وب‌نوشت صهیب بهرامیان
از اردیبهشت 86 تا به الآن 
قالب وبلاگ

امسال متاسفانه مجبور شدم که مدرسم رو عوض کنم چون خونمون رو عوض کردیم. مدرسه قبلیم در حاشیه ی شهر بود و بیشتر بچه هاش از خانواده های فقیر میمودند. بیشتر دانش آموزان به درس اهمیت چندانی نمی دادند و کتک خوردن از یک معلم برایشان مثل نفس کشیدن بود. از ده نفر شاید سه نفر کامپیوتر داشت اکثراً موبایل نداشتن یا اگه داشتن از نوکیا ساده بالا تر نمی رفت  اما مدرسه ی جدیدم مدرسه ای بود در وسط شهر بچه ها بیشتر با ماشین پدرشون به مدرسه میومدن گوشی هاشون رو زمان تعیین میکرد. هیچ معلمی حق نداشت بچه ها را چپ چپ نگاه کند یا اصلاً حق نداشت فکر کند که می خواهد آنها را بزند. تنها سلاح معلم ها نمره بود چون دانش آموزا به این مورد خیلی حساس بودن.

 


ادامه مطلب
[ شنبه هجدهم خرداد 1392 ] [ 11:54 ] [ صهیب بهرامیان ]

موضوعات مرتبط: عکس
[ پنجشنبه هجدهم خرداد 1391 ] [ 12:38 ] [ صهیب بهرامیان ]

امسال مدیر مدرسه‎ام عوض شد و به جای مدیر قبلی که بسیار مدیر بی خیالی بود یک مدیر بسیار سختگیر که اولین سال مدیریتش بود مدیر مدرسه ی ما شد.

اگر به چشمانش نگاه می‌کردی می‌ترسیدی. او به موی سر نوع پیراهن شلوار و حتی کفش‌‌‌‌ها گیر می‌داد و این مرا بسیار ناراحت کرده بود تا اینکه روزی آقای مدیر انتقادات چند دانش آموز را خواند اما موضوع خیلی مشکوک بود او چیز‌‌‌‌هایی می‌گفت که شبیه به نوشته‌ی یک دانش آموز نبود فکر نکنم هیچ دانش آموزی پیشنهاد بدهد که موی سر دانش آموزان کنترل شود یا اینکه با کسانی که آستین کوتاه می‌پوشند برخورد شود.

من هم تصمیم گرفتم که یک نامه ای بنویسم که ازش آتش بلند شود به محض اینکه به خانه رسیدم کاغذ سفیدی برداشتم و شروع کردم به نوشتن اما اشکال کار این بود که من انتقاد را با تخریب عوضی گرفتم و هر چه بر کله ی پوکم آمد نوشتم و فردای آنروز بدبختی‌‌‌‌های من شروع شد به محض اینکه نامه را تحویل معلم پرورشی ام دادم احساس پشیمانی می‌کردم اما نمی‌دانم چرا نامه‌ام را پس نگرفتم شاید دلیلش این بود که خودم را حق می‌دانستم بلافاصله معاون پرورشی وارد کلاس شد و چند تا جمله گفت که بنویسیم که تمام جمله ها در نامه ی من بود و بعد گفت که این تست روانشناسی است و بعد از کلاس خارج شد.

زنگ بعدی در کلاس ریاضی دانش آموزی را دنبال من فرستاد. من به دفتر رفتم، آنجا فقط معاون پرورشی و مشاور مدرسه بودند کمی با من حرف زدند و از من پرسیدند که آیا مشکلی با فلان کس داری؟ من هم جواب دادم نه اما اگر بگذارید که خودمان تصمیم  درست را بگیریم شاید بهتر باشد. آنها هم به من جواب دادند که قانونگذاری کار ما نیست اجرایش وظیفه ی ماست. بعد از ماجراهای بسیار تلخی که برای من پیش آمد این پرونده هم بسته شد و اما من آموختم:

«که انتقاد هیچگاه سازنده نیست»

