امروز ميخوام متن بزرگ ترين آيه قرآن «اية الكرسي»را كه به صورت پاورپوينت تهيّه شده و دوست پدرم
برايمان فرستاده است را به شما بازديد كنندگان عزيز تقديم كنم .
امروز ميخوام متن بزرگ ترين آيه قرآن «اية الكرسي»را كه به صورت پاورپوينت تهيّه شده و دوست پدرم
برايمان فرستاده است را به شما بازديد كنندگان عزيز تقديم كنم .
من فقط يك بار هواپيما ديدهام آن هم در ايستگاه
راه آهن تهران؛ آن وقت هواپيما داشت حركت میكرد.
من میگفتم :مردم اينجا حتماْ خواب ندارند چون
هميشه هواپيما در اين جا حركت میكند نيمه شب
و حتی روزها هم.
من فوتبال را از دوستم احسان یاد گرفتم.او همیشه فوتبال را تماشا می کند.یک بار
فوتبال منچستر و ایتالیا را نشان داد من و او
دستهی منچستر بودیم منچستر هم بازی را برد.
چون من اولین بار بودم که فوتبال را تماشا میکردم.به هر کس می رسیدم اول که سلام می کردم بعد می گفتم:تو فوتبال منچستر و ایتالیا را دیدی او می گفت آره من ناراحت میشدم چون دوست داشتم آنها بگویند خیر و من هم بگویم چه گلهای زیبایی زدند.
خلاصه قسمت بیست و هشتم
خلاصه قسمت بیست و هفتم
خلاصه قسمت بیست و ششم
خلاصه قسمت بیست و پنجم
خلاصه قسمت بیست و چهارم
خلاصه قسمت بیست و سوم
خلاصه قسمت بیست و دوم
خلاصه قسمت بیست و یکم
خلاصه قسمت بیستم
خلاصه قسمت نوزدهم
خلاصه قسمت هجدهم
خلاصه قسمت هفدهم
و سرانجام یانگوم را برای خدمت در اختیار پزشک جزیره جیجو قرار می دهند

یانگوم که به خاطر حقه اولیه یانگ داک از دست او حسابی عصبانی است سعی می کند از او سرپیچی کند...
افسر مین هم برای اطمینان از اینکه یانگوم در جای خوبی مستقر شده و مشکلی ندارد به او سر می زند و به او اطلاع می دهد که پستش را به خاطر او ترک کرده و اکنون افسر دریایی جزیره است.
در 1973 عراق بواسطه ي دوستي كه با فرانسه داشت و بالا رفتن قيمت نفت فرانسه را براي فروش و ساخت نيروگاه هسته اي راضي كرد اين اتفاق با انتقاد و مخالفت شديد اسرائيل همراه شد حتي در اوايل كار بمب گذاري هايي نيز صورت گرفت ولي كار ساخت راكتور كه به آن تموز 1 مي گفتند ادامه يافت اين راكتور در 10.5 مايلي شرق بغداد و 515 مايلي اسرائيل قرار داشت با وجود فشار هاي جهاني عراق پيگيرانه طرح را ادامه ميداد و فرانسه نيز مسمم بود تا كار را به انجام رساند
در نهايت در 1980 اسرائيل(نخست وزير وقت) در خفا و امنيت اطلاعاتي كامل تصميمي مهم گرفتند حمله ي هوايي به نيروگاه تموز 1
قرار بود حمله با فانتوم F.4 و F.15 انجام گيرد كه درنهايت با تحويل فالكن F.16 قرار شد اين جنگنده ها نقش فانتم را بهده بگيرند
پس از انجام شناسايي هاي لازم در نتيجه در 7 ژوئن 1981 هشت جنگنده ي F.16 تحت اسكورت 6 فروند F.15 به سوي عراق پروازي طولاني و تاريخي را آغاز كردند عمليات بدون اطلاع آمريكا صورت ميگرفت در ضمن براي دوري از برد آواكس هاي عربستان و آمريكا مستقر در خليج فارس از نهايت فاصله استفاده شد و با استفاده ي دفاع هوايي گسسته و نامنظم كشور هاي عربي از فراز اردن گذشتند اردني ها هم بي خبر از همه جا به هيچكس حتي عربستان خبر ندادند در راه يك سوختگيري هوايي روي اردن انجام شد سپس وارد خاك عراق شدند تمام سعي بر اين بود كه زير خط رادار پرواز كنند دفاع هوايي عراق بواسطه جنگ با ايران در اين نقاط كمي پراكنده بود در نهايت جنگنده هاي F.16 بمب هاي خود را بر سر نيروگاه فرود آوردند و جهنم را نمايان كردند
دفاع هوايي عراق هيچ كاري جز تماشا كردن نكرد حتي يك جنگنده هم براي رهگيري بر نخواست كه اين واقعا عجيب بود اين عمليات آن هم در جنگ ايران وعراق دنيا را تكان داد آمريكا كه جا خورده بود از تحويل محموله ي بعدي فالكن هاي اسرائيل سر باز زد كشور هاي عربي اين عمليات را به عمليات مشترك ايران و اسرائيل معرفي كردند كه خود اسرائيل هم آن را رد كرد
حالا در نظر بگيريد نظير اين عمليات را ايران براي رسيدن به فرودگاه سه گانه H3 انجام داد آن هم بدون نيروي بلقوه اي كه اسرائيل داشت
۰۰۰ اسب بخار است!!!
