تبليغاتX
وب‌نوشت صهیب بهرامیان
وب‌نوشت صهیب بهرامیان                                             
پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386
هیچ چیز بی‌خود نیست ...  

یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچ کس نبود، توی قصه‌ی ما مردی بود که‌ می‌خواست با کشتی به‌ مسافرت برود. ناگهان در  وسط دریا طوفان شدیدی آمد.  کشتی  غرق شد، مرد توانست خود را به‌ جزیره‌ای برساند. مرد یک کلبه‌ برای خودش درست کرد و به‌ دنبال غذا به‌ بیرون کلبه‌ رفت؛ وقتی برگشت دید که‌ کلبه‌اش آتش گرفته‌ است؛ بعد از چند روز یک کشتی به‌ جزیره‌ آمد تا مرد را به‌ شهر خود برگرداند.
مرد به‌ ناخدای کشتی گفت: شما از کجا مرا پیدا کردید؟ ناخدا گفت: از روی دودهایی که‌ از آتش برمی‌خاست فهمیدیم که‌ باید انسانی در این جزیره‌ باشد.
نتیجه‌گیری من: درست است که‌ کلبه‌ با آتش از بین رفت ولی در آخر باعث نجات او شد.

سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386
عکسهای از امین مولودی ...  

 

شنبه بیست و ششم خرداد 1386
ایمان جلال باز هم از هولیر ...  

شنبه بیست و ششم خرداد 1386
دانیه‌ صهیب جمیل از هولیر ...  

دانیه‌ صهیب جمیل از هولیر

شنبه بیست و ششم خرداد 1386
دیاری صهیب جمیل از هولیر ...  

سلام

دوستان عزیز بعد از اینکه‌  عکس دو دست نادیده‌ لانه‌ و زینه‌ علی از هولیر به‌ ده‌ستم رسید،‌ امروز فکر جالبی به‌ ذهنم رسید، تصمیم دارم هر کس  عکسش را برایم بفرستد آنرا روی وبلاگم بذارم .سه‌ نفر دیگر نیز باز از همان شهر(هولیر) عکسهایشان را برایم فرستاده‌اند که‌ من آنها در وبلاگ قرار می‌دهم.

هدف اصلی  من از این کار  دوستیابی و ارتباط محکمتر با بچه‌های دیگر است.

 

دیاری صهیب جمیل

 

 

پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386
تا چیزی را به‌ ما نگفته‌اند ما انجام ندهیم ...  

روزی عدّه‌ای مرد با هم حرف می‌زدند.مردی اصلا حرف نمی‌زد. مردهای دیگر هم به او گفتند:چرا حرف نمی‌زنی؟مرد گفت:من بی‌خود حرف نمی‌زنم حرف‌های من با پول است .آن‌ها گفتند یکی از حرف‌هایت را بزن او گفت: نباید تا  چیزی به ما نگفته‌اند ما انجام دهیم.آن‌ها گفتند:این را که همه می‌دانند.مرد گفت: یک مثال برای شما می‌زنم که هر گز به فکرتان نرسیده است.گفتند چی؟ مرد گفت:روزی وزیر پادشاه به مهمانی رفت، هندوانه آوردند.چاقو نبود که هندوانه را با آن ببرند.گفتند چه کار کنیم؟ مردی شمشیرش را در آورد و گفت: با این آن را ببرید. وزیر نگاهی به شمشیر انداخت و گفت :نگهبان این مرد را دستگیر کن.مرد گفت:چرا ؟ وزیر جواب داد:چونکه این شمشیر شمشیری است که پدر من را با آن کشته‌اند.

نتیجه: تا چیزی را به‌ ما نگفته‌اند ما انجام ندهیم. 

پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386
کلاس انگلیسی ...  
من می‌خواهم به کلاس انگلیسی بروم .دوستم می‌گوید: باید هر ماه 15 هزار بدهی.من می‌گویم  :این پول، پول  خیلی زیادی است .من دوست دارم انگلیسی یاد بگیرم.ولی چطور؟رفتم به دوستم گفتم: تو هر چیزی که یاد گرفتی به من هم یاد بده.دوستم قبول کرد حالا او هر چیزی که یاد می‌گیرد می‌آید و به من هم یاد می‌دهد.مثل چی؟ به مورچه می‌گویند:انت به تمساح  الگیتر و به سیب هم آپل می‌گویند.
پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386
ژیمناستیک ...  

