|
وبنوشت صهیب بهرامیان از اردیبهشت 86 تا به الآن
| ||
|
امسال متاسفانه مجبور شدم که مدرسم رو عوض کنم چون خونمون رو عوض کردیم. مدرسه قبلیم در حاشیه ی شهر بود و بیشتر بچه هاش از خانواده های فقیر میمودند. بیشتر دانش آموزان به درس اهمیت چندانی نمی دادند و کتک خوردن از یک معلم برایشان مثل نفس کشیدن بود. از ده نفر شاید سه نفر کامپیوتر داشت اکثراً موبایل نداشتن یا اگه داشتن از نوکیا ساده بالا تر نمی رفت اما مدرسه ی جدیدم مدرسه ای بود در وسط شهر بچه ها بیشتر با ماشین پدرشون به مدرسه میومدن گوشی هاشون رو زمان تعیین میکرد. هیچ معلمی حق نداشت بچه ها را چپ چپ نگاه کند یا اصلاً حق نداشت فکر کند که می خواهد آنها را بزند. تنها سلاح معلم ها نمره بود چون دانش آموزا به این مورد خیلی حساس بودن. ادامه مطلب [ شنبه هجدهم خرداد 1392 ] [ 11:54 ] [ صهیب بهرامیان ]
[ پنجشنبه هجدهم خرداد 1391 ] [ 12:38 ] [ صهیب بهرامیان ]
امسال مدیر مدرسهام عوض شد و به جای مدیر قبلی که بسیار مدیر بی خیالی بود یک مدیر بسیار سختگیر که اولین سال مدیریتش بود مدیر مدرسه ی ما شد. اگر به چشمانش نگاه میکردی میترسیدی. او به موی سر نوع پیراهن شلوار و حتی کفشها گیر میداد و این مرا بسیار ناراحت کرده بود تا اینکه روزی آقای مدیر انتقادات چند دانش آموز را خواند اما موضوع خیلی مشکوک بود او چیزهایی میگفت که شبیه به نوشتهی یک دانش آموز نبود فکر نکنم هیچ دانش آموزی پیشنهاد بدهد که موی سر دانش آموزان کنترل شود یا اینکه با کسانی که آستین کوتاه میپوشند برخورد شود.
من هم تصمیم گرفتم که یک نامه ای بنویسم که ازش آتش بلند شود به محض اینکه به خانه رسیدم کاغذ سفیدی برداشتم و شروع کردم به نوشتن اما اشکال کار این بود که من انتقاد را با تخریب عوضی گرفتم و هر چه بر کله ی پوکم آمد نوشتم و فردای آنروز بدبختیهای من شروع شد به محض اینکه نامه را تحویل معلم پرورشی ام دادم احساس پشیمانی میکردم اما نمیدانم چرا نامهام را پس نگرفتم شاید دلیلش این بود که خودم را حق میدانستم بلافاصله معاون پرورشی وارد کلاس شد و چند تا جمله گفت که بنویسیم که تمام جمله ها در نامه ی من بود و بعد گفت که این تست روانشناسی است و بعد از کلاس خارج شد. زنگ بعدی در کلاس ریاضی دانش آموزی را دنبال من فرستاد. من به دفتر رفتم، آنجا فقط معاون پرورشی و مشاور مدرسه بودند کمی با من حرف زدند و از من پرسیدند که آیا مشکلی با فلان کس داری؟ من هم جواب دادم نه اما اگر بگذارید که خودمان تصمیم درست را بگیریم شاید بهتر باشد. آنها هم به من جواب دادند که قانونگذاری کار ما نیست اجرایش وظیفه ی ماست. بعد از ماجراهای بسیار تلخی که برای من پیش آمد این پرونده هم بسته شد و اما من آموختم: «که انتقاد هیچگاه سازنده نیست» از آن موقع هر معلمی که از ما خواسته است نقدش بکنیم فقط در نامه ام یک چیز نوشتم : «تو بهترین معلم من بودی، من تو را بسیار دوست دارم، تو تاج سر ما هستی، من تو را از چشمانم هم بیشتر دوست دارم» البته عزیزان این موضوع به سادگی که شنیدید نبود اگر بدانید چقدر گریه کردم شما هم گریه تان می گیرد، اما من دوست ندارم شما گریه کنید. خداحافظ [ چهارشنبه هفدهم خرداد 1391 ] [ 14:48 ] [ صهیب بهرامیان ]
زندگی و حرفه اوایل زندگی
|
||
| [ قالب وبلاگ : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin] | ||