دختر میخواهد به كنار مادرش برود كه در بيمارستان مريض است.
پسر میخواهد به كنار پدرش برود كه در زندان است.
دو نگهبان نمیگذارند هيچ كس به زندان و بيمارستان بروند.
آنها چطور میتوانند به ملاقات پدر و مادرشان بروند.
لطفاْ در قسمت "نظر بدهيد" جواب اين سؤال را بنويسيد.
من فوتبال را خيلی دوست دارم و بازهای تيم برزيل و منچستر يونايتد را خيلی دوست دارم.در خانوادهی ما همه طرفداری پيروزی هستند فقط من استقلالی هستم؛ یه وقتهایی که من با عموهایم فوتبال نگاه میکنیم هر کدام یکی را تشویق میکنیم،بعضی وقتها بر سر تیمها همدیگر را دعوا میکنیم.
آبشار خيلي زيبا است من تا به حال آبشار خيلي ديده ام ولي در تلويزيون .من دلم میخواهد دريا را از نزديك ببينم.هر چند خاطرهای از آب دارم.روزی به روستای آغتپه شاهیندژ رفتيم فوتبال بازی كرديم و به جای ديگری رفتيم دوست پدرم به من و دوستم گفت:شما برويد و توپ را بياريد ما رفتيم، ناگهان دوستم گفت:زنبور عسل! ما فرار كرديم.
جايی آب بود پل نساخته بودند فقط چوبی گذاشته بودند.
دوستم از چوب گذشت من هم روی چوب رفتم و توی آب افتادم.
دوستم دست مرا گرفت:كه زنبورها به ما رسيدند
من دست دوستم را كشيدم او هم در آب افتاد.
ما فرياد میزديم كمك! کمک! کمک!
یک روز پدرم به من گفت:صهیب پنجشنبه با قطار سفر داریم تو هم با من بیا. من هم قبو
ل کردم
بعد با هم با سواری به مراغه رفتیم .
و ساعت ۳۰/۸ سوار قطار شدیم ما چهار نفر آشنا بوديم یکیش كاك عزيز ،كاك عثمان، من و پدرم .
من و كاك عثمان هرگز سوار قطار نشده بوديم.بعد كه چای خورديم كاك عزيز گفت:صهيب جان! شما اين قوری چای را برگردان. من وقتی به اتاق مهماندار قطار رفتم مهماندار اين همه با زبان تركی با من حرف زد من نمیدانستم چه بگویم! چون ترکی نمیدانستم، آخرش گفتم: آقا من كرد هستم. مرد قوری را از دستم گرفت و گفت:باشه برو.
پروردگارا به من آرامش ده تا بپذيرم 
آنچه را كه نمیتوانم تغيير دهم
دليري ده تا تغيیر دهم آنچه را كه میتوانم تغيير دهم
بينش ده تفاوت ايندو را بدانم
مرا فهم ده تا متوقع نباشم كه دنيا و مردم آن مطابق ميل من رفتار كنند.
