تبليغاتX
وب‌نوشت صهیب بهرامیان
وب‌نوشت صهیب بهرامیان                                             
یکشنبه نهم تیر 1387
يكي از روز هاي تابستان ...  

پنجشنبه ساعت دوازده خانواده‌ی دوست پدرم كاك كامران از اشنویه به خانه‌ی ما آمدند. كاك كامران پسری دارد به نام معید كه من از بچگی با او دوست هستم. وقتی كه آنها وارد خانه شدند پدرم حسابی آنها را خوشآمدگویی گفت. من و معید به بیرون رفتیم فردین همسایه ما یك گنجشك گرفته بود .فردین آن گنجشك را ول كرد گنجشك فرار كرد و افتاد توی میله‌های كنتور آب خانه ها ما خیلی زحمت كشیدیم تا گنجشك را از میله ها دربیاوریم امّا نتوانستیم فردین به اشكان كه یك بچه‌ی كوچك است
گفت: تو دستت را در آن جا فرو ببر و گنجشك را دربیاور.
اشكان گنجشك را از آن جا درآورد .شنبه ساعت پنج و نیم به پارك ساحلی رفتیم و سوار قصر بادی شدیم مادر معید گفت: و قتی كه از قصر سر می خورید دست تان را بلند كنید. من و معید دستمان را بلند كردیم تا اصطكاك كمتری داشته باشیم. اما ما وقتی دست‌مان را بلند كردیم خیلی وحشتناك بود من روی تیوب افتادم؛ معید هم فریاد می‌كشید برو كنار؟

معید هم با سرعت زیاد روی من افتاد. بعد كاك كامران دو بلیط موتورسواری هم برای ما گرفت اول معید سوار شد كمی جلو رفت و خودش را به جدول زد معید سه دور زد من هم همین طور.

 

جمعه سی و یکم خرداد 1387
مهمانی ...  

 

نویسندگان صهیب با همکاری مبین احمدنژاد

ساعت هشت بعد از ظهر خانواده‌ی دایی‌ام به خانه‌ی ما آمدند. همراه آنها پدربزرگم به همراه مادر بزرگم هم بودند.

وقتی آن‌ها به خانه‌ی ما آمدند چهارشنبه بود. معرفی اسم پسر آن‌ها مبین و اسم خواهر بزرگترش فایزه و اسم خواهر كوچكتر ساجده بود. اسم پدربزرگم اسماعیل دایی‌ام جعفر زن دایی‌ام ریحان و مادربزرگم خدیجه.

ماجراها

(1)اسكیت چند ساعت گذشته بود ساعت 10 شب بود كه در بالكن بودیم و بیرون را تماشا می‌كردیم منظره‌ی زیبایی بود. ناگهان ساجده گفت:

مبین تماشا كن صهیب اسكیت دارد. فردا صبح مبین اسكیت را برداشت و از بالكن به بیرون برد. مبین آنقدر اسكیت كرد كه داشت كم‌كم یاد می‌گرفت. فایزه هم آنقدر با اسكیت راه رفت كه كم‌كم داشت یاد می‌گرفت.

(2)یواشكی ميوه خوردن:  ساعت 11 شب من به مبین گفتم امشب وقتی كه همه خوابیدند ما به سراغ یخچال می‌رویم مبین گفت: از یخچال چی درمیا‌ری؟ من گفتم : آلبالو، گیلاس، زردآلو و هلو.

شب من و فایزه و مبین آماده بودیم اما خواهرم اوین تا ساعات دو شب نخوابید ما یك كم دزدی كردیم اما كم.

(3)استخر پنجشنبه

من و مبین پدرهایمان را وادار كردیم كه به استخر برویم. اوّل پدرم گفت: ساعت دو بعد گفت: ساعت سه و نیم بعد ساعت چهار به استخر رفتیم. ما آنقدر در صف ایستادیم تا نوبتمان بیاید. ساعت چهار رفته بودیم ساعت شش و نیم به استخر رفتیم. چون تا آن وقت سانس دوم تمام نشده بود. وقتی به استخر رفتیم پدرم، مبین و دایی‌ام خیلی خوب شنا می‌كردند اما من می‌ترسیدم؛ خیلی خوب بود.