دیروز به کلاس ژیمناستیک رفتم.فکر می کردم ژیمناستیک خیلی خسته کننده است.به مرحله‌ی تمرینی رسیدیم.استاد ما را خسته‌ی خسته کرد.حتی نمی‌گذاشت دست‌هایمان را پایین بیاوریم.بعد به مرحله‌ای رسیدیم که باید ۲۹ بار از یک میله بالا می‌رفتیم.من توانستم ۱۵ بار از میله بالا بروم.

 

ژیمناستیک

سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386
وبلاگم ...  
 
خلاصه آمار سايت
بازديد امروز: 28
بازديد ديروز: 63
افراد آنلاين: 2
بازديد کل: 1090

وقتی پدرم وبلاگ را برای من درست کرد. خیلی خوشحال بودم ولی بعد از چند روز که نگاه کردم بازدیدکننده خیلی کم بود.به مادرم می گفتم:مادر وبلاگ تو چقدر بازدیدکننده زیاد دارد.ولی مادرم گفت:مطمئن هستم که وبلاگ تو در آینده این همه بازدید کننده پیدا می کنه‌.حالا من به مادرم می‌گویم مادر چرا مطلب جدید نمی‌زاری تا بازدید کننده‌ها زیاد بشه.

سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386
فردین گم شد ...  

طبق برنامه شنبه باید به بیرون می رفتیم.۸ بچّه  بودیم سوار ماشین شدیم و حرکت کردیم وقتی که می خواستیم برگردیم یکی از بچّه ها که فردین نام داشت گفت:یک دقیقه این جا نگهدار!
راننده ماشین را نگهداشت .فردین چند دقیقه رفت و برنگشت راننده نگران شد.و به پدر و مادر فردین زنگ زد.بعد رفتیم تا به مکانیکی  رسیدیم که فردین را آن جا دیدیم.او دنبال ماشین دیگه‌ای افتاده بود و فکر کرده بود ما او را جا گذاشته‌ایم .بعد از او پرسیدیم چرا از ماشین پیاده شده بود.او گفت :دو سه هفته بود که به این آشنایمان سرنزده بودیم می‌خواستم به آن ها سربزنم. 
    

 

دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386
دو دوست ندیده‌ از هولیر ...  

لانه‌ علی

زینه‌ علی

دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386
شهربازی ...  

 

امروز به شهربازی بوکان رفتیم.من در قصر بادی به وسیله‌ی  نردبان چوبی بالا می‌رفتم و وقتی به‌ بالای قصر می‌رسیدم یکسره‌ روی قصر به‌ طرف پایین سر می‌خوردم، و پدرم عکسهای زیر را از من گرفت.

صهیب

‌ اوین در هنگام رانندگی

 و اون طرف اوین سوار ماشین برقی شده‌ بود و مرتب به‌ دور خود چرخ می‌زد  وبا ماشینهای دیگر برخورد می‌کرد. پدرم از او نیز هم فیلم و عکس گرفت.بعدا همه‌ با هم به‌ طرف پارک رفتیم در پارک سگی را دیدیم و به‌ بازار هم رفتیم که‌ پر از مردم بود.

سگ در پارک !

برای دیدن عکسهای بیشتر روی ادامه‌ مطلب کلیک کنید


... ادامه مطلب
دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386
خانه‌ی دوستم ...  

خیلی وقته‌ به خونه‌ی دوستم نرفته‌ام .امروز صبح به پدرم گفتم:پدر جان چرا امشب به خانه‌ی دوستم احسان نرویم؟ پدرم گفت: نمی‌توانم خیلی کار دارم.من خیلی ناراحت هستم هر چند خودم چهار پنج دوست توی کوچه دارم .یکیش اسمش عرفان است روزی ۵ بار می آید و در می‌زند و می‌گوید :صهیب بیرون نمی‌آیی؟ساعت هفت صبح می‌آید و در می‌زند صهیب بیرون نمی‌آیی؟ من از دستش خیلی ناراحتم، من از این همه‌ دوستی که‌ دارم دوتاشون و از همه‌ بیشتر دوست دارم  که‌ هردوتاشون اسمشان " احسان" است.امّا من مطمئنم که امشب به  خانه‌ی دوستم می‌روم انشاء اللّه‌.این هم عکس دوست عزیزم احسان شریفی:

 

احسان شریفی دوست خوبم

جمعه هجدهم خرداد 1386
ارومیه ...  