جبران خلیل جبران
بعد آبش را با چرخ آبميوه گيري مي گريم.بعد آن را در ليواني مي كني و دو ليوان شكر به او +مي كني.
بعد او را خوب مي جوشاني و بعد او را با ليوان آبي مخلوط مي كني و مي خري.

بنام خدای بخشنده و مهربان(۱)
ستايش خدای را است كه پروردگار جهانيان است(۲)
خداوند بخشايندهی مهربان(۳)
دارای روز پاداش بندگان است(۴)ترا پرستش كنيم و از تو ياری میجوئيم(۵)ما را به راه راست هدايت فرما(۷)
راه كسانی كه به ايشان نعمت دادی نه راه آنانكه بر ايشان خشم گرفتی و نه راه گمگشتگان (7)
زمين جای زندگی است و ما بايد از او خوب مواضبت كنيم.
نبايد برف شادی مصرف كنيم چون لایهی ازون را پاره میكند.شنیدهام که این لایه انسان را از دست بیماریهایی که ممکن است نور خورشید به آن مبتلا کند، حفظ میکند.
پس ما باید آشغال را روی زمین نريزيم و اگر کسی آشغال ريخت ما آنرا جمع كنيم.
يوزپلنگ به چه معناست؟
واژه يوزپلنگ يکی از واژه های اصيل ايرانی است که از ترکيب دو کله يوز و پلنگ حاصل شده است. يوز بُن مضارع مصدر يوزيدن به معنای " جَستن، جهيدن و طلب کردن" بوده و از اين رو يوزپلنگ، به معنای پلنگی است که به دنبال شکار خود گشته و آنرا با جستن و دنبال کردن می گيرد. درگذشته اين جانور را پلنگ شکاری می ناميدند که به سبب شباهت زياد آن به پلنگ و روش شکار منحصربفرد آن بوده است. ايرانيان باستان اين جانور را بيشتر با نام "يوز" می شناخته اند و کمتر کلمه "يوزپلنگ" را برای آن بکار می بردند. همچنين به اين جانور به خصوص در زمان تولگی "هَوْبَر" هم گفته می شده است.
برای اين جانور زيیا در زبانهای مختلف نامهای گوناگونی بکار رفته است. در زبان عربی يوز را "فهد" می نامند درحاليکه در افغانستان به آن "تازی پرنگ" (فارسی دری) و "تازی پلنگ" (پشتو) گفته می شود. در پاکستان نيز در زبان براهوئی به آن "يوز" گفته می شود. در گويش سواحيلی نيز که در شرق آفريقا رايج است نام "دوما" را برای اين جانور بکار می برند.يوزپلنگ در زبان انگليسی "چيتا Cheetah" گفته می شود که ريشه سانسکريتی داشته و از هندوستان بدست آمده است. امروزه در سرتاسر دنيا اين جانور را با نام انگليسی آن می شناسند.

كتاب تابلوی طبيعت

پنجرههای زندگی

یوزپلنگ یا یوز جانوری است مهرهدار از رده پستانداران، راسته گوشتخواران، خانواده گربهسانان. نام علمی این جانور (Acinonyx jubatus) است. بدن این گربه سان بیهمتا طی چندین میلیون سال تکامل طوری طراحی شده است که به این جانور امکان حرکت با سرعتی برابر با ۱۱۰ کیلومتر در ساعت را میدهد. اندام باریک، پاهای لاغر و بلند، قفسه سینهای کم پهنا ولی عمیق و دارا بودن جمجمهای کوچک، ظریف وگرد، یوز را به سریعترین جانور روی زمین تبدیل کرده است. یوزها به آسانی از دیگر گربه سانان تشخیص داده میشوند. این امر به دلیل وجود خالهای روی بدن او نیست بلکه بدن باریک و کشیده، سر کوچک، چشمهای بالا قرار گرفته و گوشهای کوچک و تا حدودی پهن است که آنها را متمایز میکند. طعمه معمول آنها غزالها (به ویژه غزال تامسون)، ایمپالا، آنتیلوپها و دیگر پستانداران سم دار حداکثر تا ۴۰ کیلوگرم وزن هستند. یک نر بالغ تنها هر چند روز یک بار شکار میکند اما مادههای دارای توله تقریباً هر روز به شکار میپردازند. در حالی که سایر گربه سانان شکارچیان شب هستند یوزها عمدتاً روز فعال بوده و اغلب در اوایل بامداد و غروب آفتاب به سراغ طعمههای خود میروند.