پدرم گفت: دیگر حرف استخر را نزن چون دیدم چطور شنا می‌كردی.

(4)سیندرلا 3 وقتی فایزه فهمید كه من سیندرلای سه دارم افتاد به جونم و گریه می‌كرد كه سیندرلا را برایش پیداكنم آن را پیدا كردم اما جوری گریه می‌كرد كه سیندرلا را برایش انداختم توی سیدی رم تا تماشا كند.

سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387
كارنامه‌ی كلاس سوّم ...  

 

خدا را شكر كه امسال هم در امتحانات قبول شدم -هرچند كه معلمم خیلی بد بود- اما خودم تلاش كردم و قبول شدم.

 

نوبت اوّل                               نوبت دوّم با ضریب دو

 20                 قرآن                      40

 20                تعلیمات دینی           40 

20                 املاء                      40

19                 انشاء                    40

20                 قرائت فارسی         40

20                 تعلیمات اجتماعی    40

19                 ریاضیات                40

19                 علوم                    40

20                 ورزش                  40

20                  هنر                    40

 

معدل نوبت اوّل      70/19

معدل نوبت دوّم         20

جمع نمرات            400

انضباط                   20

                    معدل كل: 90/19

خدا را شكر می‌كنم امیدوارم بقیه‌ی بچه‌های كلاس سوم و بچه‌های پایه‌های دیگر هم قبول شوند.

یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387
صمد بهرنگی ...  

 صمد بهرنگی

بعد از روزها برنامه‌ریزی قرار بود امروز یكشنبه به استخر برویم. من و پدرم به استخر رفتیم گفتند تعطیل است از آن‌جا به بازار رفتیم. پدرم سه تا از دوستان همکلاس دبیرستانی خودش را هم دید. بعد از آن‌ها جدا شدیم و به كتابفروشی رفتیم؛ به پدرم گفتم: پدر برای من كتاب داستان می‌خری؟ پدر گفت: بلی.

در كتابفروشی دو كتاب بود كه من بهشان علاقه داشتم:

اوّلی:قصّه‌های مجید قیمت: 6000تومان             

دوّمی: قصّه‌های صمد قیمت:3500تومان

 

من یك كم از قصّه‌های مجید را خواندم هیچی ازش حالی نشدم. اما قصّه‌های صمد را خواندم برام جالب بود؛ آن‌را انتخاب كردم. تا الآن دوتا از قصّه‌هایش را خوانده‌ام یكی از آنها اسمش ماهی سیاه كوچولو است و دیگری اسمش الدوز و كلاغ‌ها است. قصه‌ی اول یه‌ کم سیاسیه‌. می‌گویند صمد آنرا نه‌ برای بچه‌ها بلکه‌ برای بزرگترها نوشته‌ است! صمد چهل سال پیش از دنیا رفته‌ است. پدرم می‌گوید صمد با دوچرخه‌ به‌ روستاها و دهات می‌رفت و کتابهای داستان را به‌ بچّه‌ها می‌داد.

اما حیف باز  هم نشد به استخر برویم دو هفته است داریم برنامه‌ریزی می‌كنیم كی به استخر برویم. اما از اینکه‌ این کتاب را خریده‌ام خوشحالم.

 

پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387
برنامه‌ی هفتگی من ...  

 

من چند سالی است كه هیچ برنامه‌ای نداشتم، من در فصل تعطیلات صبحها معمولا ساعت10 از خواب بیدار می‌شدم ‌و در فصلهایی که‌ به‌ مدرسه‌ می‌رفتم همیشه چند دقیقه‌ای دیر به مدرسه می‌رسیدم.