از آن موقع هر معلمی که از ما خواسته است نقدش بکنیم فقط در نامه ام یک چیز نوشتم :

«تو بهترین معلم من بودی، من تو را بسیار دوست دارم، تو تاج سر ما هستی، من تو را از چشمانم هم بیشتر دوست دارم»  

البته عزیزان این موضوع به سادگی که شنیدید نبود اگر بدانید چقدر گریه کردم شما هم گریه تان می گیرد، اما من دوست ندارم شما گریه کنید.         خداحافظ

[ چهارشنبه هفدهم خرداد 1391 ] [ 14:48 ] [ صهیب بهرامیان ]

زندگی و حرفه

 اوایل زندگی                                

میلر در «چیپینگ نورتون، آکسفوردشر انگلستان» به دنیا آمد. او فرزند «جوی ماری پالم» دبیر آموزش استثنایی و «ونت ورث ارل میلر دوم» وکیل و معلم است. پدرش هنگام تولد وی از طریق بورسیهٔ رودز، در دانشگاه آکسفورد تحصیل می‌کرد. او می‌گوید که پدرش از تبار آفریقایی ـ امریکایی، جاماییکایی، بریتانیایی، آلمانی و یهودی و مادرش از تبار روسی، فرانسوی، هلندی، سوری و لبنانی است. هنگامی که یک ساله بود، خانواده‌اش به «پارک اسلوپ، بروکلینِ نیویورک» نقل مکان کردند. بنابراین تابعیت دو گانهٔ خود را حفظ کرد. دو خواهر به نامهای «گیلیان» و «لی» دارد. در بروکلین به دبیرستان «میدوود» رفت و به عضویت گروه تولیدات سالانهٔ موسیقی «سینگ!» درآمد که در میدوود آغاز به کارکرده بود. در مقطع کارشناسی ادبیات انگلیسی از دانشگاه «پرینستون» فارغ‌التحصیل شد و در حین تحصیل در آنجا، به عضویت گروه «پرینستون تایگر تونز» و باشگاه «کوآدرانگل» درآمد.


ادامه مطلب
[ چهارشنبه بیست و دوم تیر 1390 ] [ 18:46 ] [ صهیب بهرامیان ]

از کار برگشت یالا                          به پا خیزید همگی برپا

او کسی نیست جز بابا                   دوستش داریم همه ی ما

به فکرش باشد الله                         چون دارد نهالانی مثل ما

عرق می ریزد هر روز                        تا سیر باشیم همه ی ما

لبخندش است رحمت الله                  پیروز باشد انشاالله

همیشه گوید پروردگارا                        روزی بده الحمدالله

راضی هستیم همیشه ما                   چون داریم کسی مثل بابا

صهیب بهرامیان ۱۳/۱۲/۸۹

[ شنبه چهاردهم اسفند 1389 ] [ 15:53 ] [ صهیب بهرامیان ]
بی تو زندگی امکان پذیر نخواهد بود             ای مادر

بی زندگی رنگین نخواهد بود                       ای مادر

بی تولحظه ای سپری نخواهد شد               ای مادر

گر تو نباشی کی به فکرم باشد                   ای مادر

گر تو نباشی داروی کسالتم که شود               ای مادر

بی تو کی پندم دهد خوبی را                      ای مادر

بی تو کی مهرم دهد                                 ای مادر                

خانه بی تو سیاه و سفید است                   ای مادر

مثل شمع خاموش است                            ای مادر

خانه بی تو پرغم است                               ای مادر

مثل گدان بی گل است                               ای مادر

صهیب بهرامیان            ۱۳ /۱۲/۸۹      

               

[ شنبه چهاردهم اسفند 1389 ] [ 15:28 ] [ صهیب بهرامیان ]