وقتي مادرم كوچك بود.مهماني به خانه شان آمد يك اسكناس دو تومني به مادرم داد.مادرم پنج بار به
بقالي رفت ولي دلش نه آمدكه پولش را خرج كند.بعد به خانه دايي اش رفت در آن جا ديد كه پسر دايي هايش گنجشكي را گرفته بودند.مادرم گفت:اين گنجشك را به من بدهيد من هم يك اسكناس دو تومني
به شما مي دهم.آن ها قبول كردند.مادرم گنجشك را در دست گرفت و آن را آزاد كرد
نویسنده:صهیب بهرامیان
دو سرباز میدانستند كه دوستشان همیشه پولهایش را جمع میكند.گفتند:میرویم و چشمهای او را از كاسه در میآوریم و پولهایش را میدزدیم .آنها این كار را با دوستشان كردند.او را به چوبی بستندو فرار كردند.
مرد صدای سه كلاغ را شنید.یكی از كلاغها گفت:شما میدانید كه هر کسی كور شود و كمی گل یاس بخورد
خوب میشود.كلاغ دومی گفت:شما میدانید كه دختر پادشاه مریض است و اگر با گلاب سه بار خودش را بشوید خوب میشود.كلاغ سومی گفت:شما میدانید آب هم در شهر خیلی كم است.هر کسی كمی زمین را با گلاب بشوید آب هم بسیار زیاد میشود.
مرد توانست خود را باز كند.بعد به سراغ گل یاس رفت و كمی از آن خورد وخوب شد.بعد به خانهی پادشاه رفتو به پادشاه گفت:دخترت را با گلاب بشوی.
پادشاه هم دختر خود را با گلاب شست و دخترش خوب شد، بعد پادشاه گفت:اگر بتوانی بیآبی شهر را تمام كنی دختر من با تو ازدواج میكند.مرد رفت زمین شهر را با گلاب شست.بیآبی هم تمام شد.
در آخر مرد با دختر پادشاه ازدواج كرد.دو مردی كه پول را از سرباز دزدیده بودند هم گدا شدند.
نویسنده: صهیب بهرامیان
آسیابان فقیری در این دنیا وجود داشت. آسیابان كمی پول داشت.گفت:میروم و سفری میكنم .این پولها را هم با خودم میبرم شاید در راه به دردم بخورد.
رفت و رفت تا به روستایی رسید.در آنجا دید چند جوان موشی را گرفته بودند.مرد یك سكه داد و موش را آزاد كرد.
رفت و رفت تا به روستای دیگری رسید.چند تا جوان دیگر را دید كه خرسی را گرفته بودند.مرد یك سكه داد و آنرا هم آزاد كرد.رفت و رفت تا به روستای دیگری رسید.
چند نفر جوان را دید كه میمونی را گرفته بودند.یك سكه داد و میمون را هم آزاد كرد.دیگر پولی برای مرد باقی نمانده بود. مردگفت:میروم و از حاكم پولی میدزدم.مقداری پول را از او دزدید.یك دفعه سربازان حاكم او را دیدند و گرفتند.
بعد او را در صندوقی انداختند.كمی آب و غذا برای او در صندوق گذاشتند.قفل صندوق را بستند و صندوق را درون رودخانه انداختند.بعد مرد صدای چیزی را شنید ناگهان در صندوق باز شد.مرد میمون خرس و موش را دید.
بعد از مدتی آنها به ساحل رسیدند.مرد را از صندوق بیرون آوردند.
مرد سنگ درخشانی را دید و آنرا برداشت و گفت:شاید این سنگ آرزوها باشد.او هر آرزویی كه دلش میخواست میكرد و برآورده میشد.
نتیجه اینکه "هر كس به حیوانات محبّت كند خدا هم به او محبّت میكند و از گناهانش میگذرد."

به نام خدای بزرگ
كه پروانه را آفرید
به روی دو تا بال او
خط و خال زیبا كشید
خدایی كه با یاد او
لب غنچهها باز شد
نوك زرد بلبل از او
پر از شعر آواز شد
خدایی كه پرواز را
به گنجشك آموخته
لباسی هم از جنس پر
برای تنش دوخته.