اگر از مدرسه برمی‌گشتم تا ساعت 11 در بیرون بازی می‌كردم. اما این بار برای خودم برنامه‌ای درست كردم آن را چاپ می‌كنم و به دیوار اتاقم می‌چسپانم و هر روز آن را تكرار می‌كنم.

 

 

ساعت

کار

5

نماز و قرآن

7

صبحانه

10

تلویزیون

11

کامپیوتر

13

استراحت

16

بیرون رفتن و فوتبال

19

مطالعه‌

20

تماشای فیلم

21

نماز

22

خواب

 

چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387
استخر به‌ نام مقبل هنرپژوه در بوكان ...  

  

برای اولین بار در بوكان استخر سرپوشیده‌ای درست شده است كه نام آن مقبل هنرپژوه است، خودتان می‌دانید كه مقبل هنرپژوه‌ یك صخره‌نورد بود و 7 ماه پیش در بوكان در یكی از دیدنی‌ترین جاهای بوكان كه اسمش برده زرد است، در حال صخره‌نوردی افتاد و بعد از ده‌ روز بیهوشی فوت کرد.

پدرم می‌گوید: مقبل هنرپژوه در هنرستان ‌شاگرد من بود، او در رشته‌ی الكترونیك درس می‌خواند. چند هزار نفر برای تشییع جنازه‌ی مقبل به كوه برده زرد رفتند.

بیشتر مردم كاغذ‌هایی به دست گرفته بودند كه روی آنها نوشته شده بود:  "ما نمی‌دانستیم كه برده زرد از هیمالایا  بلندتر است."

من و پدرم یك هفته است كه قرار است به آن استخر برویم اما هر روز پدرم به بهانه‌های مختلف می‌گوید: امروز نه، فردا.

 

 

 

 

 

 

چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387
خانه‌ی خودمان ...  


امروز هشتمین روز آمدن به خانه‌ی خودمان است. ما از كرایه و رهن نجات پیدا كردیم و به خانه‌ای آمدیم كه مال خودمان باشد. هرچند كه یك كم كوچك است اما باور كنید كه این خانه را از كاخ سعدآباد هم بیشتر دوست دارم دعا می‌كنم كه همه‌ی آنهایی كه بی‌خانه هستند خانه‌دار شوند.

در اینجا دوستان خوبی پیدا کرده‌ام، ما در یک مجتمع آپارتمانی زندگی می‌کنیم که‌ دارای حیاط بزرگی است که‌ تازگی فضای سبز هم برایش درست کرده‌اند. ما در طبقه‌ی سوم هستیم و واحد ما دارای منظره‌ی قشنگی است.

سه شنبه چهاردهم خرداد 1387
و امّا داستان «معلّم كلاس سوّمم» ...  