من که از دست زمستان یخ زده ام                    به خواب زمسانی فرورفته ام

من که ایوب نیستم                                      من که صبور نیستم

من که چشم به انتظار بهار                            آب شدم گلدان بی گل شدم

عکس تقویم هست در ذهن من                     عکس نوروز هست فکر من

شیشه ها پر آب شدند                               ماهی ها در آن شدند

گل ز دل برف شکوفه داد                            بهار از دل زمستان درآمد

لباس تازه خریده شد                                 میوه و غذا خریده شد

توپ تحویل سال به صدا درآمد                      خنده یک جا از لب درآمد

همه جمع شدن سر سفره                         از پیر و جوان تا مرد وزن

گپ زدند با یکدیگر                                     گفتند و خندیدند به همدیگر    

  صهیب بهرامیان

 

                            

[ جمعه سیزدهم اسفند 1389 ] [ 9:20 ] [ صهیب بهرامیان ]

يکي از بزرگترين ستاره هاي اکشن جهان "جت لي ليان جي" است

که در  سال 1963 در حومه پکن پايتخت چين به دنيا امد.قسمتي از زندگي نامه او را در زير از زبان خود " جت لي " بخوانيد :

 اعضاي خانواده ي من عبارت بودند از مادر, دو خواهر و دو برادر که ازمن بزرگتر بودند.در دو سالگي پدر خود را از دست دادم و هيچ تصويري از او در ذهن ندارم و چون بچه اخر بودم مادرم نميگذاشت هر کاري که کمي دران احتمال خطر مي رفت انجام دهم ومن نمي توانستم کارهايي را که تمام بچه هاي هم سن من انجام مي دادند را انجام دهم . من طوري بار امده بودم که اگر مي گفتند " به اين دست نزن " محال بود به ان دست بزنم .اين اولين خاطرات کودکي من بودند و من در چنين حال و هوايي بزرگ شدم.

 


ادامه مطلب
[ پنجشنبه دوازدهم اسفند 1389 ] [ 10:52 ] [ صهیب بهرامیان ]

ماهی گیر امانتداری در شهر بزرگی زندگی می‌کرد. ماهی گیر با پولی که از فروش ماهی‌ها به دست می‌آمد با دو فرزند و زنش زندگی خود را به سر می‌بردند.

چند روز بود که ماهیگیر‌ها نمی‌توانستند حتی یک ماهی هم از آن دریاچه بگیرند.

یک روز غول دریا‌ها از دریا به دریاچه  آمد ماهی گیر را دید که با خودش می‌گفت: ای دریاچه‌ی بی وفا مگر ما چه کارت کرده بودیم که تو ما را اینطور بدبخت کردی.

غول دریا‌ها از آب بیرون آمد و گفت: سلام ای پیرمرد.


ادامه مطلب
[ پنجشنبه دوازدهم اسفند 1389 ] [ 9:14 ] [ صهیب بهرامیان ]

مرد خوبی در شهری زدگی می کرد . مرد خیلی نیکوکار و راستگو بود . یک روز فرشته ای آمد پیش او و به او گفت: تو مرد خیلی خوبی هستی فردا بیا همین جا هر آرزویی داشته باشی برایت برآورده می کنم . مرد به خانه برگشت پیش زنش رفت و گفت همچنین اتفاقی افتاده است تو آرزویت چیست؟ زن گفت : مرد تو که خودت بهتر از من می دانی ما بچه دار نمی شویم به آن فرشته بگو که آرزو داری بچه دار شویم . مرد پیش مادرش رفت و گفت : مادر چنین اتفاقی رخ داده است زنم آرزو دارد که بچه دار شود تو چه آرزویی داری مادر گفت:بچه که چیزی نیست خدا بهتون می ده به آن فرشته بگو دوست دارم مادرم در این سال های آخر عمرش دوباره بتواند ببیند.مرد این بار پیش پدرش رفت و این موضوع را با او در میان گذاشت پدر گفت : مادرت سالهاست که همینطور است چه فرقی می کند این آخر عمرش بینا باشد یا نابینا بعد گفت: پسرم من سالهاست که بدهکار هستم به فرشته بگو که پدرم از قرض هایش نجات پیدا کند. مرد گیج شده بود نمی دانست کدام آرزو را به فرشته بگوید او فقط فکر کرد و فکر کرد . فردا پیش فرشته رفت و گفت: می خواهم «مادرم فرزندم را در گهواره ی طلا ببیند.»