در روز سه‌شنبه‌ 8خرداد 85 ما به ارومیه رفتیم. ابتدا به خانه عمویم  رفته‌ و دو شب در آنجا ماندیم،روز دوم با مادرم، زن‌عمو و شاهو پسر عمویم و اوین خواهرم به‌ پارکی نزدیک خانه‌ی آنها رفتیم،این پارک نزدیک محله‌ی کردهای ارومیه‌ است  و بعد  از آنجا به خانه خاله‌ام رفتیم و دو شب را هم پیش آنها بودیم، روز جمعه‌ یعنی آخرین روز سفرمان با ماشین شوهر خاله‌ام کاک کریم به دنیای بازی در پارک ساحلی رفتیم.

آبشار

من و ا‌وین دوتایی سوار ماشین‌ برقی  که خودمان می‌توانستیم برانیم، شدیم. و من ماشین را خوب می‌راندم ولی بچّه‌های دیگر چند دفعه‌ ماشین خود را به ماشین ما ‌زدند .بعد من سوار سرسره شدم و این همه سرسره‌بازی کردم. در آخر خانمی به‌ زور ما را سوار هیلی‌کوپتر نمود؛ یعنی من و امین و ا‌وین سه‌تایی سوار شدیم و پدرم با موبایلش از ما عکس و فیلم می‌گرفت.ما آنجا را فکر کنم دوروبر ساعت 6:30 ترک کردیم و از خیابانهای زیادی گذشتیم تا به‌ پارک "تخم مرغی" رسیدیم.
در آنجا دوست کاک کریم را که‌ با خانواده‌اش نشسته‌ بودند  و منتظر ما بودند، دیدیم و من با پسر آنها که‌ نامش متین بود و با پسر خاله‌ام امین  فوتبال بازی کردیم.در این پارک هم اسباب بازیهایی بود که‌ در شهر ما از آنها خبری نیست؛ برای من سؤال است که‌ چرا در شهرهای ما از این نوع پارکها و وسایل بازی خبری نیست؟!!
ما بعد از ساعتی آنجا را به‌ طرف خانه‌ خاله‌ ترک کردیم؛ البته‌ یادم نبود بر روی پل هوایی نیز مرتب پدر از ما عکس می‌گرفت.فردا با اتوبوس به‌ شهرمان بازگشتیم و تا دیداری دیگر‌ خداحافظ دوستان.

پارک تخم‌مرغی ارومیه‌


... ادامه مطلب
دوشنبه هفتم خرداد 1386
پياده‌روی با مادرم ...  


به نام خدا
پنجشنبه ساعت 5:40صبح من ومادرم به پیاده‌روی رفتیم.دو عدد  ساندویچ با خودمان برده‌ بودیم.در راه داشتیم می‌رفتیم كه من گفتم :مادر به آن كوه برویم مادر گفت:نه، من خیلی از او خواهش كردم او قبول كرد.من تند تند از كوه بالا می رفتم ولی مادرم هر هفت دقیقه می‌نشست، آخرش رسیدیم به كلبه‌هایی كه آنجا برای استراحت ساخته بودند.
ما آنجا عكسهای زیبایی گرفتیم.ساندویچها را آنجا خوردیم.بعد كه می‌خواستیم برگردیم از جای دیگری برگشتیم.جایی كه آبشار مصنوعی درست كرده بودند.ولی هیچ آبی را نمی دیدیم.ما رفتیم تا به صخره‌ایی رسیدیم.
مادرم گفت: حالا چطور از اینجا  بگذریم؟
من گفتم:از روی آن پله‌ها به خیابان بر می‌گردیم .ما باز هم برگشتیم .
از روی پله‌ها گذشتیم باز هم به صخره‌هایی رسیدیم.
مادرم گفت:این آبشار كه آبی ندارد ما از آنجا می‌گذریم.ما از آن جا گذشتیم. راه خیلی آسانی را دیدیم كه قبلاً هم می‌توانستیم از آن راه آسان بگذریم ولی به فكرمان نرسیده بود.

صهیب در کلبه‌ایی بالای کوه‌ کێوه‌ڕه‌ش