من در آخرین روزهای مدرسه،  برای اولین بار در مدرسه كتك خوردم. آن هم وقتی بود كه در كلاس بیكار بودیم.
 دوستم گفت: می‌آیی با هم بازی كنیم؟ من هم گفتم بله.
آن وقت به زیر میز رفتیم و باهم بازی كردیم كه ناگهان معلّممان آمد.
او طوری مرا زد كه گریه‌ام گرفت و صورتم زخمی شده بود، چندلحظه بعد آمد و از من معذرت‌خواهی كرد، چون می‌دانست وقتی به خانه بروم همه چیز را به پدر و مادر می‌گویم.
-من هم با گریه گفتم: خودتان در كلاس كلّابازی می‌كنید؛( البته كلمه‌ی درستش در زبان کردی «مێشێن» است.)ولی ما چرا حق نداریم در كلاس، در وقت بیكاری یك لحظه، بازی كنیم؟
او گفت: "من در زنگ ورزش كلا ّبازی كرده‌ام."
اما او فراموش کرده‌ بود که‌ در زنگ ورزش نه او و نه هیچ بچّه‌ای در كلاس نمی‌ماند.
در ادامه‌ با ناراحتی گفت: "نگاه كن شاگرد چه‌قدر بی‌صفت است! نه ماه كه داری بهش درس می‌گی الآن داره ازت انتقاد می‌کنه‌." او به من گفت:" به پدر و مادرت چیزی در این باره مگو و بگو خودم به زمین افتادم و صورتم خراش برداشت." 
دو روز بعد مادر مسئله را فهمید.
او هر روز بچه‌ها را می‌فرستاد تا از نانوایی برایش نان بخرند و به خانه‌اش ببرند.
یاد آقای «احمد مجدی» معلّم كلاس اول من به‌ خیر! هر هفته دو بار از ما امتحان می‌گرفت ولی این یكی در طول سال فقط دو بار از ما امتحان ریاضی گرفت.
هرچند شایدآوردن نامش در اینجا جالب نباشد؛ اسم معلم کلاس سومم "آقای م. ش" بود.
اشكال كار اینجاست كه او هر ماه حقوق خودش را می‌گیرد ولی درس آنچنانی هم به بچه‌ها نمی‌گوید!
امیدوارم در كلاس چهارم چنین معلّمی نداشته باشم و هیچ كس چنین معلّم وظیفه‌نشناسی نداشته باشد!

دوشنبه نهم اردیبهشت 1387
اخباری درباره‌ی مدرسه‌ی هجرت ...  

 

اولین خبر: روز شانزدهم فروردین كه من به مدرسه رفتم همه‌ی بچه‌ها مرا خوش آمد گویی گفتند یكی از بچه‌ها از من پرسید صهیب خبر داری پدر هژیر فوت كرده است من اگر این جمله را شنیدم خیلی ناراحت شدم.

روز فوت: چهاردهم فروردین

نام: محمد مرادی

علت مرگ: بیماری قلبی

سن :سی و پنج سال

 

خبر دوم: برای روز معلم همه‌ی بچه‌ها حرف می‌زدند اما من همین‌طور ایستاده بودم و در دلم می‌خندیدم به یاد روزی افتادم كه برای معلمم كادو بردم یك لباس فردای آن روز معلم من آمد و گفت: صهیب آن لباسی كه برایم خریده بودی ده سانت از خودم كوچكتر بود. در همین فكر بودم كه یكی از بچه‌ها از من پرسید چه چیزی می‌آوری من گفتم هیچ؟؟؟؟؟؟!!!!!!

ولی به نظر من هر بچه‌ای مقداری پول بیاورد و همه‌ی بچه‌ها با هم یك كیك بزرگ بخریم و همگی آن‌را با بخوریم.

یك سوال روز معلم چهارشنبه است یا پنجشنبه؟؟؟؟؟؟

 

خبر سوم:

امروز آقای كلاس ما به‌خاطر عمل شدن دخترش به مدرسه نیامد.

به‌جای معلم خودمان، ما یك زنگ را در كلاس آقای حسینی خواندیم همه‌ی ما را كشت فقط بزن بكوب بود درس نمی‌خواندیم كه فقط او ما را می‌زد انگار كلاس كاراته بود امید مجیدی یك خنده‌ی كوچك كرد آنقدر این آقا او را زد كه  قسمتی از بدنش کبود شده بود تا یكی از همكلاسی‌هایم گفت: آقا اجازه! مردم كه بچه‌هایشان را  برای شما بزرگ نكردند، من در عمرم پسری مثل آن پسر باغیرت ندیده بودم. الحمدلله كه اسم من در لیست آقای حسینی نوشته نشده بود!

 

چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386
چهارشنبه‌ سوری... ...  