 

[ پنجشنبه دوازدهم اسفند 1389 ] [ 8:53 ] [ صهیب بهرامیان ]

سال 89 در حال تمام شدن  است . من که دیگر نمی توانم صبر کنم براستی هر دقیقه برای من مثل یک ساعت می گذرد اصلاً حال و حوصله ندارم دوست دارم هر چه زودتر به اشنویه برگردیم چون شاید یکی زنگ بزند بگوید ما دو سه روز مهمان می شویم ، آن وقت است که تمام برنامه های من به هم می ریزد . و چند روز دیگر هم باید صبر کنم . بعضی وقت ها اگر می آیم بخوابم با خودم می گویم چه می شد الآن در خانه ی دایی ام بودم و با خیالی راحت می خوابیدم یا خانه ی دوست پدرم . البته ما در آن جا دوست و آشنا زیاد داریم تقریباً 17 خانه هر روز وقتی که از خواب بیدار می شوم اول به تقویم نگاهی می اندازم و می گویم خدا را شکر چیز دیگری باقی نمانده فقط 13 سال تا نوروز!! شاید این انتظار بخواطر خستگی زیاد در مدرسه است آخر من امسال وارد دوره ی راهنمایی شده ام هنوز با 15 معلم و 15 عادت و 15 نوع نشستن و 15 نوع تدریس عادت نگرفته ام!! می دانید من برای کار عملی حرفه و فن چهار بار ماکت خانه  را ساختم و سه بار از آن ها معلم برای یک اشتباه کوچک گفت: این نمی شود باید دوباره بسازی.... قبل از این ماه اسفند زمان مثل قطار سریع و سیر می گذشت ولی الآن مثل یک حلوزون پیر که مسافت یک متر را در 48 ساعت می گذراند . پرسپولیس هم که روز خوب واسه ما نذاشته  . خوبه بازی پرسپولیس استقلال در دهم فروردین و گر نه اگر پرسپولیس می باخت تازه دوستام آبرویم را می بردند منم ترفند جدیدی پیدا کرده ام اگر پرسپولیس برد که هیچ شادی خودم را می کنم ولی اگر استقلال برد می گویم:ورزش است دیگر یک بار پرسپولیس می برد یک بار استقلال و سریع بحث را عوض می کنم . من که تصمیم گرفته ام از 4 شنبه سوری دیگر مدرسه نروم با این حساب هنوز 13 سال مانده.......................

[ پنجشنبه دوازدهم اسفند 1389 ] [ 8:50 ] [ صهیب بهرامیان ]

در یکی از روستا های کشور گاوی زندگی می کرد که از وجود خودش ناراضی بود . هی می گفت:چرا من گاوم ؟ برای چه انسان نیستم ؟ آن وقت مجبور نمی شدم هر روز زمین ها را برای صاحبم شخم بزنم یا شیرم را به خانواده ی صاحبم بدهم . گاو هر روز آنقدر از این حرف ها می زد که گاو های دیگر هم خسته شده بودند . یک روز وقتی که گاو از خواب بلند شد دید که به یک انسان تبدیل شده است . خیلی زود از تویله بیرون آمد . همین که صاحبش آن را دید افتاد دنبالش اون هم فرار کرد ولی چون با پاهای انسان آشنایی نداشت هر چند قدم که می رفت.

یک بار بر زمین می افتاد.تا این که صاحبش او را گرفت و گفت : ای دزد خائن

از خانه ی من چه می دزدیدی زود باش بگو وگر نه تو را دار می زنم . صاحب گاو ، گاوی را که به انسان تبدیل شده بود را به کنار خانه ی کدخدا برد آنجا دزد ها را محاکمه می کردند و اگر جرم شان سنگین بود آن ها را به درختی می بستند.


