال را به غار حرا در كوه نور میرفت و در آنجا به عبادت و راز و نیاز مشغول میشد.
ادامه دارد .....