سلام

دیروز چهارشنبه‌ سوری بود مثل سالهای قبل ما به‌ اشنویه‌ برگشتیم همه‌ جا دود گرفته‌ بود، ما هم آتش روشن کردیم و نفتی هم شدم؛ هنوز هم بوی دود از من برمی‌خیزد اما خدا را شکر هیچ کسی در این آتش چهارشنبه‌ سوری نسوخت. یک روز خوبی بود! این مامه‌(عمو) شفیع با وسایل فشفشه‌ اهدایی شهرداری حسابی خانه‌ را نورباران کرد. من سال نو و میلاد پیامبر را به‌ همه‌ بچه‌های عزیز و بزرگترهایشان تبریک می‌گویم.

جمعه پنجم بهمن 1386
نامه‌ای از ابراهام لینكلن به معلمِ پسرِش ...  

به نام خدای مهربان

به او بیاموز
می‌دانم كه باید بیاموزد همه انسانها، با انصاف و درستكار نیستند، اما این را هم به او بیاموز كه به ازای هر انسان رذلی قهرمانی هم هست و در مقابل هر سیاستمدار خودخواهی، رهبری از خودگذشته و فداكار هست.
به او بگو به ازای هر خصمی دوستی هم هست، می‌دانم كه باید مدّتی وقت صرف كرد، اما اگر می‌توانی به او بیاموز كه زحمت كسب یك دلار ارزشی بسیار  بیش از شادی پیدا كردن پنج دلار دارد. شكست را  به او بیاموز و همچنین لذّت پیروزی را.
او را از حسادت برحذر دار، و اگر می‌توانی راز خنده خاموش را به او بیاموز و از شگفتی‌های كتاب‌ها برایش بگو. زمانی هم به او بده تا به راز پرندگان در آسمان، زنبورها در نور خورشید،گلها در دامنه‌های سرسبز بیندیشد. به او بیاموز مردود شدن بسیار شرافتمندانه‌تر از تقلب كردن است. به او بیاموز به نظرات خودش ایمان داشته باشد حتی اگر همه به او بگویند اشتباه فكر می‌كند.
بیاموز كه با مردم مهربان و متواضع، به مهر بانی و تواضع رفتار كند و با مردم متكبّر و خشن به تكبّر و خشونت.
بیاموز كه قدرت بازو و مغزش را به بالاترین مزایده‌ها بفروشد، اما هرگز اجازه ندهد برچسب قیمتی بر قلب و روحش آویخته شود.                                                                                             
 بیاموز گوش‌هایش را بر عربده‌های اراذل و زورگویان ببندد، بایستد و مبارزه كند. با او به ملایمت و مهربانی رفتار كن. اما او را در آغوش نگیر چون تنها آزمونِ آتش است كه استیل گرانبهایی را می‌آفریند. به بودن و زندگی كردن تشویقش كن، بگذار صبر را تجربه كند تا شجاع و  بی‌باك شود.
 به او بیاموز همیشه عمیق‌ترین ایمان را به خود داشته باشد، چرا كه در این صورت همیشه عمیق‌ترین ایمان را به نو ع بشر خواهد داشت. 
       خواهش بزرگی است. می‌دانم  
                                    اما ببین چه كار می‌توانی بكنی
                                      او پسرك خوبی است.

***

توجه‌: نوشته‌ی بالا و " حسنک کجایی؟" را از  آقای اسماعیل خالندی، پدر دوست عزیزم مظهر خالندی گرفته‌ام. با تشکر از آنان.
                                                                              

جمعه پنجم بهمن 1386
حسنک کجایی؟ ...  

به نام خدا
گوسفند بع بع می‌کرد، گاو ما ما می‌کرد، سگ واق واق می‌کرد و همه با هم فریاد می‌زدند حسنک کجایی؟           