ادامه مطلب
[ پنجشنبه یازدهم شهریور 1389 ] [ 13:23 ] [ صهیب بهرامیان ]

نوزدهمین دوره‌ی جام جهانی فوتبال با حضور 32 کشور 21 خرداد 1388 یا 11 جونای 2010 با بازی تیم میزبان آفریقای جنوبی و مکزیک در ورزشگاه ساکرسیتی در شهر ژوهانسبورگ شروع به کار نمود. و بازی بعدی در بین فرانسه فینالیست دوره 18 و اروگوئه برگزار شد که مانند بازی قبلی تیمها مساوی کردند. اما در گروه B کره‌ی جنوبی یکی از نمایندگان آسیا توانست یونان را شکست دهد و آرژانتین که دو بار توانسته است قهرمان جام جهانی باشد در مقابل نیجریه زانو نزد و آن تیم را با زدن یک گل ناکام ساخت.

و اما انگلستان مهد فوتبال در نبردی جانانه مقابل آمریکا به خاطر اشتباه دروازه‌بانش در مقابل آمریکا به تساوی رسید. فکر کنم گروه C گروه اشتباه دروازه‌بانان بود. الجزایر در برابر اسلوونی به خاطر دروازه‌بانش یک، هیچ شکست خورد. و اما آلمان در مقابل استرالیا با فوتبالی هجومی توانست با چهار گل استرالیا را در هم بکوبد و سه امتیاز این بازی را نصیب خودش کند.

و اما بازی جالب غنا و صربستان با تک‌گل ژیان در دقایق پایانی بازی توانست سه امتیاز را برای غنا داشته باشد. یکی از اتفاقات عجیب این جام این بود که فرانسه و ایتالیا در دوره‌ی مقدماتی حذف شوند. هلند هم توانست با دو گل دانمارک را مغلوب کند.

می‌دانید منفورترینهای جام جانی چه کسانی هستند؟ دیه‌گو مارادونا بازیکن اسبق تیم ملی آرژانتین به خاطر سابقه‌ی درخشانی که داشت دوپینگ که کرده بود معتاد که بود توی میدان فوتبال که والیبال می‌کرد و به خبرنگاران هم توهین می‌کرد. رونالدو بازیکن تیم ملی پرتغال به‌خاطر خودخواهی و مغرور بودن، جان تری کاپیتان سابق تیم ملی انگلستان به خاطر فساد اخلاقی، دیده‌ دروگبا مهاجم تیم چلسی و ساحل عاج به خاطر فریب دادن داور. اینها منفورترینها بودند.

و اما اسپانیا قهرمان اروپا در مقابل سوئیس ناکام شد.

من که دیگر صدای این شیپورها که فکر کنم اسمشان بوبوزلا است برایم عادی شده.

[ سه شنبه هشتم تیر 1389 ] [ 13:37 ] [ صهیب بهرامیان ]

روز معلم امسال هم مانند سال‌های گذشته پرشور و نشاط اجرا شد. به نظر من تنها روزی است برای دانش‌آموزان چه زیرک چه تنبل. در این روز هر یک از بچه‌ها با لباس‌های زیبا و تر و تمیزشان به مدرسه می‌آیند و خودشان را به آب و آتش می‌زنند تا روز خوبی داشته باشند. بچه‌ها برای قدردانی از معلم برای او هدیه می‌برند و با عکس کشیدن، سعی می‌کنند این روز را روزی جذاب و دل‌انگیز تبدیل ‌کنند.
امسال خداوند برای قدردانی از معلمان عزیز باران رحمت را مانند یک پیک به زمین فرستاد تا آن‌ها هم هدیه ی خودشان را از پروردگار بگیرند.
زدن ساز، لطیفه گفتن، گرفتن عکس و بازی کردن از برنامه‌های روز معلم بود.
دوستم دیار باغلمه‌اش را به مدرسه آورده بود و با زدن چند آهنگ مختلف شور و شوق کلاس را بیشتر کرد.
وقت برعکس همیشه، کم بود و ما باید از این 4 زنگ تمام استفاده را می‌کردیم.
هرکس را که می‌دیدی یک دوربین یا موبایل در دست داشت و به عکس گرفتن مشغول بود.
و اما نوبت به هدیه رسید هر نفری با خودش یک هدیه آورده بود به غیر از کسانی که در خانه مشکل مالی داشتند.
نوبتی هم که باشه نوبت به خوراکی‌ها رسید چند کیک و یک بسته شیرینی خوراکی‌های روز معلم کلاس ما بود که همه را سیر کرد.
هر لحظه‌اش غنیمت بود هرگز یادم نمی‌رود.
سال خوبی را برای همه‌ی معلمان عزیز آرزومندم. 