***************
خدایا آفتاب و آب از توست
ستاره آسمان مهتاب از توست
خدای غنچههای رنگ رنگی
خدای شاپركهای قشنگی
تو دشت بیكران را آفریدی
در آن نقّاشی دریا كشیدی
به گنجشكان پر پرواز دادی
به مرغان جوجههای ناز دادی
خدای باغ و باران و بهاری
خدای سبزهزار جویباری
خداوند زمین آسمانی
تو هم بخشندهای هم مهربانی
دیروز جمعه با یك ماشین مینیبوس و یك پراید به اردو رفتیم ابتدا به منطقهای به نام آشی گلان رفتیم؛ ولی در آنجا جایی را برای نشستن پیدا نكردیم ،بعداً به روستای خانقاه رفتیم كه در آنجا هم جا نبود و آخر سر به باغی در نزدیكی روستایی كه به آن خراسانه میگفتند رفتیم ؛آن باغ، باغ بادام بود.هشت خانواده بودیم .من در ماشین گریه كردم خیلی گرسنه بودم .مادرم موزی به من داد .
موز را خوردم .كمی خوب شدم.بعد باغ خیلی سرسبزی رفتیم.فوتبال بازی كردیم.بعد من و دوستم احسان دستشویی داشتیم.
دوستم گفت:بیا به آن جا برویم.ما رفتیم و رفتیم كمی مانده بود كه به دستشویی برسیم.ناگهان ماری را دیدیم فرار كردیم.بعد باز هم برگشتیم دیدیم كه آن چیز مار نبود یك گیاه بود كه خیلی شبیه مار بود. ما ساعت 30/6از روستای خراسانه شاد و خندان به بوكان بازگشتیم.
گردآوری و تایپ مجدد: صهیب بهرامیان
صعود به قلّههای كامیابی شیرینی خاصّی دارد و هر انسانی دوست دارد با كامیاب شدن، زندگی خود را شیرین كند. اگر تو نیز آمادهی صعود به قلّههای كامیابی هستی با اجرای این دستورات مطمئن باش گامهایت استوارتر خواهد شد.پس قبل از هر چیز، نیت خود را برای رضای پروردگارت خالص كن .
1. انتخاب هدفی مشخص به تناسب تواناییها مهمترین گام است.
2. تواناییها و استعدادهای ویژهات را كشف كن .
3. در حد توان بكوش تا از تواناییهایت در راه خود سازی خویش استفاده كنی.
4. كار امروز را به فردا مینداز و سعی كن كارهایت را سر وقت انجام دهی.
5. از تعلّل و امروز و فردا كردن بپرهیز.
یکی عید رمضان
دیگری عید قربان
بچه ها با شادی به این طرف وآن طرف می دوند.در گوشه ای از کوچه کودکی تنها و غمگین ایستاده است و بازی آن هارا تماشا می کند.
پیامبر خدا کودک را می بیند.نزدیک او می رودسلام می کند و از او می پرسد:پسرم چرا این جا ایستادهای چرا با بچه ها بازی نمی کنی .کودک می گوید:من تنها هستم نه کسی را دارم و نه خانه ای که در آن زندگی کنم.بچه ها هم بامن بازی نمی کنند.پیامبر خدا غمگین می شود و با مهربانی به حرف های پسرک گوش می دهد؛ سپس او را در آغوش می گیرد و می گوید:پسرم غصه نخور.از امروز من
به جای پدر تو هستم .همسرم مادر توست ودخترم فاطمه خواهر تو است
پسرک آرام می شود .او دیگر گریه نمی کند خوشحال است و لبخندمی زند.
صهیب بهرامیان
بچهها امروز میخواهم از فیلم یانگوم براتون بگم .یانگوم دختر خوبی است که با "بانو هن" که اون هم یه زن خوبی است در آشپزخانهی قصر پادشاه ! در سئول زندگی میکنند.