شب شده بود اما حسنک به خانه نیامده بود، حسنک مدّت‌های زیادی است که به خانه نمی‌آید، او به شهر رفته و در آنجا شلوار جین و  تی‌شرت‌های تنگ به تن می‌کند، او هر روز صبح به جای غذا دادن به  حیوانات جلوی آینه به موهای خود ژل می‌زند.
موهای حسنک دیگر مثل پشم گوسفند نیست چون او به موهای خود گلَت می‌زند.
دیروز که حسنک با کبری چت می‌کرد. کبری گفت تصمیم بزرگی گرفته است، کبری تصمیم داشت حسنک را رها کند و دیگر با او چت نکند. چون او با پترس چت می‌کرد. پترس همیشه پای کامپیوترش نشسته بود و چت می‌کرد، پترس دید که سدّ سوراخ شده اما انگشت او درد می‌کرد، چون زیاد چت کرده بود. او نمی‌دانست که سدّ تا چند لحظه‌ی دیگر می‌شکند. پترس در حال چت کردن، غرق شد.
برای مراسم دفن او کبری تصمیم گرفت با قطار به آن سرزمین برود، اما کوه، روی ریل ریزش کرده بود، ریزعلی دید که کوه ریزش کرده اما حوصله نداشت. ریزعلی سردش بود ولی دلش نمی‌خواست لباسش را در آورد. ریزعلی چراغ قوّه داشت اما حوصله‌ی درد سر نداشت. قطار به سنگ‌ها برخورد کرد و منفجر شد، کبری و مسافران قطار مردند.
امّا ریزعلی بدون توجّه به خانه رفت. خانه مثل همیشه سوت و کور بود. الآن چند سالی است که کوکب‌خانم همسر ریزعلی مهمانِ ناخوانده ندارد؛ او حتّی مهمانِ خوانده هم ندارد. او حوصله‌ی مهمان ندارد. او پول ندارد تا شکم مهمان را سیر کند.
او در خانه تخم‌مرغ و پنیر دارد اما گوشت ندارد. او کلاس بالایی دارد؛ او فامیل‌های پولدار دارد.
او آخرین بار که گوشت قرمز خرید چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت. اما او از چوپان دروغگو گله ندارد. چون دنیای ما خیلی چوپان دروغگو دارد. به همین دلیل است که دیگر در کتاب‌های دبستان آن داستان‌های قشنگ وجود ندارد.     

جمعه سی ام آذر 1386
در مدرسه چه گذشت؟ ...  

 

Student sitting examدوشنبه ساعت 12:50 دقیقه وقتی به مدرسه رفتم احساس کردم که سرود خوانده شده و بچّه‌ها دارند به کلاس می‌روند راه زیادی نبود اما من چون‌که کمی از ناظم مدرسه می‌ترسم شروع به دویدن کردم.

وقتی به مدرسه رسیدم ناظم مدرسه را که دیدم با ادب سلام کردم چون‌که او خیلی خشن است.

من آمد و گفت: حالا جلسه‌ی امتحان شروع شده.

از شانس بد، حیاط مدرسه خیلی بزرگ است. تا به کلاس رسیدم خیلی وقت گذشته بود.

وقتی به کلاس رفتم آقا معلّم به بچه‌ها گفت: زود باشید چون‌که فقط یک دقیقه برای پایان امتحان باقی مانده است.

آقامعلّم گفت: زود باش این هم امتحانت، بیا.

 من در عرض دو دقیقه امتحان را تمام کردم، فقط چند نفر درکلاس باقی مانده بود ورقه‌ی امتحان را به آقا معلّم دادم شانس من آن روز در امتحان بیست گرفتم!

اما به دو دلیل یک اینکه امتحان، امتحان جدول ضرب بود.

دلیل دوم چون‌که آن امتحان تکراری بود و آموزگار یک بار دیگر هم این امتحان را از ما گرفته بود.

سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386
عید شما مبارک باد ...  

سلام دوستان خوبم

مدتی است که‌ چیزی ننوشته‌ام،از شما معذرت می‌خواهم، امروز ۲۷آذر ماه‌  و روز عرفه‌، سالروز تولّد من بود و فردا نیز عید سعید قربان است. من این عید را به‌ همه‌ شما تبریک می‌گم. من وارد دهمین سال زندگی خود شدم. از همه‌ی شما می‌خواهم برای من دعا کنید.

دوستدار شما صهیب