دیار کاظمی مکری نوازنده‌ی باغلمه‌


« با تشکر صهیب بهرامیان »


ادامه مطلب
[ چهارشنبه پانزدهم اردیبهشت 1389 ] [ 20:35 ] [ صهیب بهرامیان ]

                          به نام هستی‌بخش

 نوشته‌: صهیب بهرامیان

1- یک شغل آبرومندانه داشته باشد.

2- با اخلاق و با ایمان باشد.

3- با خانواده، همسایه و اطرافیانش رفتار خوبی داشته باشد.

4- بتواند هر پنج رکن اسلام (شهادتین، نماز، زکات، روزه‌ی رمضان و حج خانه‌ی خدا) را به جا آورد.

5- فقط به خوشگذرانی مشغول نباشد.

6- جدّی و صادق باشد.

7- کینه‌توز نباشد.

8- آلوده به دخانیات نباشد.

9 -  در کارهای نیک به دیگران کمک کند.

10- مطالعه داشته باشد.

11- قرآن را حفظ یا خوانده باشد.

12- در یک رشته‌ی ورزشی فعالیت داشته باشد.

13- پشت سر کسی حرف نزند یعنی غیبت نکند.

14- به کسی حسادت نکند.

15- از اخبار دنیا بی‌خبر نباشد.

16- تنبل و بی‌حوصله نباشد.

17- پاکیزه و تمیز باشد.

18- دقیق و منظم باشد.

19- دوستدار محیط زیست باشد.

20- دیگران را مسخره نکند و به اعتقادات دیگران احترام بگذارد.

21- خودخواه و مغرور نباشد.

22- کار امروزش را به فردا نسپارد.

23- تغذیه‌ی سالم داشته باشد.

24- خوش‌قول باشد.

25- خوش‌حساب باشد.

26- بیشتر کارهایش را خودش انجام دهد.

«پایان»

 

 

[ چهارشنبه هشتم اردیبهشت 1389 ] [ 16:37 ] [ صهیب بهرامیان ]

18فروردین ماه‌1389- سۆلین

سۆلین 8بهمن 1388

[ پنجشنبه نوزدهم فروردین 1389 ] [ 23:43 ] [ صهیب بهرامیان ]

به نام خدایی که مرا از گل سرشته
گزارش روز طبیعت «سیزده به در»
با سلام  به همه‌ی دوستان گرامی، می‌خواهم روزی را که شاید برای همه‌ی شما جالب بوده است را برایتان گزارش دهم.
اول قرار بود که با خانواده‌ی پدربزرگ و عمو و عمه‌هایم، به‌ گردش برویم اما بعداً نفهمیدم به چه دلیل با خانواده‌ی دایی‌هایم به بیرون رفتیم. اول از همه که باید جایی برای ماندن پیدا می‌کردیم. کمی گذشت تا جایی مناسب را  در کنار جاده‌ی اشنویه‌- ارومیه؛‌ منطقه‌ی دشت‌بیل کنار چشمه‌ی «عین‌الروم» برای خودمان پیدا کردیم.
دقیقاً بیست و یک نفر بودیم که از خانواده‌های چهار دایی‌ام و تنها خاله‌ام تشکیل شده بود. وقتی که همه آنجا آماده شده بودند شروع کردیم به پایین آوردن فرش و وسایل دیگر و بعد باید آتش روشن می‌کردیم. برای این کار هم چوب و تبر را از همان قبل آماده کرده بودیم. هر کس که با تبر به چوب‌ها ضربه می‌زد می‌دانست که باید یک ضربه را از آن طرف و ضربه‌ی دیگر را از طرف دیگر به چوب وارد کند. 