ولی اون خانم بدجنس -که از بس بد است اسمش را به یاد ندارم -و دارودستهش مرتب یانگوم بیچاره و خانم هن را اذیت میکنن.من همیشه یعنی هر هفته به این سریال زیبا نگاه میکنم و دوست دارم در آخر داستان بانو هن و یانگوم پیروز شوند و هرچه بدی و زشتی بازنده بشه.آمین
1. روزی پسری به دوستش گفت:
- پدر بزرگ من 200سال پیش ساعتش توی چاهی افتاد ولی اگر ساعت را بیرون آوردند هنوز سالم بود.
• دوستش گفت:این چیست؟ پدر بزرگ من 200 سال پیش توی چاهی افتاد ولی اگر بیرونش آوردند هنوز نمرده بود.
- پسر گفت:پدر بزرگ تو توی اون جا چکارمیکرد؟
• دوباره دوستش گفت:ساعت پدر بزرگ تو را کوک میکرد.
*****
2. احمد:« نمیآیی با هم بازی کنیم؟»
رضا:«نه باید به پدرم کمک کنم تا مشقهایم را بنویسد. »
*****
3. مردی صورتش را با دستش پوشاند و به دوستش تلفن کرد و گفت: «الو اکبر مرا نمیشناسی؟»
اکبر گفت: « نه تو را نمیشناسم. » مرد دستش را از روی صورتش برداشت و گفت: «حالا چه طور »
صهیب بهرامیان
صبح گاه یکی از روز های سرد وبارانی سال1300هجری شمسی در شهر مهاباد در خانوادهای روحانی کودکی به دنیا آمد پدرش نام او را عبدالرحمان گذاشت.
هنوز کودک بود که مادرش بر اثر بیماری سل درگذشت.در 5 سالگی نزد پدرش حروف الفبا را یاد گرفت.
از همان کودکی به نمازخواندن وروزهگرفتن علاقهی بسیار داشت. پدرش دوست داشت که او درسهای دینی بخواند.به همین منظور او را به مدرسهی علوم دینی فرستاد تا قرآن بیاموزد و با دین بیشتر آشنا شود.در آغاز جوانی به شعر گفتن علاقهمند شد و شعر های زیبایی را با زبان کردی سرود از همان وقت به "ههژار" معروف شد.در آن زمان شاه بر مردم ایران حکومت میکرد. چون شعرهای ههژار از ظلم شاه به مردم ایران وم خصوصاً به مردم کرد خبر میداد. شاه دستور داد او را زندانی کنند.بعد ههژار به خارج از کشور رفت و سالها دور از وطن زندگی کرد.وقتی در سال 1357شمسی در ایران انقلاب شد، استاد ههژار هم با شعرهای زیبایش به ایران بازگشت.او علاوه بر دیوان شعر کردی کتابهای زیادی را از فارسی به کردی و از عربی به فارسی ترجمه کرده است.که از مهمترین آنها "ترجمهی قرآن کریم" و "قانون در طب" ابوعلیسینا میباشند.
این مترجم، نویسنده وشاعر بزرگ کرد در اول اسفند 1369 هجری شمسی در کرج چشم از جهان فرو بست و آرامگاهش در گورستان " بداق سلطان" در کنار دوستان شاعرش " استاد هێمن" و " خاڵهمین" در شهر مهاباد میباشد. 
استاد شریف دربارهی مرگ استاد ههژار میگوید:
گزنگی خۆری ئێواران کشاوه
تهمی ماتهم به سهر شارا کشاوه
دڵی لهرزیوه شاری پڕ پهژاره
ههواڵی مهرگی مامۆستا ههژاره
بنام خدا
صهیب بهرامیان کلاس دوّم
نصیحت اوّل:اگرچیزی را دوست نداری پس برای دیگران هم هم دوست نداشته باش .مثال:اگر دوست نداری پدرت بمیرد پس دوست نداشته باش پدر نفری بمیرد.
نصیحت دوّم:اگر به نفری رسیدی حتماًًًً سلام کن؛ سلام یعنی من تو را دوست دارم و برای تو ضرری ندارم.
نصیحت سوّم:اگر تو و دوستت یک اسباب بازی بخرید و مال دوستت خوبتر باشد تو نباید به او حسودی بکنی و اسباببازی او را بشکنی.
نصیحت چهارم:هرگز از کسی غیبت نکنیم.
نصیحت پنجم:هرگز به دیگران فحش و ناسزا نگوییم.