ادامه مطلب
[ یکشنبه پانزدهم فروردین 1389 ] [ 22:0 ] [ صهیب بهرامیان ]

خواهرم اوین در سال 1386

[ سه شنبه هجدهم اسفند 1388 ] [ 12:22 ] [ صهیب بهرامیان ]

سانا کوچولوی ناز 2-3روزه‌

حدود ۹ روز قبل یعنی ۱۸/۱۰/۸۸ خدا به‌ شاهو پسرعموی عزیزم یک خواهری داد، شاهو هفت سال و چند ماهی سن دارد و همکلاس اوین خواهرم است. من خیلی دوستش دارم، دوست دارم از همین جا و به‌ بهانه‌ی تولد این کودک قشنگ، از بابت همه‌ی زحمت‌هایی که‌ زن‌عـموی مهربانم امسال در حق من و اوین و خانواده‌ی ما کشیدند و نیز از عموی عزیزم نیز تشکر ‌کنم و تولد این دخترکوچولوی نازنین که‌ نامش را «سانا» گذاشته‌اند را از طرف خودم و اوین و سولین و پدر و مادرم به‌ آنها تبریک می‌گویم. امیدوارم «سانا» جان نیز مانند برادرش خوب و مهربان و بانمک باشد.  چند عکس از «سانا» خانم ناز مامانی را در ادامه‌ی مطلب ببینید. 


ادامه مطلب
[ یکشنبه بیست و هفتم دی 1388 ] [ 19:39 ] [ صهیب بهرامیان ]

در بیست و هفتم آذر1377 یا به عبارت دیگر 18 دسامبر 1998در شهر نقده به دنیا آمده‌ام. مادرم در اشنویه متولد شده و پدرم در یکی از آبادی‌های اشنویه[1] به دنیا آمده است. چون بچه‌ی اول بوده‌ام، مادرم خاطرات زیادی از دوران بارداری‌اش برای من تعریف می‌کند که چه سختی‌ها و درد‌هایی را همرا با پدرم تحمل کرده است.

پدرم به دلیل علاقه‌ی زیادی که‌ به دین اسلام داشت، اسم مرا صهیب که یکی از یاران پیامبر-ص- بوده انتخاب می‌کند. وقتی که 2 ماه و نیم شدم، پدرم به‌خاطر شغلش[2] مجبور شد ما را از اشنویه به بوکان بیاورد.

ظاهراً بوکانی‌ام چون همه‌ی عمر کوتاهم را در بوکان گذرانده‌ام اما از اشنویه یا شهر گیلاس -که به عبارتی می‌توان گفت: میهن من است- دفاع می‌کنم و کوچک بودن آن را به صد دلیل توجیه می‌کنم. تا وقتی که چند سال بیشتر نداشتم محبوب همه بودم؛ حتی پدر و مادر فامیلان یا آشنایان و دوستان. در یک اردو به خارج از شهر[3] از چیزی ترسیدم و از  آن‌زمان تاکنون هم بعضی از کلمات را به سختی می‌توانم تلفظ کنم.[4]


ادامه مطلب
[ شنبه بیست و ششم دی 1388 ] [ 18:34 ] [ صهیب بهرامیان ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

من صهیب بهرامیان متولد 1377 هجری شمسی در اشنویه هستم.در شهرستان بوکان زندگی می کنم این وبلاگ از اردیبهشت سال 1386 تا به الآن وجود داشته است من یک سال تمام از آن بی خبر بودم اما الآن می خواهم جبران کنم.
موضوعات وب
امکانات وب