نویسنده :صهیب بهرامیان
یکی از روزها که ورزش داشتیم.دو نفر از دوستانم گفتند:ما کاپیتان این دو تیم میشویم.بچهها قبول کردند.و آنها شروع به انتخابکردن بچهها کردند.
من دوست داشتم کورش مرا انتخاب کند.او مرا انتخاب کرد.کورش دوستی داشت،به نام نوید.بازی که شروع شد.کورش و نوید با هم پاسکاری کردند و اوّلین گل را با پاسکاری هم دیگر گل کردند.اوت شد کورش میخواست اوت را بزند.
من گفتم :کورش پاس کورش! که حواسش به من نبود فقط به نوید بود.
به من پاس نداد، به نوید داد .بعد که کورش میخواست پنالتی را بزند پنالتی که دوستم کنار دروازهیشان با دست گرفته بود .من گفتم: کورش من این پنالتی را بزنم کورش گفت: نه .میخواهم نوید آن را بزند.
من دیگر نتوا نستم در آن تیم بازی کنم.به تیم دیگر رفتم .
آن جا به من پاس میدادند.من اولین گل را برای آنها زدم.دومین گلم را با دوستم امیر رضا زدیم.
۲-روزی شکل در را روی دیوار می کشند عدهای دیوانه را میآورند و میگویند:این در را باز کنید همه دیوار را میزنند ولی یکی نه ؟ از او میپرسند:چرا در را باز نمیکنی؟
او میگوید:کلیدش دست پدرم است.
-روزی مردی به دکتر چشم میرود ومیگوید:دکتر من همه چیز را دو دوتا میبینم.
دکتر میگوید:هر چهار نفر شما این طور هستید.
-روزی مردی پسری را میبیند که روی دستهایش راه میرود؟
از او میپرسد :چرا روی دستهایت راه میروی.پسر میگوید:به پدرم قول دادم که پایم را در کوچه نگذارم.
-پسر:مامان حالا که به بیرون میرویم کمی شکلات با خودت بیاور
مامان:چرا پسرم ؟
پسر:شاید من در بازار گریهام بگیرد.
-مامان:دخترم من دو کیک درست کرده بودم ولی حالا یک کیک در یخچال مانده است.تو کیک دیگر را خوردی؟
دختر:مامان توی یخچال تاریک بود آن یکی را ندیدیدم وگر نه آن هم را میخوردم .
-روزی ملایی پایش به مین میخورد مین میترکد ملا تبدیل میشود به ملامین.
نویسنده:صهیب
۱-روزی عدّه ای مورچه به فیلی حمله می کنند.فیل خود را تکان می دهد وهمه ی مورچه ها میافتند.فقط یک مورچه روی گردنش می ماند.مورچه هایی که افتاده بودند،به مورچه می گویند:خفش کن خفش کن .
۲-روزی گورخری با گاوی مسابقه ی دومی دهد و گوره خر مسابقه را می برد.گاو می گوید:"حساب نیست گورخر لباس ورزشی تنش است."
۳-روزی دو شلوار با هم بازی می کنند.شورتی میآید و میگوید. با من بازی نمیکنند آنها میگویند ما با جانبازها بازی نمی کنیم.
۴-روزی عدّهای دیوانه را به استخری خالی میبرند و می گویند:در این جا شنا کنید همه خود را به داخل استخر پرتاب می کنند.ولی یکی نه ؟از او می پرسند: چرا شنا نمیکنی او میگوید:" من شنا بلد نیستم."
۵-روزی مردی می خواهد به بانکی استخدام شود .از او می پرسند اگر بخواهی به دستشویی بروی اوّل کدام پایت را می گذاری ؟مرد می گوید:" به خدا اگر استخدامم کنید با کله به دستشویی میروم. "
***********
۶-روزی پسر ملا نصرالدین به پدرش میگوید:"پدر 5000تومان بده.پدرش میگوید 5000تومان ها بیا 4000تومان پسر میگوید: بابا جان! 5000تومان پدرش می گویدها بیا 3000
پسر می گوید: باباجان5000 پدرش می گویدها بیا 2000
پسر می گوید: بابا جان 5000تومان پدر می گوید ها 1000
پسر می گوید :باباجان 5000 پدرش می گوید:ها بیا هیچ تومان.